نگین زنی پارچه در زاهدان و سیستان و بلوچستان. با دستگاه پرس حرارتی و نگین های اصل الماسی
https://t.me/joinchat/AAAAAD_9gey6sQ59FSJMAQ
ادرس تلگرام ما برای نگین زنی پارچه های بلوچی
@neginezahedan
https://t.me/joinchat/AAAAAD_9gey6sQ59FSJMAQ
جهت ورود روی ادرس کلیک کنید.
ادرس..... زاهدان خیابان مهر روبروی مهر 3 در کوچک ابی رنگ مراجعه کنید
ادبيات در مدرسه
ادبيات داستاني در كتاب هاي دبيرستان | صمد رحماني
ادبيات معني هاي مختلفي دارد. "ادبيات در معني عام غالباً به هر نوع نوشته اي گفته مي شود, مثل بخش نامه ها, اعلان ها, رساله ها و اعلاميه ها, آثار تاريخي و علمي و فلسفي و ادبي, ادبيات به معناي خاص به هر اثر عالي و ممتازي اطلاق مي شود كه در آن عامل تخيل دخيل باشد و در ضمن با دنياي واقعي نيز ارتباط معني داري داشته باشد."(1) ادبيـات را از ديـدگـاه هاي متفاوت تقسيم بندي كرده اند. ادبيات سنتي ايران را به تبعيت از سنت عرب ها به نظم و نثر تقسيم كرده اند و اين تقسيم بندي از ديدگاه ظاهر است. تقسيم بندي ظاهر با وجود داشتن محاسني از قبيل پيدا كردن اشعار و ابيات و ... عيوبي نيز دارد. مهم ترين اين عيب ها ناتواني محقق در جستجوي تحول فكري نويسنده و شاعر است. در تقسيم بندي جديد كه بر اساس معني و مفهوم صورت مي گيرد ادبيات به چهار نوع حماسي, غنايي, نمايشي و تعليمي تقسيم شده است.
ادبيات از لحاظ قالب هاي نوشتاري به انواع داستان, نمايش نامه, گزارش, خاطره نويسي, قطعه ي ادبي, سفرنامه, سناريو نويسي (در حوزه نثر) قابل تفكيك است.
داستان نويسي در دنياي امروز به همراه شعر از رايج ترين قالب هاي ادبي هستند. در كتاب هاي دبيرستاني تا چند سال پيش از پرداختن به ادبيات داستاني كوتاهي مي شد و متأسفانه هنوز هم در دانشگاه در رشته ادبيات فارسي واحدهاي مستقلي به ادبيات داستاني اختصاص نيافته است. از سال 1376 هيئت مـﺆلفان جديد كه خـودشان از دست اندركاران ادبيات معاصر هستند آبي زير پوست كتاب هاي درسي ادبيات به جريان انداختند و بخش هاي مستقلي براي ادبيات داستاني و جهان اختصاص دادند.
ادبيات داستاني كه در كتاب هاي درسي درج شده است به چهار گروه مي تواند دسته بندي شود:
الف- داستان هاي بلند سنتي مثل سمك عيار
ب- داستان هاي كوتاه سنتي مثل داستان هاي گلستان، بهارستان، كليله و دمنه، اسـرارالتـوحيـد، سنـدبادنامه، مرزبان نامه، تاريخ بيهقي، تذكره الاولياء ، فيه مافيه و...
پ- داستان هاي بلند امروزي(رمان) مثل سياحت نامه ابراهيم بيگ، مدير مدرسه، سوشون، بينوايان، كلبه ي عموتم.
ت- داستان هاي كوتاه امروزي( نوول) مثل هديه ي ناتمام، كباب غاز، گيله مرد، هديه سال نو، خسرو، گل دسته ها و فلك, گاو, سه پرسش, ققنوس, قاصدك, قصه عينك, آخرين درس, كلاغ, ديوار و ...
در اين مقـاله بخش آخـر يعنـي داستان هاي كوتاه امروزي(نوول) مندرج در كتاب هاي درسي را بررسي مي كنيم.
قبل از آنكه وارد بحث و بررسي شويم. تعريف بسيار كوتاه از داستان كوتاه به دست مي دهيم و برخي ويژگي هاي آن را متذكر مي شويم.
1- وحدت تأثير : بدين معني كه داستان تأثير واحدي را بر خواننده القا كند.
2- محدوديت شخصيت ها : در داستان كوتاه نمي توان شخصيت هاي زيادي وارد داستان كرد زيرا در داستان كوتاه جايي براي پرورش و توصيف آنها وجود ندارد.
3- داشتن طرح مشخص : يعني اينكه داستان, آغاز, وسط و پايان مشخصي داشته باشد. ادگار آلن پو معتقد بود "طرح شرط اصلي در داستان كوتاه است."(2)
به طور كلي مي توان داستان كوتاه را چنين تعريف كرد :
"داستان كوتاه اثري است كوتاه كه در آن نويسنده به ياري يك طرح منظم, شخصيتي اصلي را در يك واقعه ي اصلي نشان مي دهد و اين اثر بر روي هم تأثير واحدي را القا مي كند."(3) داستان هديه ي ناتمام اثر رابرت زاكس در كتاب ادبيات سال اول دبيرستان نقل شده است. انتخاب اين داستان براي اين گروه سني بسيار مناسب است زيرا با روحيه ي جوانان شانزده ساله يا كمي پايين تر همخواني خوبي دارد. خود قهرمان اصلي داستان هم به نام "نيك" 14 ساله است.
هديه ناتمام :
شخصيت هاي داستان عبارتند از راوي داستان كه ده ساله است. برادر بزرگ او كه چهارده سال دارد. پدر آنها يك كارگر فقير است و مادرشان يك زن خانه دار و زحمتكش و صبوري است. راوي داستان خواهان بهبود زندگي است اما برادر بزرگ خواهان تسكين اين زندگي طاقت فرسا است.
لحن داستان با صميميت ماجراي قصه را پيش مي برد. زاويه ي ديد اول شخص است كه از زبان يكي از شخصيت اي داستان بازگو مي گردد.
طرح داستـان بدين صورت است كه خـانواده اي با مشقت و سختي بـه سر مي برند اما در وسط نسبتاً فرجي در زندگي آنها به وجود مي آيد به طوري كه بچه ها بتوانند براي مادرشان هديه كوچكي به عنوان روز مادر تهيه كنند.
رواي داستان يك شانه ي زيبا مي خرد اما نيك پسر بزرگتر براي اينكه رنج مادر را تخفيف دهد يك سطل زمين شويي مي خرد "نيك" هديه خود را قبل از راوي ارائه مي كند و مادر را افسرده و متأثر مي سازد و خودش هم اندوهگين مي گردد. امـا پدر مطابق معمول در داستان كوتاه پيچي به داستان مي دهد بدين معني كه توضيح مي دهد اين سطل كار ما را آسان مي كند به اضافه ي اينكه "نيك" از اين به بعد كار زمين شويي را خودش عهده دار خواهد شد. مادر از اين توضيح بسيار شرمنده مي شود و مي گويد :"آه : من چه قدر نادانم. نيك را بوسيد و از او تشكر كرد"(4) راوي داستان تحت تأثير جو قرار مي گيرد و از ارائه هديه زيباي خود چشم پوشي مي كند زيرا احساس مي كند اگر هديه زيبايش را نشان دهد باز سطل زمين شويي را به همان سطل زمين شويي تبديل مي كند و دوباره آن را از چشم مي اندازد. با لحني آميخته به اندوه مي گويد : "نصف سطل زمين شويي هديه من است" در نتيجه درون مايه ي داستان را كه ايثار و فداكاري است در پايان به حد اعلاي خود مي رساند به طوري كه "نيك با چشم هايي كه از محبت سرشار بود, به من نگاه كرد."
كباب غاز :
سيدمحمدعلي جمال زاده از پيشروان داستان نويسي جديد در ايران است. اين نـويسنـده مشهـور بـا انتشـار كتـاب "يكي بود يكي نبود" باب داستان نويسي به شيوه ي فرنگي ها را در ايران گشود. جمال زاده در مقدمه اي كه بر اين كتـاب نوشتـه چنين مي آورد :
"انسان در وهلـه ي اول كه عطـف تـوجـه به ادبيات كنوني فرنگستان مي كند ممكن است وفور رمان را كه امروز ركن اعظم ادبيات فرنگستان را تشكيل مي دهد حمل به آن نمايد كه ادبيات فرنگستان دچار خرابي و نقصان است در صورتي كه بدون شك در هيچ زمان و در هيچ جاي دنيا ترقي ادبيات به درجه ي عهد كنوني فرنگستان نبوده است. يك نظر سطحي بر زندگاني مردم فرنگستان كه كتاب هم مثل كارد و چنگال و جوراب و دستمال تقريباً از لوازم حياتشان شده كافي است كه اين مطلب را ثابت نمايد و البته عمده جهت اين مسئله هم افتادن انشاء است در جاده ي رمان و حكايت"(5)
كباب غاز يكي از داستان هايي است كه جمال زاده آن را در خارج از ايران نوشت هر چند اين داستان داراي پوسته ي بسيار محكم و زيبايي دارد اما هسته و درون مايه ي آن بيشتر براي سرگرمي و تفريح به كار مي آيد.
داستان با زاويه ديد اول شخص از زبان راوي نوشته شده است. لحن داستان طنزآلود است. شخصيت هاي داستان بر خلاف شخصيت هاي مجموعه داستان "يكي بود يكي نبود" از نفوذ اجتماعي و حالت روحي قوي برخوردار نيستند. شخصيت اصلي داستان جواني روستايي است به نام مصطفي كه در اثر تعليم يك روزه تبديل به يك شخص همه فن حريف مي گردد و به راحتي در مجلس "نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلس آراي بلامعارض " مي شود.
طرح داستان, يادآور مراسم و مهماني هاي قديم است كه براي رتبه گرفتن يكي از كارمندان مهماني اي ترتيب داده مي شود. راوي داستان كه همين كارمند ترفيع يافته است به خاطر نداشتن امكانات مالي مهماني را به دو جلسه تنظيم مي كند اما كباب غاز كه گويا به همه وعده داده شده فقط براي يك جلسه تهيه شده است.
كوشش راوي بر اين موكول است كه به وسيله ي مصطفي كباب غاز از مجلس اول دست نخورده به آشپزخانه برگردد تا راوي در مجلس دوم آن را به مهمانان بدهد اما بر اثر تعارف بيش از حد راوي به اينكه "آخر آقايان حيف نيست از چنين غازي گذشت كه شكمش را از آلوي برغان پر كرده اند و منحصراً بـا كـره ي فـرنگـي سرخ شده است" مصطفي تعارف راوي را باور مي كند و با دست دراز كردن او به غاز, در يك لحظه كباب غاز در شكم و روده ي حاضران جا مي گيرد و داستان به اوج خود مـي رسد راوي پشيمـان از ايـن عمل مصطفي را از خانه مي راند و به كلام بلند پايه ي "از ماست كه بر ماست"(6) كه درون مايه ي داستان نيز به شمار مي آيد ايمان مي آورد.
نثر اين كتاب آميخته با اصطلاحات عاميانه ي فراواني است. در اينجا معني تعدادي از اين اصطـلاحات را از كتاب فـرهنگ لغت عاميانه ي خود آقاي جمال زاده مي آوريم :
جلوي كسي در آمدن : جواب كسي را به نحو مناسب و شايسته دادن.
خرت و پرت : چيزهاي متفرقه ي نامربوط و ارزان قيمت.
آزگار : زمان ممتد.
ديلاق : آدم قد دراز به وضعي نامناسب و بي قواره.
آسمان جل : لات و ندار و بي چيز.
غول بي شاخ و دم : آدم نخـراشيده و نتـراشيده و درشـت اندام كه از لحاظ بزرگي تنه او را به غول مانند كنند. منتهي چون انسان است و شاخ و دم ندارد صنعت "بي شاخ و دم" را نيز به آن بيفزايند.
دك و پوز : به معني سر و صورت زشت است و تك و پوز هم مي گويند.
چلمن : بي عرضه و بي دست و پا و چلفتي, پخمه و بي لياقت.
پاپي شدن : تعقيب كردن, درصدد تحقيق برآمدن با اصرار و پافشاري.
پرت و پلا : حرف هاي چرند و بي ربط.
كباده كشيدن : خود را آماده كاري كردن و مستحقق آن دانستن.
تنبوشه : نوعي حلقه هاي سفالي كه از پي يكديگر قرار مي دهند و از آن لوله يي (براي گذشتن آب و مانند آن) ترتيب مي دهند.
شش دانگ : كامل و تام و تمام.(7)
"گيله مرد" :
از مشهورترين داستان هاي بزرگ علوي است كه آثار بزرگي بر نويسندگان بعدي در جاي نهاده است. "اين داستان شرح ماجراي سه نفر مرد است يكي گيله مرد و ديگر دو محافظ او, كه او را به فومن مي برند و در حقيقت داستان در همين حركت و اقامت در قهوه خانه اي نزديك مقصد به تدريج باز مي شود."
طرح كلي داستان به اين صورت است :
دو مأمور تفنگ به دست در ميان غرش باد و باران گيله مرد را كه يك دهقان شورشي است به فومن مي برند تا تحويل پاسگاه دهند. گيله مرد در طول راه در فكر رهايي و فرار است. محمدولي شخصيت ديگر با توهين و رجز خواني به دنبال گيله مرد حركت مي كند. مأمور دوم بلوچ ساده اي است كه پيشـاپيش راه مي رود و او هم در فكر فـرار از ايـن نـوع زندگي است. يك منزل مانده به پاسگاه در قهوه خانه اي فرود مي آيند. محمدولي در حال مستي از غرور و اطمينان به پيروزي نزديك, رازي را كه همواره با وحشت پنهان داشته بود براي گيله مرد فاش مي كند و معلوم مي شود قاتل صغري زن گيله مرد كه صداي جيغش هيچ وقت آنها را راحت نمي گذارد, همان محمدولي است. در اين حين مأمور بلوچ كه چشم طمع به تنها اندوخته ي گيله مرد, پنجاه تومان پول همراه او دارد, حاضر مي شود در ازاي آن تفنگ را به گيله مرد بدهد. گيله مرد تفنگ را مي گيرد بعد از تسليم نمودن قاتل زن خود تحت تأثير التماس و گريه هـاي او احساسـات انسان دوستانه ي خود قرار مي گيرد و از كشتنش منصرف مي شود. وقتي خود با لباس محمدولي مي خواهد فرار كند با گلوله هاي مأمور بلوچ كشته مي شود.
شخصيت هاي داستان عبارتند از گيله مرد نمادي كه دهقان انقلابي و آگاه است. محمدولي يا وكيل باشي كه يك مهره ي واقعي حكومت است نماد يك انسان ستمگر و حريص است.
مأمور بلوچ كه از اقليمي ديگر به اين مكان آمده است نه هم درد گيله مرد است و نـه از حـرص و حـرارت محمـدولي سر درمي آورد در رﺅياي او آزادي از اين وضع جـان مي گيرد. او نمـاد انسان هاي ناآگاه و بي اعتنا به سرنوشت ديگران است. شخصيت هاي داستان مثل صغرا زن گيله مرد, شورشيان جنگل, حكومتيان هم به طور مستقيم در صحنه نيستند, بلكه به طور غيرمستقيم شناسانده مي شوند. اوج داستان در شناخته شدن قاتل صغرا است.
"لحن داستان به گونه اي آهنگ دروني و نوع موسيقي به وجود آورده است كه البته نه از سجع يا طنين حروف و كلمات, بلكه عبارت است از موسيقي اي كه بر اثر تكرار و تداعي تصاوير به وجود مي آيد."(8)
درون مايه ي داستان توصيف جامعه ي ستم زده و نيز بيان اعتراض و مبارزه مردم عليه حكومت آن جامعه است. زاويه ي ديد با سوم شخص نوشته شده است.
هديه سال نو :
يكي از بهترين داستان نويسان كوتاه دنيا ويليام سيدني پورتر معروف به ا.هنري است. داستان هاي اين نويسنده ي آمريكايي "مطاييه" طنز, مزاح و خوش طبعي و پايان رندانه بر زمينـه ي احساس و مهر و عطوفت قرار گرفته است."(9) "داستان هديه سال نو" از همه ي داستان هاي او تأثير انگيزتر است. زن و شوهر جواني مي خواهند براي شب عيد هديه اي به همديگر بخرند. آنها عزيزترين چيزها را از دست مي دهند تا براي يكديگر هديه اي تهيه كنند. زن گيسوان زيباي خود را مي فروشد تا زنجيري براي ساعت شوهر بخرد و شوهر ساعت خود را مي فروشد تا براي گيسوان زيباي زن خود شانه فراهم كند.
لحن صميمي داستان, خواننده را با خود تا پايان داستان همراه مي كند. زاويه ديد اين داستان به شيوه ي سوم شخص نقل شده است. شخصيت هاي داستان, نمونه يك زن و شوهر فداكار و يكدل هستند كه با اعمال و رفتار بي رياي خود درون مايه ي داستان را كه ايثار و گـذشت و فـداكاري است آشـكارا در ديـد خوانندگان به نمايش مي گذارند.
عبدالحسين وجداني يكي از نويسندگان با ذوق دهه ي سي و چهل معاصر ايران است نثر شيواي اين نويسنده توانا, استاد سيدمحمدعلي جمال زاده را آن چنان بر سر شوق آورد كه نامه اي در ستايش آثار قلمي او به مجله ي يغما فرستاد. در اين نامه كه در 1348 نوشته شده چنين آمده است :
"همواره گفته و نوشته ام كه طالب داستان هايي به قلم داستان سرايان ايراني هستم كه عطر و لحن خودماني داشته باشد و اينك نمونه ي كاملي از اين نوع داستان ها را به قلم آقاي عبدالحسين وجداني مي بينم كه الحق از لحاظ لفظ و عبارت و معني و مضمون و از حيث تعابير و نكات و اصطلاحات و ضرب المثل ها (و حتي آوردن ابيات بسيار مناسب) تمام و كمال ايراني و كاملاً از هر نوع فرنگي مآبي خالي و عاري است. خدا را شكر مي كنم كه نمردم و ديدم قريحه ي خداداد كار خود را كرد و به آرزوي ديرينه ام رسيدم و آنچه را كه هميشه آرزو مي كردم و برنمي آمد و تحقق آن از حيز قدرت خودم بيرون بود, قلم توانا و ذوق سرشار آقاي عبدالحسين وجداني به وجود آورده است.
از خداوند خواستارم كه به آقاي وجداني توفيق و حوصله عطا فرمايد تا با همين طرز و اسلوب داستان هاي بسيار ديگري به بازار كم رونق ادبيات امروزي ما بياورند و مايه ي رواج آثار ادبي و داستان سرايي ما در نزد خودي و بيگانه باشد و به اثبات برسانند كه كلك ما نيز زباني و بياني دارد. (10)
خسرو :
داستان خسرو سومين داستان از مجموعه داستان "عموغلام" تنها مجموعه ي داستاني ايشان است.
داستان از زبان اول شخص نقل مي شود اما شخصيت راوي در مقابل شخصيت اصلي داستان يعني خسرو رنگ مي بازد. راوي كه در دوران تحصيلات ابتدايي با خسرو هم كلاس بوده روزي او را در خيابان مي بيند "شيره ي ترياك, آن شير بي باك را چون اسكلتي وحشتناك ساخته بود" آن گاه خاطرات دوران جواني او را بازگو مي كند و در لفافه ي داستان درون مايه ي اين اثر را كه طرح "يكي از مشكلات فرهنگي – اجتماعي عصر ما و آثار مخرب و زيان بار" اعتياد است به ميان مي آورد و در پايان توصيه مي كند كه از همنشين بد بايد دوري كرد.
گاو :
لحن داستان طنزآلود است و يادآور لحن داستان هاي جمال زاده است. "توجه جمعي از اهل قلم به روستا تصوير زندگي ساده ي روستايي را در ادبيات فارسي معاصر بيش از پيش منعكس كـرده و جلـوه و صفـايي ديگـر بـه بـرخـي از آثـار ادبـي بخشيده است."(11) غلامحسين ساعدي (1364 – 1314) از معدود كساني است كه با نوشتن آثاري از زندگي روستائيان فقير و مردم فرودست و لايه هاي پايين اجتماع نام خود را در رديف نويسندگان بزرگ عصر خود ثبت كرده است.
ساعـدي ضمن اينكه داستان نويس است نمايشنامه نويس بزرگي هم به شمار مي رود در اين باره خودش مي گويد :
"آن موقع خجالت مي كشيدم كه بگويم هم قصه مي نويسم و هم نمايش نامه. لذا نام مستعاري براي خودم پيدا كردم اين نام مستعار گوهرمراد بود .... همين طوري كه توي قبرستان مي چرخيدم چشمم به سنگ قبري خورد كه گود افتاده بود و روي آن پُر از خاك و گل بوده، آن را تميز كردم. رويش نوشته شده بود : گوهر دختر مراد و از اين جا بود كه نام گوهرمراد را براي نمايشنامه نويسي انتخاب كردم" (12) ساعدي در تبريز به دنيا آمد. روان پزشكي خواند اما مثل چخوف به نوشتن روي آورد و براي همين نيز "دنياي داستان هاي او دنياي غم انگيز نداري، خرافات، جنون و وحشت و مرگ است. دهقانان كنده شده از زمين، روشنفكران مردد و بي هدف، گداها و ولگردهايي كه آواره در حاشيه ي اجتماع مي زيند به شكلي زنده در آثارش حضور مي يابند تا جامعه اي ترسان و پريشان را به نمايش بگذارند." (13)
عزاداران بيل يكي از داستان هاي ساعدي است كه از هشت قصه ي پيوسته ساخته شده است. داستان گاو قصه ي چهارم اين كتاب است.
در اين داستان قهرمان اصلي مشدي حسن، گاو خود را از دست مي دهد. زن مشدي بيشتر نگـران شـوهـر خـود است تا مرگ گاو. روستائيان براي اينكه تحمل مرگ گاو را بر مشـدي حسن آسان سازند به دروغ مي گويند كه گاو دررفته است اما وقتي مي بيننـد مشـدي حسن نمي خـواهـد فقدان گاو را باور كند حقيقت قضيه را برملا مي سازند. ولي باز او گوشش به اين حرف ها بدهكار نيست و نمي خواهد مرگ گاو را به خود بقبولاند. در نتيجه براي پيداكردن گاو, خود تبديل به گاو مي شود و جان خود را نيز از دست مي دهد.
درون مايه اين داستان توصيف فقر اقتصادي و فرهنگي جامعه است كه زندگي را آنچنان بر مردم مشقت بار كرده كه انسان در عالم خيال خود را گاو مي پندارد. به عبارتي از خود بيگانه مي گردد.
شخصيت ها حين حركت داستان به سوي اوج و بحران معرفي مي شوند. مشدي حسن كه شخصيت اصلي داستان است و زن مشدي حسن، مشدي طوبا، مشدي بابا، كدخدا، مشدي جبار و اصلان كه راه و چاره اي نسبتاً معقولي پيشنهاد مي كند ساده و به عبارت ديگر خل وضع هستند.
لحن داستان گزنده و با طنز تلخ پيش مي رود و داستان با زاويه ديد سوم شخص نوشته شده است.
گلدسته ها و فلك :
داستان گلدسته ها و فلك نوشته ي جلال آل احمد از مجموعه ي پنج داستان او انتخاب شده است. داستان با اصل غافل گيري و بدون مقدمه شروع مي شود. آنچه در اين داستـان مـا را مجـذوب مـي كند "لحـن نيرومنـد داستـان است كه بيش از موضوع داستان خود را به چشم ما مي كشد." (14) گلدسته هايي كه سربه فلك كشيده اند، فكر راوي داستان را در كلاس و حياط مدرسه به خود جلب مي كند. او نمي خواهد مثل سايرين نسبت به آنها بي اعتنا بماند. رهايي از محدوديت خانه و جامعه و رفتن به بالاي گلدسته ها حالت نمادين به داستان داده است. عنوان داستان بيانگر نوعي ايهام است زيرا فلك هم به معني آسمان است و هم به معني چوب فلك.
دو كودك به كمك همديگر خود را به بالاي گلدسته ها مي كشانند به عبارتي خود را مي خواهند به فلك بكشانند كه بعد از پايين آمدن به فلك كشيده مي شوند.
شخصيت داستان يكي راوي است كه يك كودك با جرأت و اهل عمل است اما شخصيت ديگر داستان يعني اصغر با همه ادعاهايش چندان مرد ميدان نيست. ساير شخصيت ها مثل مدير، فراش و بچه هاي مدرسه در حاشيه ي داستان قرار گرفته اند و نويسنده از بالا به آن نگريسته است. زاويه ي ديد داستان به طريق اول شخص تنظيم شده است.
درون مايه ي داستان شكستن سنت هاي مرسوم زمان و گريز از يكنواختي فضاي موجود است كه با لحن صميمي و در لباس برگشت به دوران كودكي بيان شده است.
شروع و اوج داستان (وقتي به گلدسته ها مي رسند) و پايان نيرومند آن, اين داستان را يكي از داستان هاي خوب ادبيات معاصر ايران رقم زده است.
سه پرسش :
"سه پرسش" از داستان هايي است كه تولستوي آن را صرفاًبراي تعليم بچه هاي روستائيان زادگاه خود نوشته است. اين داستان ها "واقعاً طوري است كه گويي از درون يك كلبه ي روستايي بيرون مي آيد" (15) زبان آنها به گونه اي است كه وقار زبان عهد عتيق را به خود مي گيرد اين داستان بيشتر در حد دانش آموزان دوره ي راهنمايي به درد مي خورد و براي سال هاي آخر دبيرستان مي شد از داستان هاي كوتاه او از قبيل اسير قفقازي، پس از مجلس رقص، دو سوار و .... استفاده كرد.
داستان سه پرسش داراي درون مايه ي دعوت به نيكي است و شخصيت هاي آن تزار پادشاه روسيه است كه در جستجوي حقيقت است و راهب فرزانه اي كه در حقيقت شخصيت اصلي داستان است تزار را به طور غيرمستقيم راهنمايي مي كند راهب كه در تنهايي به سر مي برد در حقيقت نمايي از شخصيت خود تولستوي است. زيرا تولستوي معتقد بود كه "به خدا نمي توان نزديك شد مگر در عالم تنهايي."(16)
طرح داستان خيلي ساده است : تزار مي خواهد در همه كارها موفق شود و چون جواب خود را از اطرافيان به دست نمي آورد به سوي راهبي مي شتابد. در اين حال يكي از دشمنان تزار مي خواهد او را به قتل برساند اما استفاده از عامل زمان, به توصيه ي راهب او را از مرگ حتمي نجات مي دهد, برعكس دشمن تزار در اختيار او قرار مي گيرد. اما تزار پس از آگاهي بر اين نكته, نه تنها در صدد انتقام جويي بر نمي آيد بلكه او را نيز مي بخشد.
نويسنده براي داستان زاويه ديد سوم شخص را انتخاب كرده است. پايان داستان جنبه آموزشي آن را تقويت مي كند يعني اينكه "آموزش تأثير كردن يك انسان است بر انسان ديگر, براي اين كه شخص اخير عادت هاي اخلاقي خاصي را به دست آورد."(17)
"ققنوس" : اثر سيلويا تاونزند وارنر (Sylvia Townsend Warner) (18)
شاعر و رمان نويس انگليسي كه يك داستان نمادين است. ققنوس در اين داستان نماد هويت و موجوديت يك ملت است كه بازيچه شيطان زرد يعني زر و پول قرار گرفته است. داستان به اين صورت مطرح مي شود :
يكي از نجيـب زادگـان كـه مـالك عـالـي تـريـن بـاغ پـرنـدگان در اروپا است چندي است كه بازارش از رونق افتاده است و مي خواهد با جذب پرنده اي به باغ خود, سر و ساماني به كسب و كار خود بدهد. عليرغم اينكه پرنده شناسان سعي مي كنند او را قانع كنند كه به دنبال ققنوس نرود زيرا اين پرنده فقط در عالم افسانه ها وجود دارد, باز لرد استرابري به عربستان جايگاه اصلي ققنوس مي رود و آن را با ترفندي به دست مي آورد. اما ققنوس فقط مدت بسيار كمي به باغ او رونق مي دهد و مشتري جلب مي كند, در نتيجه لرد استرابري در نهايت ورشكستگي مي ميرد. وارثان او ققنوس را در مقابل بالاترين قيمت پيشنهادي به آقاي پولدرو مي فروشد. مالك جديد نيز پس از چندي از به دست آوردن درآمد بيشتر به خاطر خريداري ققنوس مأيوس مي شود. آقاي پولدرو از مباشر آقاي رامكين مي شنود كه ققنـوس وقتـي پير شد خود را آتش مي زند و در عوض ققنوس تازه اي زاده مي شود. پس شروع مي كند به پير كردن مصنوعي ققنوس. از انواع شكنجه ها و آزار كه به ذهنش مي رسد در حق ققنوس مضايقه نمي كند تا آنكه لحظه اي آتش گرفتن ققنوس فرا مي رسد و ققنوس با آتش خـود طـي دو سـه لمحـه همـه چيز را به خاكستر تبديل مي كند و بيش از هزاران هزار كس را به همراه آقاي پولدرو, طعمه ي شراره هاي سيال خود كرده و هلاك مي سازد."(19)
زاويه ديد داستان سوم شخص و با لحني شاعرانه نوشته شده است.
قاصدك :
داستان قاصدك نوشته علي موذني با شيوه تك گويي دروني و با لحني ادبي و شاعرانه نوشته شده است. درون مايه ي داستان چگونگي ابلاغ خبر شهادت رزمنده اي به خانواده ي شهيد است. اين داستان نمونه ي خوبي از رويش ارائه ي مضامين ديني به شكل رئاليسم جادويي است. موذني در اين قصه با تخيلي سرشار داستاني, "دنيايي از اميد و انتظار را در مقابل واقعيت هاي جنگ (جدايي- شهادت) قرار مي دهد.(20) داستان نسبتاً طرح پيچيده اما به قاعده اي دارد. ورود قاصدكي به خانه, بهانه اي براي مكالمه مادر و فرزند مي شود. مادر آن را فرستاده اي از طرف پدر مي داند كه در جبهه است و با خيالبافي در اطراف قاصدك دنيايي عاطفي مي سازد و پسرك را به درون آن مي كشاند. داستان به تدريج از تلاقي دو دنياي ذهني ساخته مي شود و با ورود خيال پدر به عنوان يكي از طرفين مكالمه, آماده ي رسيدن به نقطه ي اوج مي شود. مادر و فرزند قاصدكي براي پدر مي فرستند و روح پدر به صورت حجمي از نور آبي براي خداحافظي به سراغ آنها مي آيد. انـدوه و شهادت او مستقيماً بيان نمي شود بلكه در لابه لاي سطور جاي مي شود, مثل انبوه قاصدك هاي نوراني كه در پايان داستان وارد اتاق مي شوند.
شخصيت هاي داستان عبارتند از آذر همسر شهيد نماد يك همسر عاطفي, اميد فرزند شهيد كه اميد به برگشت پدر دارد و خود شهيد هاشم كه به طور غيرمستقيم در داستان شركت دارد.
عـدل :
در زبان فارسي سال سوم داستان عدل از صادق چوبك را به عنوان يك نوشته ي تشريحي جا داده اند. اين داستان كوتاه ترين اثر اوست" و با توجه به فضاي آن, عنوان طنزآميـز و بسيار نامناسـب عدل را بر خود دارد. از اسب نيمه جان درشكه اي سخن مي گويد كه ميان آب هاي يخ زده ي جويي جان مي كند و بيشتر اعضاي بدن او خرد شده اند. سپورها و عملـه ها تلاش مي كنند مگر او را از جوي بيرون آورند اما موفق نمي شوند. در اين لحظات, همه ي مردم به كار و بار خود مشغول اند. عابران هر كدام چيزي مي گويند و بي اعتنا به راه خود ادامه مي دهند. رهگذري از پاسباني كه مشغول خوردن لبوست مي خواهد كه با هفت تير خود اسب را خلاص كند اما او مي گويد : جواب دولت را چه بگويم و از راحت كردن اسب خودداري مي كند. لبوفروش كنار خيابان در حالي كه لبوي خود را تبليغ مي كند, گاه نيز اين جمله را به زبان مي آورد : اتول بهش زده, سقط شده و اسب كه همچنان با چشمان ملتمس نفس هاي آخرين را مي كشد.
چوبك در اين اثر بي كمترين دخالت و بي هيچ نشاني از ترحم صرفاً با اشارات غيرمستقيم موفقيت اسب را تصوير مي كند و خواننده را شديداً تحت تأثير قرار مي دهد. خواننده اي كه وقتي از خواندن فراغت يافت, حتماًَ با تأسف و ريشخند به مفهوم طنزآميز عدالت و عدل خواهد انديشيد.
قصه عينكم :
شخصيت هاي اين داستان از مردم خرده پا انتخاب شده است و با لحن طنز درون مايه ي بي عدالتي را به تصوير مي آورد. داستان با ايده ي ناتوراليستي نوشته شده است. "قصه ي عينكم" از رسول پرويزي در زبان و ادبيات فارسي (عمومي) 1 و 2 چاپ شده است. "رسول داستان نويس به معناي فني يا حرفه يي آن نيست زيرا در نوشته هاي هميشه كوتاه او اگر حكايتي نقل شده, به شيوه ي بسيار ساده, شرح ماجرايي آغاز گشته و به همان سادگي و بي پيرايگي نيز پايان گرفته است."(21) در داستان "قصه عينكم" راوي داستان از خاطرات دوران كودكي و چگونگي عينكي شدن خود سخن به ميان مي آورد. قهرمان داستان كه به خاطر داشتن زاويه ديد اول شخص همان راوي است, دانش آموزي با قد دراز و چشمان ضعيف توصيف مي شود و به خاطر ضعف چشمانش از اطرافيان و حتي مادرش دشنام مي شنود" مادرم شماتتم مي كرد و حتي گفت به شتر افسار گسيخته مي ماني, شلخته و هر دم بيل و هپل و هپو هستي"(22) تا اينكه يك روز عينك مهمانشان, پيرزن كازروني را به چشم مي زند و دنيا را واقعي مي بيند. در كـلاس وقتي عينـك را مي زند كوهي از خنده در دانش آموزان را ايجاد مي كند و باعث عصبانيت معلم عربي شان مي شود و در حقيقت داستان را به اوج خود مي رساند وقتي ثابت مي شود كه چشمان او واقعاً ضعيف بوده به توصيه معلم عربي عينكي از "ميز سليمون عينك ساز" مي خرد و "عينكي" مي شود.
درون مايه داستان بيان فقر اجتماعي و فرهنگي حاكم بر جامعه آن روز است كه با لحني طنزآلود و با نثر سهل ممتنع بيان شده است. شخصيت هاي داستان, راوي, پدر و مادر راوي, پيرزن كازروني, معلم عربي, دانش آموزان انسان هاي ساده و صميمي هستند كه در محيط آن زمان و روزگار به سر مي برده اند.
آخرين درس:
داستان "آخرين درس" از مجموعه داستان هاي آلفونس دوده با عنوان "قصه هاي دوشنبه" انتخاب شده است. درون مايه اين داستان احساسات ميهن دوستانه است كه به شكلي زيبا از زبان يك كودك دبستان بيان شده است. اين قصه "داستان غم انگيزي است از زبان يك كودك فرانسوي از اهالي ايالت آلزاس در موقعي كه در سال 1870 ميلادي آلمان ها اين ايالت را به تصرف درآورده جزو خاك خود نمودند و تعليم و تدريس زبان فرانسوي را در آنجا قدغن كردند."(23)
لحن داستان, شاعرانه و دلنشين است كه با زاويه ي ديد اول شخص از زبان راوي بيان مي شود. راوي شخصيت اصلي داستان است اما شخصيت دوست داشتني معلم زبـان فرانسه است كه عليرغم داشتن ظاهر خشك داراي قلبي بشر دوستانه و ميهن پرست است.
دسته گل آبي :
داستان "دسته گل آبي" از اكتاويو باز در قسمت ادبيات جهان كتاب تاريخ ادبيات ايران و جهان جايگزين شده است. از جهت هنري پاز از علاقه مندان آندره برتون شـاعـر و يكي از بنيان گذاران مكتب سورئاليسم فرانسه بود. پاز در داستان "دسته گل آبي" فضاي بومي محيط آمريكاي لاتين را با رطوبت و گرماي زياد و وجود حشرات فراوان به تصوير مي كشد."(24)
داستان از زبان اول شخص نقل مي شود. راوي در اين فضا در رنج است. رنج او سرانجام هنگامي كامل مي شود كه از مسافرخانه بيرون مي آيد تا به گردشي شبانه در شهر بپردازد و ناگهان كسي با دشنه به او حمله مي كند و خواهان چشمان آبي اوست زيرا زنش ويار دارد و دلش يك دسته گل آبي مي خواهد بعد از اينكه مرد متوجه مي شود چشم راوي آبي نيست او را به حال خـود رهـا مي كند و راوي بلافاصله شهر را ترك مي كند. اين داستان به شيوه رئاليسم جادويي پرداخت شده است. پاز از جمله نويسندگان بزرگ رئاليسم جادويي در آمريكاي لاتين است واقع گرايي (رئاليسم) جادويي داراي يك عنصر غيرطبيعي و جادويي است. در اين داستان ويار داشتن به چشمان آبي رئاليسم جادويي است.
شخصيت هاي اين داستان يك روشنفكر خود باخته (راوي) و يك بومي متعصب است (مرد حمل كننده) درون مايه ي داستان اعتراض به فرهنگ بيگانه است كه از طريق حمله ي مرد به روشنفكر بيان مي گردد. لحن داستان شاعرانه و زيباست.
به غير داستان بالا داستان هاي "فرياد", "گردن بند", "منظومه ي كلاغ" نيز در كتاب تاريخ ادبيات ايران و جهان آمده است.
فرياد :
داستان "فرياد" از نويسنده و شاعر معاصر تركيه, فريت ادگو است. اين داستان با زاويه ديد اول شخص نوشته شده است. درون مايه داستان اعتراض به شيوه ي رفتار حاكمان كشور تركيه با مخالفان خود است.
راوي داستـان مـردي را مـي بينـد كـه بـه وسيلـه سه نفر مورد حمله قرار مي گيرد فريادي برمي خيزد كه در حقيقت فرياد راوي است اما اين فرياد ناخواسته است "نكته ي قابل توجه در اين قصه كه در حقيقت اوج كار نويسنده است كه روشنفكر هر چند خود را تبرئه كند و از جبهه ي مبارزه كنار بكشد. جبري اجتناب ناپذير, او را آرام نمي گذارد و براي او هيچ راه گريزي از مسئوليت خطير او وجود ندارد. از اين رو در پايان داستان, به ظاهر راوي با اين پيش فرض كه آنان مأمور قانون و مسـﺆول دستگيري بزهكار است خـود را قـانع مي سـازد اما سـرانجام اين فرياد او را راحت نمي گذارد و مي گويد : بلي همين طور است. اما اين فريادها از كه و از كجا بود؟ به بيان ديگر اين فرياد او را راحت نخواهد گذاشت."(25) شخصيت اين داستان راوي و مرد مورد تهاجم و سه نفر مهاجم است كه هر كدام نماينده ي قشري از جامعه است. راوي نماد يك روشنفكر, مردان مهاجم مأموران دولت و فرد مورد تهاجم مخالف حكومت تركيه است. لحن داستان "فرياد" مثل داستان "دسته گل آبي" شاعرانه است.
گردن بند :
داستـان "گـردن بنـد" از گي دومـاپاسان از گيراترين داستان هاي جهان است.
شخصيت اصلي داستان خانم "ماتيلد لوازل" است كه عليرغم زيبايي خود از امكانات رفاهي محروم است. در يكي از روزها مجبور به رفتن به يك مهماني مي شود ولي چون طلا و جواهرات ندارد از دوستش خانم فورستيه گردن بندي به عاريه مي گيرد. اما به هنگام برگشت متوجه مي شود گردن بند را گم كرده است. داستان,"با چرخشي غافلگيرانه پايان مي يابد. زيرا زن اول داستان, پس از سال ها محروميت و رنج به دنبال گم شدن گردن بند عاريتي, پي مي برد كه جواهر گم شده بي ارزش بوده است."(26) داستان از زاويه ديد سوم شخص بازگـو مي شود. گـردن بند در اين داستان,"نمـاد ارزش هايي است كه خانم لوازل روزگاري در سايه ي آنها زيسته است. ارزش هايي كه همچون گردن بند الماس نشان بدلي بوده اند."(27) در حقيقت اين بدلي بودن ارزش ها پيام و درون مايه داستان را آشكارا بيان مي كند. لحن داستان آميخته به طنز است.
كلاغ :
"كلاغ" سروده ي "ادگارالن پو" سراينده ي اشعار سمبوليك و رمانتيك, نويسنده ي قصه هاي خيال پردازانه و مخوف و جنايي و منتقد برجسته است. "كلاغ" مشهورترين سروده ي "پو" است كه "مضمون آشناي اندوه شاعر در مرگ زني زيبا در آن تكرار مي شود. شاعر در حالي كه تلاش مي كند خاطره ي عشق از دست رفته اش "لنور" را به فراموشي سپارد, پرنده ي كهنسال هـولناك و شوم و بدهيبت به ديدارش مي آيد. در پايان "كلاغ" به صورت نمادي از خاطره ي ملال انگيز و پايان نيافتني جلوه مي كند."(28) لحن داستان, شاعرانه با درون مايه ي حسرت بر عشق از دست رفته و بازاويه ديد اول شخص نوشته شده است. راوي داستان, شخصيت اول داستان است كه خيالات خود را به صورت كلاغي تجسم مي نمايد.
ديـوار :
"ديوار" يكي از داستان هاي موفق جمال ميرصادقي است. داستان با زاويه ديد سوم شخص نوشته شده است. درون مايه ي داستان ايجاد تفاهم بشري و از بين بردن موانع دوستي انسان هاست. يك روز يكي از شخصيت هاي داستان بيدار مي شود و مي بيند ديوار بين خانه خودشان و همبازيش فرو ريخته است و دوستان بدون دردسر مي توانند به خانه ي همديگر رفت و آمد كنند. دنياي شيريني براي بچه ها ايجاد مي شود اما وقتي دوباره ديوار را مي سازند كودك ديوار را ديو مي پندارد. ميرصادقي در اين داستان,"دنياي صادقانه ي كودكان را به تصوير مي كشد كه ديوار را سدي در برابر آزادي هاي كودكانه خود مي پندارند. از سوي ديگر ديوار, نماد جدايي انسان و مانع تفاهم جوامع بشري است و بيگانگي ها را افزايش مي دهد."(29)
لحن داستان ساده و صميمي است. شخصيت هاي داستان, كودكاني هستند كه در آرزوي برداشتن ديوار بيگانگي هستند.
داستان "دو كبوتر, دو پنجره, يك پرواز" :
اثر سيدمهدي شجاعي كه در كتاب ادبيات فارسي متون نظم و نثر (2) درج شده است, يكي از داستان هاي موفق جبهه و جنگ است. زاويه ديد داستان به صورت تك گفتـاري (مـونـولـوگ) بـا زاويه ديد اول شخص و با استفاده از جريان سيال ذهن و غافل گيري نوشته شده است. درون مايه داستان خبر شهادت دو فرزند دوقلوي يك مادر است كه با لحن صميمي و شاعرانه از زبان راننده ي آمبولانس بازگو مي شود. شخصيت هاي داستان عبارتند از : حامد و رائد دو شهيد, علي راننده آمبولانسي كه دو شهيد را حمل مي كند. پدر و مادر و مدير و فرمانده از شخصيت هاي جانبي داستان هستند كه به نوعي درگير داستان مي شوند. طرح داستان به اين صورت است :
دو برادر دوقلو به فاصله اي يك ساعت به دنيا مي آيند. اين دو برادر همه ي كارها را با هم عمل مي كنند. مدرسه شان علي رغم مخالفت مديران مدرسه يكي مي شود. تا اينكه به سن جواني مي رسند. مسئله ي جبهه و جنگ ذهن اين دو برادر را كه هر دو از بچه هاي مسجد هستند به خود معطوف مي سازد. دو برادر بعد از كلك سوار كردن رضايت پدر را جلب مي كنند و راهي جبهه مي شوند تنها موردي كه دو برادر بر هم كلك مي زنند به هنگام رفتن به خط اول جبهه است. برادر بزرگتر كه فقط يك ساعت زودتر به دنيا آمده اول شهيد مي شود. برادر كوچكتر برادر بزرگ را زير خمپاره ها و رگبار گلوله ي دشمن نزد خوديها مي آورد و او را با آمبولانس كه راننده اش شخصي به نام علي است مي آورد. در راه چشمه اشك را همـواره بـا گـلايه بر جنازه برادر جاري مي سازد و راننده اش كه گوشش به برادر زنده است آن را به ذهن مي سپارد در راه خمپاره اي به ماشين مي خورد و برادر كوچـك درست يك ساعت بعد از برادر بزرگ به شهادت مي رسد. نويسنده با قرينه اي عمر اين دو قهرمان را مساوي مي سازد. علي اين حرفها را به هنگام به هوش آمدن به مادر دو شهيد بازگو مي كند.
در اين مقاله به بررسي داستان هاي كوتاه امروزي كتاب هاي درسي پرداخت شد. بررسي رمان ها, انشاء الله در فرصت ديگري ارائه مي شود.
بررسي داستان هاي سنتي بسيار جالب و شگفت انگيز است كه بررسي جداگانه اي مي خواهد در اينجا به عنوان نمونه بررسي داستان "من اين همه نيستم" را از كتاب كشف المحجوب نوشته ابوالحسن علي بن عثمان جلابي هجويري كه در كتاب زبان و ادبيات فارسي عمومي (1 و 2) ذكر شده است مي آوريم :
ساختمان اين حكايت بر پايه ي يك مثلث يا بناي سه ستوني استوار شده است. اين ساختمان را ما در بسياري از داستان هاي ايران و جهان نيز مي بينيم. به همين سبب ايجاد چنين ساختماني كاري آسان مي نمايد. آنچه دشوار است حفظ تعادل بناست و برقراري رابطه ي مناسب ميان اجزا و به كارگيري مصالح و عناصر داستاني با توجه به اصول و معيارهاي زيبا شناختي. اين را هجويري به خوبي از عهده برآمده است و سه ستون اصلي بنا را تا پـايـان حكـايت بـه مـوازات هم پيش مـي بـرد.
مراد (شيخ) مردم مدير (سالك)
در اين حكايت, تضاد ابتدا ميان "مريد" است و "مرد زنديق گو", اما هجويري در حركت ماجرا اين تضـاد را از ميان مي برد. آزادي خواهان و آزادمنشان در تضاد با دشنام گويان و مخالفان خود قرار نمي گيرند.
شيخ به مريد خود نشان مي دهد كه من به راه خود مي رود. صبورانه "شيخ گفت مريد را : اگر خاموش باشي من تو را چيزي آموزم كه از اين محن باز رهي. مريد خاموش شد."(30)
خواننده ي اين حكايت, ابتدا مي انديشد كه چرا در ساختار حكايت اگر چنين است كه مردم همه بشوريدند شيخ فقط مريد خود را ندا مي دهد كه خاموش باشد پس شورش همگان چه مي شود و چگونه است كه عارفانه نويس مردم هياهوگر را در كمركش داستان رها مي كند و به رابطه ي مريد و مراد مي پردازد. پاسخ به همه ي اين پرسش ها در پايان حكايت نهفته است : اين همه خصومت چرا انگيختي كه اگر برانگيزنده ي خصومت كنار برود, خصومت فرو مي نشيند. بنابراين مي بينيم حركت دو ستون اصلي ديگر حكايت (مريد و مراد) فداي حضور مردم نشده است. نگاهي به ساختار بازار در اين حكايت در طول تاريخ ما, بازار همواره متمايل به حركت گروهي, اقدام گروهي, بستن گروهي, دفاع گروهي از مقدسات ديني, اجتماعي و ملي و البته در كنار اينها فقط سرمايه بوده است. اين ويژگي انگيزش پذيري بازار, ويژگي تاريخي آن است و ملحوظ در اين حكايت : اهل بازار نيز جمله بشوريدند."(31)
شخصيت ابوطاهر حرمي, بسيار محكم و استوار ساخته و پرداخته شده است. به مريد خود امر نمي كند كه خاموش باشد بلكه مي گويد : اگر خاموش باشي من تو را چيزي آموزم. چرا كه اگر امر مي كرد اولاً, از اقتدار خود به ناروا بهره گرفته بود و ثانياً, بر خلاف محور سياسي داستان (آزاد منشي و ضرورت آزادي بيان) قدم برداشته بود و نهايتاً چه بسا مريد را به تمرد كشانده بود. اين "اگر" در اينجا بسيار كم آمده است و كاملاً متناسب با آزادي خواهي عارفان. اما در خانقاه كه ديگر بيم متهم كردن شيخ به استبدادگـرايي وجـود ندارد وضعيت بـه گـونه ي ديگـري است :"چون به خانقاه خود باز رفتند اين مريد را گفت آن صندوق بيار ..."(32) عبارت زيباي آخر داستان "اين همه القاب است نه اسم و من اين همه نيستم."(33)
"شخصيت معنوي شيخ را به خوبي نشان مي دهد و استحكام مي بخشد و نيز حكايت را از زاويه ي جنبه هاي زيبايي شناختي زبان تقويت مي كند. اين عبارت در كمال فشردگي باز گفته شده است كه با مفاهيم عارفانه و ضرورت كاربرد مختصرگويي و پرمعنايي زبان عرفاني آميخته با زيبا شناختي زبان و عناصر ادبي همسويي و همراهي دارد."(34)
در پايان به تحليل "مشروطه خالي" اثر علامه علي اكبر دهخدا مي پردازيم. اين نوشته تا حدي خـود را بـه داستان هاي امروزي نزديك كرده است و به عقيده ي تحليل گران پايه اي بوده است براي ظهور داستان هاي جمال زاده.
اين داستان گونه با زاويه ديد نامه نگاري نوشته شده است. اين نوع نوشته ظاهراً ميدان را براي طنزپردازي دهخدا وسيع تر مي كرده است. در اين داستان "راوي تا حد امكان از اينكه شخصاً در داستان ظاهر گردد, اجتناب مي كند و با خنثي ترين آواي ممكن در حاشيه ي متن سخن مي گويد. گفت و شنود آغازين به راوي اجازه مي دهد تا ناگهان خود را به عنوان يك بازيگر به درون داستان افكند, ولي او به گفتن عبارتي در صحنه آرايي اكتفا مي كند :"آخر يك شب تنگ آمدم."(35) و بلافاصله در مقام راوي جاي خود را به شخصيت هاي اصلي داستان يعني خودش و مادرش مي سپارد.
"آنگاه داستان آواي ديگري را نيز به وام مي گيرد كه همان آواي روايتگري ادبـي اسـت. راوي مشاجره را قطع مي كند تا مادرش اجازه ي سخن گفتن داده شود. از اينجاي داستان ماجراهاي مادر آغاز مي شود. سرانجام راوي دوباره رشته ي سخن را به دست مي گيرد."(36)
لحن داستان, طنز آلود است. درون مايه داستان, افشاي چهره ي حقيقي و كلامي آن روزگار به صورت شخصيت پدر رواي بيان مي شود. طرح داستان به اين صورت است :
1- پرسش راوي دربـاره ي علـت ناسـازگـاري پـدر و مـادرش 2- خـودداري از پـاسخ 3- پرسش رواي 4- پاسخ مادر 5- ازدواج زوركي مادر با وكيل دغلكار 6- مادر نامزد پسر عمـويش بـوده است 7- مرگ پـدر و مـادر 8- ميراث پدر و مادر 9- كوشش شريك الملك براي غصب ميراث 10- گرفتن وكيل 11- ازدواج زوركي.
ترجمه اشعار فروغ
| ||||||
| ||||||
شعر زن
«زن ِ ایرانی، به دلیل پیشینهی تاریخی مردسالار و زیربنای فرهنگی جامعهاش، کمتر به عنوان هویتی مستقل و صاحب اندیشه، جدی گرفته شده است. در جریان این تاریخ، زن، مقام و ارزش چندانی نداشته و عمدتن حمایت بدون چشمداشت از او دریغ شده است. حتی در پارهای موارد، نظیر زنان شاعر، نهاد مرد محور ادبیات، کوشیده است تا بسیاری از استعدادهای درخشان را به نفع خود مصادره کند و به نسبتی با خود برساند. مهجور ماندن و در اقلیت قرار گرفتن زنان شاعر را نیز باید به این زمینهی تاریخی افزود؛ چنانکه در طول تاریخ ادبیات ایران، در برابر هشت هزار شاعر مرد، تنها نام چهارصد شاعر زن در تذکرهها آمده است. گرایش زن ایرانی به نثر نیز، به رغم پیشینهی قصه گویی ِ شفاهیاش، بسیار دیرتر از مردان به وقوع پیوسته است.افزون بر این، مرور شمار قابل توجهی از اشعار، امثله و قطعات منثور فارسی، از وجود فرهنگی زنستیز در ادبیاتی مردسالار حکایت میکند...»
شعر زن ـ از آغاز تا امروز ـ پگاه احمدی
کتاب «شعر ِ زن از آغاز تا امروز» شامل دو بخش میشود که اولی تاملیست بر تحولات شعر زن (ایرانی) به قلم پگاه احمدی و آخری گزیدهای از شعر زنان ایرانی در عصر حاضر باز هم به کوشش پگاه احمدی. در بخش اول، شعر ِ زن ِ ایرانی در سه دورهي پیوسته بررسی میشود:
۱. پیش از مشروطه که جز شاعرانی نظیر رابعه قزداری بلخی، مهستی گنجوی و زرین تاج (قرةالعین: مبارز و آزادیخواه ِ مشهوری که به جرم سیاسی ـ مذهبی کشته شد) نقطهی درخشان دیگری در کارنامهی خود ندارد و به نقل از پگاه احمدی شعر زن در این دوره به شدت منفعل، محدود، مقلد و سطحینگر است. نمونهای از شعر قرةالعین:
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو/ شرح دهم غم تو را نکته به نکته، مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتادهام/ کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به کو
۲. عصر مشروطه برای شعر زن ایرانی نیز مانند سایر مقولات دیگر سر منشاء تحولات اساسی بود. از نگاه پگاه احمدی آزادیخواهی، نواندیشی، تجددطلبی و هویتخواهی زن ایرانی در این دوره نه تنها موجب تحولات مهمی در عرصهي ادبیات و شعر ایران میشود که سرفصل تازهای در شعر زن ِ ایرانی محسوب میشود. در این دوره و با بیرون آمدن زن از پشت پردهها مضمون شعر او نیز اجتماعیتر شده و از گرایش آنها به بیان صرف شوق به معشوق، غم هجران و شکوه از جور رقیب در شعر که تقلید ناشیانهای از بیان عاشقانهي ادبیات مذکر است، کمتر میشود. از شاخصترین چهرههای شاعر زن این عصر میتوان به پروین اعتصامی اشاره کرد. زنی که اشعارش به نوشتهي پگاه احمدی به دلیل مرد محور بودن زبان و نوع مردانهای از انتخاب و آرایش واژگان، استقلال و هویت شعر «زن» را مخدوش کرده است. نمونهای از شعر پروین (مثنوی لطف حق):
رودها از خود نه طغیان میکنند/ آنچه میگوییم ما آن میکنند
ما به دریا حکم طوفان میدهیم/ ما به سیل و موج فمان میدهیم
پس از شعر پروین، احمدی به تفصیل به بررسی شعر فروغ فرخزاد میپردازد و آن را قربانی و معلول مرزبندی جنسیتی و به عبارتی فروغ را مجری ادبیات زنانه از نگاهی مردانه میداند و معتقد است از این روست که فروغ نیز نتوانسته است صدای مشخص زن را در زبان فارسی به سخن در بیاورد. نمونهای از شعر فروغ (چاپ نشده):
استخوانهایم از تو پنهان نبود/ وقتی که در نهان به وجود میآمدم/ و در اسفل زمین، نقشبندی میشدم/ در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده/ و چشمهای تو ای متعال/ جنین مرا دیده است/ چشمهای تو/ جنین مرا دیده است.
پگاه احمدی اشعار سیمین بهبهانی، طاهره صفارزاده، خاطره حجازی، نازنین نظامشهیدی و ... را از دههي چهل تا شصت و اشعار زنانی نظیر شیوا ارسطویی، گراناز موسی، پگاه احمدی، مریم هوله، فرخنده حاجیزاده و ... را مابین دههی شصت تا هفتاد مورد بازبینی قرار میدهد، از این جهت که به تعبیر او بیان رمانتیک دههی شصتی در شعر دههی هفتاد به نوعی پختگی نزدیک میشود. تا جایی که او در توصیف شعر زن در این دهه مینویسد: در شعر دههی هفتاد، نوعی قداستزدایی از معیارهای بیان زنانه نیز به ویژه در حوزهي شعرهای حسی ـ عاطفی رخ میدهد. نمونهای از شعر گراناز موسوی(خطخطی روی شب):
سیم خاردار جهیزیهی مادرم بود/ در مرز جادهای که به ماه تلخ میرسید/ من بیمهر با تو میخوابم/ عاشقتر اما/ برمیخیزم اینجا روسپیان پاپتی/ برای جفتی کفش و یک دست چینی گلدار/ مصدق را تا انتهای ولیعصر میروند...
۳. از نگاه احمدی عبارت دههی هفتاد پیش از آنکه ناظر به مقطعی زمانی باشد، ناظر به تحولات شاخصیست که در دههی مزبور، در شعر فارسی به وقوع پیوست. و هم از این روست که او در این مقطع زمانی نیز شعر زن را از نگاهی دیگر میکاود و معتقد است شعر زن در این دهه وسیعترین دایره ي واژگانی زبان فارسی را در حوزهی حسیتی متفاوت، تجربه کرده است. از شاعران این دوره میتوان به شمسی پورمحمدی، لیلی گلهداران، روجا چمنکار، مریم مسیح و ... اشاره کرد. نمونهای از شعر مریم مسیح (کاش ممنوع نبودیم ما):
در خرابه های باستیل/ آواز زنی از اهالی ایران/ شنیده میشود/ و من/ روی گلیم ایرانی/ به خواب میروم/ چشم میبندم/ و روی بازماندهي گلهای قالی/ به پارههایش میرقصم/ گوشهایم را میبرم/ و تابلوی ونگوگ را/ روی سردرد کهنهام/ میخ میزنم...
بخش پایانی شعر زن از آغاز تا امروز نیز در برگیرندهي گزیده اشعاری از شعر زنان شاعر معاصر است که به تنهایی قابلیت تبدیل شدن به یک اثر کامل را دارد. همانطور که بخش نخست کتاب این قابلیت را دارد. در هر صورت این دو بخش با قرار گرفتن در کنار هم افق وسیع و درک تازهای را از شعر زن به شکل یک مجموعهی کامل به دست میدهد که از ارزش بسیاری بالایی برخوردار است.
شعر جوان
| |||
|
سعيد بيابانكي در گفتو گو با خبرگزاري فارس اظهار داشت: از جوان ميتوان چند برداشت كرد. يكي اينكه شعري در سنين جواني سروده شده باشد و ديگري شعري كه هنوز به مرحله پايداري و پختگي نرسيده باشد. اين شعر به نوعي بيتجربه است. وقتي شعر جوان را شعري بيتجربه بدانيم از خيلي از توقعات ما كاسته ميشود. | |||
مدتي با جمالزاده
زندگينامه:محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
نظر درویشیان ومندنی پور،مقدادی در مورد جمالزاده اینست که :
علياشرف درويشيان در گفتوگو با خبرگزاري فارس:
جمالزاده بهخاطر دوري از وطن، از رنجها و مشكلات نويسندگان بيخبر بود
علياشرف درويشيان، داستاننويس در گفتوگو با خبرگزاري فارس گفت: جمالزاده از پيشروان داستاننويسي ايران است، به خصوص با داستانهاي «فارسي شكر است» و «يكي بود، يكي نبود» كه تاثير زيادي بر ادبيات معاصر ايران بهخصوص داستاننويسي كوتاه گذاشت.
وي افزود: البته صادق هدايت نسبت به جمالزاده نوآورتر بود، گرچه خود جمالزاده داستانهاي خود را حكايت ميدانست تا داستان كوتاه. با اين حال صادق هدايت داستان كوتاه به معناي واقعي و مدرن را رواج داد و متداول كرد، اما جمالزاده در داستاننويسي پيشكسوت است. داستانهاي كوتاه جمالزاده در همان سالهاي دهه اول اين قرن شمسي توانست تاثير خود را بگذارد و مدتها نيز اين تاثير ادامه داشت و با داستاننويسي صادق هدايت به صورت مدرن و امروزي شد.
درويشيان با اشاره به زندگي جمالزاده در خارج از كشور بيان داشت: متاسفانه جمالزاده پس از مسافرت به خارج از كشور و اقامت در آنجا و جدا شدن از فضاي ايران نتوانست حال و هواي داستاننويسي گذشته خود را تكرار كند و ادامه دهد. او هر آنچه كه مينوشت تاثير گرفته از سالهاي اقامت در ايران بود و داستانهاي آخرش به پاي داستانهاي ابتدايياش نميرسيد. وقتي هم كه به ايران بازگشت در طول پنج سال نتوانست تاثير مهمي در داستاننويسي بگذارد.
اين نويسنده ادامه داد: جمالزاده در اواخر عمر به مكاتبه با نويسندگان و نوشتن خاطرات پرداخت و چون از فضاي ايران دور شده بود، ديگر با رنجها و مشكلات نويسندگان ايراني آشنا نبود و نتوانست به صورت واقعي به ايران و جريانات آن بپردازد و از لحاظ مسئوليتهايي كه نويسندگان ايراني داشتند خنثي بود و تنها مينوشت.
وي در ادامه به تاثير مشروطه و آزاديخواهي در آثار جمالزاده و استفاده از فرهنگ شفاهي مردم در آثار وي اشاره كرد و بيان داشت:استفاده از فرهنگ شفاهي مردم در ادبيات، بهخصوص ادبيات داستاني مهم است و جمالزاده نيز بنيانگذار اين نوع نثر در ايران است و از جمله داستانهايي كه جمالزاده از فرهنگ شفاهي مردم و فولكلور استفاده كرده، داستان «يكي بود يكي نبود» است كه تاثير زيادي بر نويسندگان بعد از خود گذاشت.
شهريار مندنيپور در گفتوگو با خبرگزاري فارس:
جمالزاده گشايشگر داستان نو فارسي است
شهريار مندنيپور، نويسنده در گفت وگو با خبرگزاري فارس به مناسبت سالمرگ محمدعلي جمالزاده گفت: جمالزاده را گشايشگر داستان نو فارسي به مفهوم امروزي ميشناسيم. وي بيشتر نقش يك منطقه مرزي را دارد كه مابين ساختار روايتهاي حكمتآميز، قصهها و ساختار داستان كوتاه است. يعني آثار جمالزاده نيز ساختار آلنپويي و موپاساني داستانكوتاهنويسان مشهور جهان را داراست.
وي با اشاره به شخصيتهاي داستان جمالزاده افزود: شخصيتها در آثار جمالزاده نه به شكل شخصيتهاي رماني و داستان كوتاه هستند و نه به شكل تيپهاي قصهاي. شخصيتهاي جمالزاده تك بعدي، خام و رو به منشمندي هستند و با شخصيتهاي تك بعدي قصهها فاصله دارند.
نويسنده «موميا و عسل» به عنصر زبان در داستان جمالزاده اشاره كرد و ادامه داد: قصه در آثار جمالزاده بيشتر از زبان دانايكل بيان ميشود و با كاركرد چند آوايي، چندگانه زبان كه هر شخصيت زباني در حد و اندازهي دهان خود داشته باشد، فاصله دارد.گرچه گاهي در بعضي داستانها و در دهان برخي شخصيتها، نمودي از تبلور زبان شخصيت مطابق منش او ميخوانيم.
وي بيان داشت: آنچه جمالزاده را به داستان به شكل نو آن نزديك ميكند، ساخت ماجراي داستانهاي اوست و به عبارت ديگر تا حدي پلات داستانهاي وي (چه به مفهوم ارسطويي و چه به مفهوم فورستري) جنس و كاركرد پلات داستان نو را دارد.
اين نويسنده اظهار داشت: استفاده از اصطلاحات در داستانهاي جمالزاده شگردي براي شخصيتپردازي و ساخت زبان شخصيت است. البته بعضي از اصطلاحات وي، امروزه براي ما ناآشنا هستند. ولي بههرحال نويسنده با قرار دادن اصطلاحات عاميانه و ضربالمثلها در دهان شخصيت سعي ميكند تا وي را باورپذير و نزديك به شخصيتهاي واقعي نشان دهد.
نويسنده كتاب «شرق بنفشه» در نقد اين روش گفت: اما اين شگرد امروزه به درد جمعآوري اصطلاحات عاميانه ميخورد و در ساخت شخصيت داستاني چندان موفق عمل نميكند چرا كه زبان شخصيت و تفاوت آن با زبان نويسنده فقط با چند اصطلاح ايجاد نميشود. براي ايجاد تفاوت ميان زبان نويسنده و شخصيتها آنچه بيشتر اهميت دارد نحو زباني و سپس فرهنگ واژگاني آنهاست.
مندني پور ارادهي آزادي و خواست عدالت اجتماعي را از نكات مهم آثار جمالزاده دانست و خاطرنشان كرد: اين ويژگي كه متأثر از انقلاب مشروطه در زبان فارسي رايج شد، تا حدي ساختارها و نحوهاي مورد نياز داستان كوتاه و رمان به مفهوم نو آن را در زبان فارسي پديد آورد. اما جمالزاده از اين پديده استفادهي زيادي نكرد و امتياز چاوشگري در اين حوزه به هدايت رسيد ،اگرچه جمالزاده مانند هدايت با ادبيات غرب آشنا بود و ساختار داستان كوتاه، بلند و رمان را تا حدي ميشناخت . با همه اين حرفها احترام و قدرشناسي از آثار جمالزاده در جاي خود بايد محفوظ باشد.
آثار جمالزاده، مناسب پاورقي مطبوعاتي است
خبرگزاري فارس: بهرام مقدادي، نويسنده گفت: در آثار جمالزاده نبايد به دنبال سمبل، نماد و صناعات ادبي باشيم. نوشتههاي وي يك نوع ژورناليسم است و به درد پاورقينويسي ميخورد.
بهرام مقدادي در گفت وگو با خبرگزاري فارس دربارهي سبك داستاني محمدعلي جمالزاده گفت: وي از پيروان سادهگرايي در نگارش ادبيات داستاني است و داستانهاي جمالزاده بيشتر گزارشگري واقعيت در جامعه و دنياي اطراف اوست.
وي افزود: در آثار جمالزاده نبايد به دنبال سمبليسم و نماد باشيم. جمالزاده در داستانهاي كوتاه و بلند خود توجهي به صناعات ادبي نميكند و اين نيز يادمان باشد كه جمالزاده پيشرو داستاننويسي در ايران است .
مقدادي ادامه داد: هنر و ادبيات گزارشگري نيست، رماننويس بايد آنچه را ميبيند كه همان واقعيت است را با خيال و درون خود بياميزد و با تركيب خيال و واقعيت، ادبيات راستين را خلق كند .اين سنتز در آثار جمالزاده ديده نميشود. نوشتههاي جمالزاده يك نوع ژورناليسم است كه بيشتر به درد پاورقينويسي ميخورد تا ادبيات راستين.
وي با اشاره به زندگي جمالزاده در غرب اظهار داشت: جمالزاده بر خلاف آنچه كه در سال 1914 در ادبيات غرب به وقوع پيوسته، عمل كرده است و ما در مقابل او، هدايت را ميبينيم كه با مطالعه در رمانهاي غرب شاهكاري با نام «بوف كور» را خلق ميكند كه صورت غربي و معناي كاملا شرقي و ايراني دارد.
مقدادي در ادامه به استفاده جمالزاده از فرهنگ شفاهي مردم اشاره كرد و بيان داشت: اكثر نويسندگان از زبان عاميانه مردم استفاده كردهاند و اين در آثار جمالزاده نيز قابل توجه است، اما نكته اصلي اين است كه جمالزاده از صناعات ادبي و نماد هيچ استفاده نكرده و آثار وي ابهام لازم در آثار ادبي مدرن را ندارد
مهدي اخوان ثالث
.jpg)
از کتاب از اين اوستا
كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
و ما چيزي نمي گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان ! او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟
مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
روي جاده ي نمناك
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ، يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك
قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
- « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
مي داريم ،
نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
- « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شباني گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پيغام است .
درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي ست ،
جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
نشانيها که دراو ... »
- « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گيو بن گودرز ،
و با وي توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
و آن ديگر
و آن ديگر .
انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش کاويان را فره درسايه ش ،
غبار ساليان از چهره بزدايند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
« نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
- « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
و از بسيارها تايي .
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
که گويد داستان از سوختنهايي .
يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزيره ها و درياها ،
نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
- « به جاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
,, دليران من ! اي شيران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
گرديدند ،
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
که رسته درکنار کوه بي حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتيها و کشتيها و کشتيها
و گزمه ها و گشتيها ... »
- « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
شنيدم قصه اين پير مسکين را
بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
- « تواند بود .
پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
درآن نزديکها چاهي ست ،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را ،
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب ،
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل .
تواند بود و بايد بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
غم دل با تو گويم غار!
کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
من آن کالام را دريا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
است آيا ؟ ... »
سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد .
حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
- « .... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آري نيست ! »
از کتاب زمستان
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
آواز كرك
بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ي دم باش
بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
دروغين است هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
پرنده اي در دوزخ
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
از کتاب آخر شاهنامه
كاوه يا اسكندر ؟
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسيا افتاد هاست
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
شعر منتشر نشدهاي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين ميآيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتشفام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلانداميست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوهاي بيدار از زيبايي خفتهست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد ميلرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اينها نيست، اينها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش ميبرد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديکترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
کوچههاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گلميخها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرنها تاريخ
و رديف تيغهها، آرايش درها
در کنار گنبد گلميخها، گويي
در حصار و برجها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزههاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاقها و شانهي رفها
و هزاره و هرههايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...
شاعران حباب
بسیار شاعران
در جست و جوی نیم دیگرشان پیر میشوند
بیترانهای، سرودی.
بسیار شاعران
در جست و جوی کفی نور
تاریکیها را ورق میزنند
و به انتها میرسند.
بسیار شاعران
که مدادی ندارند
و شعرهای درخشانی چون حباب
به سرانگشت باد
بر آب مینویسند
و چه برگ و قلم که تباه میشود
ازجنگلهایی
که سایهگاه پرندگان بودند
پرندگان بی واژه، بی قلم
که ترانه خوانان
سخن میگویند
با نیم دیگرشان
در روشنایی
و در تاریکی.
قاآني
|
||||||||||||||||||
|
قاآني در سال 1222 ه ق يعني زمان سلطنت فتحعلي شاه در شيراز متولد شد پدرش شاعر بود. |
||||||||||||||||||
|
قاآني دو بار ازدواج كرد ولي هيچوقت از صلح و صفاي خانوادگي برخوردار نشد. |
||||||||||||||||||
|
در جواني به خراسان رفت و ادبيات آموخت و شعر سرودن را آغاز كرد. كم كم شهرت يافت و در دربار ناصرالدين شاه تقرب زياد يافت زيرا ناصرالدين شاه را زياد ستود. قاآني با زبانهاي فرانسه و انگليسي آشنايي داشت. در زمان وزارت اميركبير مورد غضب بود به ناچار به جاي مديحه سرايي، كتابي با موضوع كشاورزي را در فرانسه به فارسي برگرداند. |
||||||||||||||||||
|
قاآني در سال 1270 ه ق در تهران وفات يافت و در شهر ري كنار مزار ابوالفتح رازي به خاك سپرده شد. |
||||||||||||||||||
|
ديوان اشعار او متجاوز از 20000 بيت دارد. او برخلاف پيشينيان ازمعاني فلسفي و عرفاني كم بهره برد و در شعر سر و كارش بيشتر با طبيعت و امور حسي است و از روش انوري و معزي و خاقاني پيروي كرده است. |
||||||||||||||||||
|
در اين بهار دلنشين |
||||||||||||||||||
|
سهراب سپهري
|
|||||||||||||||||||
| سهراب سپهري شاعر و نقاش در مهر ماه 1307 ه.ش در كاشان ديده به جهان گشود. مادرش فروغ نام داشت و پدرش اسدا... خان. سهراب سه خواهر به نام هاي همايون دخت، پروين دخت و پروانه داشت و يك بردار به نام منوچهر. | |||||||||||||||||||
| خانواده سهراب همگي اهل ذوق و هنر بودند. مادر سهراب نواده (لسان الملك سپهري) مؤلف كتاب (ناسخ التواريخ) است. سهراب از طرف پدرش، داراي اجدادي هنرمند و اهل شعر شاعري بوده است. | |||||||||||||||||||
| خاندان سهراب همگي داراي خطي خوش بودند و در نقاشي، منبت كاري و ساختن وسايل موسيقي بويژه (تار) مهارت داشتند. | |||||||||||||||||||
| وي دوران كودكي را در كاشان، در باغ اجدادي، كه بسيار وسيع و پر از درختان ميوه، بوته هاي گل و سبزه بوده و در محله دروازه عطار واقع بود، گذراند. | |||||||||||||||||||
| مساحت اين باغ حدود بيست هزار متر مربع (در هكتار)بوده، سهراب به اين باغ بسيار علاقه مند بود. در اين باغ علاوه بر گلهاي رنگارنگ و درختان ميوه و جوي آب اسب و نيز اتاقي آبي رنگ وجود داشت. | |||||||||||||||||||
| خودش در مورد اين اتاق مي نويسد: | |||||||||||||||||||
| (ته باغ يك سر تويله بود. روي سر طويله يك اتاق بود. آبي بود. اسمش اتاق آبي بود (مي گفتيم اتاق آبي) سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود). | |||||||||||||||||||
| سهراب از كودكي به بازي علاقه داشت و با برادر و خواهران خود بازي مي كرد و بيشتر به عروسكها علاقه نشان مي داد. در ميان عروسكها، عروسكي بود كه به روي حيواني باركش سوار بود كه آن را مادرش درست كرده بود. | |||||||||||||||||||
| سهراب مانند سير كودكان احساس مي كرد كه اين عروسكها داراي جان هستند. وي علاوه بر عروسكها به درختان ومناظر طبيعي علاقه اي زياد داشت و از تنه درختان بالا مي رفت و نيز از ميان درختان ميوه بيشتر به انار و سيب علاقه نشان مي داده است. | |||||||||||||||||||
| هراب به محيط اطراف زمان كودكي اس بسيار علاقه داشت و خاطرات كودكي را در تمام طول زندگي به خاطر مي آورد از قبيل: گل سرخ، گل ياس و گل داوودي. | |||||||||||||||||||
| وي از بركات طبيعت به باران بسيار علاقه مند بود و هنگام باريدن باران با بدني برهنه زير باران راه مي رفت و همچنين به آفتاب نيز توجه داشت، بويژه آفتاب اسفند ماه. | |||||||||||||||||||
| در عيد نوروز روي تخم مرغ را نقاشي مي كرد و با آنها سفره را تزئين مي نمود. | |||||||||||||||||||
| سهراب شاگرد زرنگي بود و مدير او را تشويق مي كرد، او از اينكه بعضي از شاگردان درس نخوان تنبيه مي شدند ناراحت مي شد و دوست داشت كه همه در كلاس يكديگر را دوست بدارند. | |||||||||||||||||||
| سهراب با آنكه شاگرد درسخواني بود اما بارها در كلاس درس، نقاشي مي كشيد و به همين خاطر روزي در كلاس كتك خورد. سهراب رنگهاي آبي و سبز را بيشتر از رنگهاي ديگر دوست داشت و بهترين ساعتهاي مدرسه براي او زمان كلاس هنر بود. | |||||||||||||||||||
| سهراب دبيرستان را با علاقه نه چنداني به پايان برد زيرا ميل او به نقاشي بود و بالاخره در دانشگاه تهران به تحصيل در رشته نقاشي ادامه داد. | |||||||||||||||||||
| وي در هنر نقاشي به جستجوي حقيقتي بود كه كمتر هنرمندي بدان توجه داشت. بعضيها بدنبال تاريخ هنر، بعضي فلسفه هنر و برخي معيار شناخت هنر هستند. | |||||||||||||||||||
| او علاوه بر نقاشي مانند ساير افراد خانواده اش، به ساز سنتور نيز علاقه داشت. | |||||||||||||||||||
| سهراب پس از آشنايي با شعر نيما، شيفته آن شد و سپس دست از سرودن شعر قديم كشيد و به سرودن شعر نو روي آورد. او پس از مدتي اقامت در تهران، به سير و سفر در سرزمينهاي غرب و شرق پرداخت و سرانجام با جهان بيني توحيدي و با عرفاني تؤام با عرفان شرقي در روز اول ارديبهشت 1359 ه.ش روحش از تنگناي قفس رهايي يافت. | |||||||||||||||||||
| ميان شعر و نقاشي سهراب و حدتي كامل بود. هر نقاشي او به شعري ناب مانند بود و هر شعر او برداشت تصوير تپنده اي بود از طبيعت گسترده. | |||||||||||||||||||
| شعر (فروغ) بيشتر، شاعران جوان نا آرام را به سوي خود مي كشيد و شعر سپهري، اغلب جوانان شاعر آرام پس از انقلاب را به سوي خود مي كشاند. | |||||||||||||||||||
| سهراب در جمله اي كوتاه يك انسان را با زيبايي تمام وصف مي كند: | |||||||||||||||||||
| (وسيع باش و تنها و سر بزيرو سخت) | |||||||||||||||||||
| سهراب خداي را از طبيعت حس مي كند. |
|||||||||||||||||||
| و خدايي كه در اين نزديكي است |
|||||||||||||||||||
| لاي اين شب بو ها |
|||||||||||||||||||
| پاي آن كاج بلند |
|||||||||||||||||||
| روي آگاهي آب |
|||||||||||||||||||
| روي قانون گياه. |
|||||||||||||||||||
| تنهايي سهراب در شعرهاي او پيداست و البته اين تنهايي زيبا است. | |||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
| سهراب تنهاست اما تنهايي كه، در جستجوي گرمي و پرتو افشاني و خورشيد است يك صبح بهاري با سبزه هاي تازه و پرتوي خورشيد از لابه لاي ابرهاي باراني او را به رقص وا مي دارد: | |||||||||||||||||||
| و من مسافرم، اي جاده هاي هموار! | |||||||||||||||||||
| .مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد |
|||||||||||||||||||
| من چه سبزم امروز |
|||||||||||||||||||
| و چه اندازه تنم هشيار است |
|||||||||||||||||||
| و عشق تنهاعشق مرا رساند به امكان يك پرنده شدن | |||||||||||||||||||
| هر كجا هستم، باشم | |||||||||||||||||||
| آسمان مال من است، پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال من است | |||||||||||||||||||
| چه اهميت دارد |
|||||||||||||||||||
| گاه اگر مي رويند – غارچهاي غربت |
|||||||||||||||||||
| چشمها را بايد شست – جور ديگر بايد ديد | |||||||||||||||||||
| :سهراب زندگي ساده را مي پسندد | |||||||||||||||||||
| .ساده باشيم، ساده باشيم چه در باجه يك بانك، چه در زير درخت |
|||||||||||||||||||
| :سهراب استاد تمثيل است | |||||||||||||||||||
| سفر پيچك اين خانه به آن خانه | |||||||||||||||||||
| سفر ماه به حوض |
|||||||||||||||||||
| سفر دانه به گل |
|||||||||||||||||||
| جنگ يك روزنه با خواهش نور |
|||||||||||||||||||
| جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد |
|||||||||||||||||||
| جنگ خونين انار و دندان |
|||||||||||||||||||
| جنگ نازي ها با ساقه ناز |
|||||||||||||||||||
| حمله كاشي مسجد به سجود |
|||||||||||||||||||
| حمله واژه به فكر شاعر |
|||||||||||||||||||
| فتح يك قرن به دست يك شعر |
|||||||||||||||||||
| فتح يك باغ به دست يك ساز |
|||||||||||||||||||
| فتح يك كوچه به دست دوسلام |
|||||||||||||||||||
| رفتم از پله مذهب بالا |
|||||||||||||||||||
| تا ته كوچه شك |
|||||||||||||||||||
| تا هواي خنك استغنا |
|||||||||||||||||||
| تا شب خيس محبت رفتم |
|||||||||||||||||||
| شاعره اي را ديدم، آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش، آسمان تخم گذاشت | |||||||||||||||||||
| بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارد، بايد امشب بروم. | |||||||||||||||||||
| ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب | |||||||||||||||||||
| حنجره جوي آب را قوطي كنسرو خالي زخمي مي كرد | |||||||||||||||||||
| سهراب با عاطفه اي پاك نمازش را با طبيعت پروردگار هم آغوش مي كند و همه چيز را ايستاده به نماز مي بيند و همه چيز هم او را به نماز فرا مي خواند | |||||||||||||||||||
| من مسلمانم |
|||||||||||||||||||
| قبله ام يك گل سرخ |
|||||||||||||||||||
| جانمازم چشمه، مهرم نور |
|||||||||||||||||||
| دشت، سجاده من |
|||||||||||||||||||
| من وضو با تپش پنجره ها پنجره ها مي گيرم |
|||||||||||||||||||
| در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف |
|||||||||||||||||||
| سنگ، از پشت نمازم پيداست |
|||||||||||||||||||
| من نمازم را وقتي مي خوانم |
|||||||||||||||||||
| كه اذانش را باد گفته باشد، سر گلدسته سرو |
|||||||||||||||||||
| من نمازم را ، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم | |||||||||||||||||||
| پي قدقامت موج |
|||||||||||||||||||
| .سهراب همه چيز را پاك مي خواند آنجا كه همه چيز را زير باران مي برد | |||||||||||||||||||
| چترها را بايد بست |
|||||||||||||||||||
| زير باران بايد زفت |
|||||||||||||||||||
| فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد | |||||||||||||||||||
| با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت |
|||||||||||||||||||
| دوست را زير باران بايد جست |
|||||||||||||||||||
| زير باران بايد با زن خوابيد |
|||||||||||||||||||
| زير باران بايد بازي كرد |
|||||||||||||||||||
| زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت |
|||||||||||||||||||
| :و سهراب معتقد است كه |
|||||||||||||||||||
| كار ما اين است |
|||||||||||||||||||
| .پي آواز حقيقت برويم |
|||||||||||||||||||
| :و او درباره مرگ اينگونه مي انديشد |
|||||||||||||||||||
| و نترسيم از مرگ |
|||||||||||||||||||
| .مرگ در ذهن اقاقي جاري است |
|||||||||||||||||||
| مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد | |||||||||||||||||||
| مرگ در ذات شب دهكده، از صبح سخن مي گويد |
|||||||||||||||||||
| مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان |
|||||||||||||||||||
| .مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است | |||||||||||||||||||
| سهراب در عمر 52 ساله خود همسري اختيار نكرد شايد او كسي را نيافت كه مانند او فكر كند و حال و هواي روحش با او تطبيق گردد زيرا عوالم سهراب نادر است و آن طور كه از شعرهايش بر مي آيد نداشتن همسر براي او يك امر راحتي نبوده، چنانچه مي بينيم بارها در اشعارش از زن زيبا سخن مي گويد و منظورش در همه ابعاد يك زن عادي نيست بلكه هر زن زيبايي را سمبل خوبي و رحمت زيبايي مي داند. | |||||||||||||||||||
| (به باغ همسفران) | |||||||||||||||||||
| صدا كن مرا |
|||||||||||||||||||
| صداي تو خوب است |
|||||||||||||||||||
| صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است |
|||||||||||||||||||
| كه در انتهاي صميميت حُزن، مي رويد |
|||||||||||||||||||
| در ابعاد اين عصر خاموش |
|||||||||||||||||||
| من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم |
|||||||||||||||||||
| بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است |
|||||||||||||||||||
| و تنهايي من، شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد |
|||||||||||||||||||
| و خاصيت عشق اين است |
|||||||||||||||||||
| كسي نيست |
|||||||||||||||||||
| بيا تا زندگي را بدزديم، آن وقت |
|||||||||||||||||||
| ميان دو ديدار قسمت كنيم |
|||||||||||||||||||
| بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم |
|||||||||||||||||||
| بيا زودتر چيزها را ببينيم |
|||||||||||||||||||
| ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض |
|||||||||||||||||||
| زمان را به گردي بدل مي كنند |
|||||||||||||||||||
| بيا آب شو مثل يك يك واژه در سطر خاموش اَم |
|||||||||||||||||||
| بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را |
|||||||||||||||||||
| مرا گرم كن |
|||||||||||||||||||
| و يك بار هم در بيابان كاشان، هوا ابر شد) |
|||||||||||||||||||
| و باران تندي گرفت |
|||||||||||||||||||
| و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ، |
|||||||||||||||||||
| (اجاق شقايق مرا گرم كرد |
|||||||||||||||||||
| در اين كوچه هايي كه تاريك هستند |
|||||||||||||||||||
| من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم |
|||||||||||||||||||
| من از سطح سيماني قرن مي ترسم |
|||||||||||||||||||
| بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است |
|||||||||||||||||||
| مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد |
|||||||||||||||||||
| .مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات |
|||||||||||||||||||
| اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا |
|||||||||||||||||||
| .و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد | |||||||||||||||||||
| .و آن وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و تر شد |
|||||||||||||||||||
| .بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند |
|||||||||||||||||||
| در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساسي آسايشي بست؟ بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد؟ | |||||||||||||||||||
| چه علمي به موسيقي مثبت باورت پي برد؟ | |||||||||||||||||||
| چه ادراكي از طعم مجهول نان در فراق رسالت تراويد؟ و آن وقت من، مثل ايماني از تابش (استوا) گرم. | |||||||||||||||||||
سروش اصفهاني
|
|||||||||||||||||||
| سروش در سال 1228 ه.ق در اصفهان متولد شد. از جواني كسب كمال و معرفت كرد و استعداد فطري خود را به سرودن اشعار بروز داد. | |||||||||||||||||||
| مدتي در قم و كاشان به سر برد و از همان آغاز شاعري را مايه كسب و معيشت خود قرار داد. | |||||||||||||||||||
| سروش هم زماني با جلوس ناصر الدين شاه از تبريز به تهران رفت و با لقب شمس الشعرا شاعر رسمي دربار شد و ناصرالدين شاه و شاهزادگان را مدح گفت تا به سال 1285 ه.ق در تهران در گذشت و در قم مدفون گشت. | |||||||||||||||||||
| از جمله آثار او: شمس المناقب: در ستايش پيامبر و ائمه اطهار. | |||||||||||||||||||
| روضة النوار: ذكر فاجعه كربلا و ... است. |
|||||||||||||||||||
| او به روش انوري، فرخي و معزي شعر مي سرود. |
|||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||
سيد كريم اميري فيروز كوهي
|
|||||||||||||||||||
|
سيد كريم اميني فيروز كوهي، شاعر اديب نامي معاصر، به سال (1288 ه.ش) درفيروزكوه متولد شد. |
|||||||||||||||||||
|
در مدرسه به فراگرفته ادب، منطق، فلسفه، كلام، فقه و اصول پرداخت. اميري از همان آغاز به موسيقي و شعر و ادب داشت و سرانجام همين راه را برگزيد و در موسيقي و شعر به مرتبه والايي رسيد. . وي بعدا تخلص (امير) را انتخاب كرد، از همان آغاز مريض احوال بود و به قول خودش به پيري زود رس گرفتار شد. اگر در شعر او شكوه از پيري بيش تر از ساير مظاهر حيات ديده مي شود نتيجه همين شكستگي و بيماري دامن گير است بيش تر اشعار او بعد از پنجاه سالگي سروده شده است. |
|||||||||||||||||||
|
اميري در انجمن هاي ادبي سراسر كشور شناخته شده بود و با اغلب آنها ارتباط نزديك داشت. وي در سال (1363 ه.ق) در تهران درگذشت. |
|||||||||||||||||||
|
اميري فيروزكوهي از معتقدان و دوستداران شعر (صائب تبريزي) بود. به همين دليل، در اشعار وي تامل بسيار كرد و به ديوان وي (كه خود آن را به چاب رسانيد) مقدمه مفصلي نوشت او سبك صائب را سبك اصفحاني مي ناميد و با اصرار از به كار بردن صنعت هندي كه ديگران براي اين سبك به كار مي بردند، اجتناب مي ورزيد. خود او هم بر شيوه صائب شعر مي گفت و همان نازك خيالي و مضمون آذين هاي عصر صائب را به كار مي گرفت. |
|||||||||||||||||||
|
وي در قالب هاي ديگر غير از غزل هم استاد بود. او به طريق خراساني، خاقاني، ناصر خسرو و انوري مي سرود. از تازه هاي طبع اميري منظومه (اي خواب) است كه به صورت دو بيتي پيوسته در سال (1348 ه.ش) سروده شده است. |
|||||||||||||||||||
|
در شعر او شكوه از زندگي و گلايه از روزگار بسيار است. و از ناپايداري زمانه، ناكامي هاي فردي رنج و دردهاي شاعرانه براي خواننده بسيار مي گويد و گذران بودن جهان كه سزاوار دلبستگي و درنگ نيست. |
|||||||||||||||||||
|
سوختن و ساختن |
|||||||||||||||||||
|
فخرالدين محمود بن يمين الدين محمد طغرايي
|
|||||||||||||||||||
| ابن يمين شاعر شيعه مذهب عصر سربداران در روستاي (فريومد) يكي از آبادي هاي خراسان زاده شد. پدرش نيز شاعر بود. | |||||||||||||||||||
| در زمان او سربداران در خراسان قدرت يافته بودند و او بخاطر علاقه اي كه به آنان داشت بسياري از شاهان و امراي سربداري را ستود و ناظر بسياري از جنگهاي آنان بود. ابن يمين بيش از 80 سال عمر كرد و مردي قانع و گوشه گير بود و با زراعت امرار معاش مي كرد. | |||||||||||||||||||
| شعرهاي او در حد متوسط بود اما به دليل شهامت و عزت نفس، مورد توجه دانشمندان قرار گرفت. موضوع قصيده هاي او مدح امامان شيعه و عشق و دلدادگي است. | |||||||||||||||||||
| سالهاي پاياني حيات او در سبزوار و فريومد به قناعت و درويشي گذشت و سرانجام در سال (745 يا 769 ه.ق) بدرود دنيا گفت. گفته اند قبر او در فريومد است ولي در يكي از قبرستانهاي اصفهان مقبره مخروبه اي است كه قبر ابن يمين شاعر معروف بوده است. ديوان ابن يمين در فتنه سربداران از بين رفت و 2000 بيت از آن باقي مانده است. | |||||||||||||||||||
| اينك چند سطري از ديوان او: | |||||||||||||||||||
|
هاتف اصفهاني
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سيد احمد هاتف اصفهاني را مي توان معروفترين شاعر دوره افشاريان و زنديان دانست. او در نيمه اول قرن 12 ه ق در اصفهان متولد شد. نياكان او سادات حسيني اهل نخجوان بودند. او بيشتر عمر خود را در اصفهان و مدتي نيز در قم و كاشان گذراند. هاتف در نوجواني طب و حكمت و رياضي آموخت و فنون شعر و ادب را در محضر مشتاق فراگرفت. در زبان عربي توانا بود و در آن زبان اشعاري سرود. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
شغل اصلي هافت طبابت بود و فقرا را رايگان معالجه مي كرد. ولي هرگز به اين شغل علاقه اي نداشت چنانكه در ابياتش نيز از طبابت شكايت دارد. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
هاتف در ابيات خود از روش سعدي و حافظ پيروي كرده است هاتف به شاعر ترجيع بند معروف است زيرا شهرت او بدليل ترجيع بندهاي عرفاني است كه از حسن تركيبِ زيبايي برخوردار است. هافت باشاعراني چون صباحي، كاشاني و ... در كاشان دوستي نزديك داشت و به همين دليل بخشي از زندگي خود را در كاشان گذراند. روزهاي آخر عمر هاتف در قم گذشت و در سال 1198 ه ق در قم درگذشت. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
هاتف در ترجيع بندهاي خود از اقليم عشق سخن مي گويد و با لحني گرم و شورانگيز آدميان را به گذشت، ايثار، محبت و ... سرانجام توجه به حق به وجهي عارفانه دعوت مي كند. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
گويا هاتف در اين دعوت به تنگ نظري ها و خونريزي هاي ناشي از اختلاف مذهبي نظر داشته و راه چاره را در روي آوردن به عشق احديت ديده است. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
كيمياي جان |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
وصال شيرازي
|
|||||||||||||||||||
| وصال شيرازي در دوره زمامداري كريم خان زند در سال 1197 ه ق ديده به جهان گشود. علوم زمان را نزد سرآمدان ديار خود آموخت و در نوشتن انواع خط مهارت يافت. او در سايه استعداد ادبي و خط شيرين و آواز خوشي كه داشت به محافل انس راه يافت و به كار شعر روي آورد و شغل او نوشتن قرآن بخط خوش بود و از اين راه معيشت مي كرد | |||||||||||||||||||
|
او آثار بسياري را به نستعليق نوشته و از آن جمله چند جلدي از مولوي، خاقاني، انوري، حافظ و سعدي را به خط نستعليق نوشته است. |
|||||||||||||||||||
|
او با قاآني از فضلا و شاعران زمان خود كه هم شهري او بودند، رابطه دوستي داشت. |
|||||||||||||||||||
|
عمده هنر وصال در سرودن غزل است و در مثنوي نيز تبحر داشت. او فرهاد و شيرين وحشي بافقي راكه ناتمام مانده بود به پايان بود و در اين كار چيزي از وحشي كم نياورده است. در غزل، بيشتر از سعدي و حافظ تبعيت كرده و او مردي خوش محضر و مهربان بود. از او 6 پسر بر جاي ماند كه همه شان اهل كمال و هنر و اديب بودند. |
|||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
| از جمله آثار وصال: | |||||||||||||||||||
|
بزم وصال: مثنوي 7 هزار بيتي است |
|||||||||||||||||||
|
صبح وصال: به سبك گلستان سعدي است. |
|||||||||||||||||||
|
ديوان اشعارش حدود 30000 بيت دارد. |
|||||||||||||||||||
|
وصال در سال 1202 ه ق در شيراز چشم ازجهان فرو بست و در شاهچراغ مدفون گرديد. |
نشاط اصفهاني
|
|||||||||||||||||||
| نشاط اصفهاني از سادات اصفهان بود كه در سال 1175 ه ق در اين شهر زاده شد. جدش عبدالوهاب حاكم اصفهان بود و براي فرزندان خود ثروت فراواني باقي گذاشت. نشاط عربي و تركي را فرا گرفت و در خط زيبا سرآمد شد. او از دانش هاي زمان خود از علوم ديني گرفته تا رياضي و حكمت الهي و منطق بهره برد. نشاط همين كه در شعر و شاعري روي آورد در صف هواخواهان (بازگشت ادبي) قرار گرفت. شاعران و دوستان او هفته اي يكبار به خانه او مي آمدند و به طريق قديميان شعر مي گفتند. | |||||||||||||||||||
| او در سال 1218 ه ق در چهل و سه سالگي به تهران رفت و به دربار فتحعلي شاه راه يافت و به لقب معتمدالدوله سرفراز گشت. | |||||||||||||||||||
| او در ركاب سلطان بود. در سال 1244 ه ق در سن 69 سالگي به بيماري سل درگذشت. | |||||||||||||||||||
| غزل هاي نشاط رنگ فلسفي و عرفاني دارد و تقليدي استادانه از شيوه غزل سرايي حافظ است. | |||||||||||||||||||
| مجموعه آثار منظوم و منثور او با عنوان گنجينه نشاط باقي است. | |||||||||||||||||||
|
راه و رسم دلداران |
|||||||||||||||||||
|
ابوالقاسم لاهوتي
|
|||||||||||||||||||
| ابوالقاسم لاهوتي در سال 1305 ه ق در كرمانشاه بدنيا آمد. پدرش كشاورزي ساده اما اهل شور و ادب و مردي آزادي خواه بود. لاهوتي در 16 سالگي به كمك مالي يكي از دوستان خانواده براي تحصيل به تهران رفت زيرا بضاعت پدر كفايت تحصيل او را نمي كرد. 2 سال بعد نخستين غزل او كه سخن از آزادي خواهي داشت در روزنامه (حبل المتين) چاپ شد. در همان ايام وارد ژاندارمري شد و به سمت فرماندهي ژاندارمري قم منصوب گرديد. پس از تحمل زندان و آوارگي و تبعيد در استامبول و ايران بار ديگر در راس ژاندارمري تبريز رشادت ها از خود نشان داد. با كمك انقلابيون، تبريز را گرفت اما پس از شكست عمليات او را غياباً محكوم به اعدام كردند، ناگزير به شوروي گريخت. | |||||||||||||||||||
| سالهاي نخستين زندگي لاهوتي در مسكو، به دشواري گذشت ولي بزودي زندگيش سروسامان گرفت و به انجمن ها و سازمانهاي فرهنگي آنجا راه يافت و چون مردي پر مايه و انديشمند بود پا به پاي كارهاي فرهنگي كوششهاي سياسي فراواني هم مي كرد. بسيار فرد سرشناس و پرآوازه شد و به عنوانهاي «شاعر ملي» ، «رئيس آكادمي تاجيكستان»، «وزير فرهنگ تاجيكستان» در كنار نام او جاي گرفت. | |||||||||||||||||||
| دلبستگي سرشار لاهوتي به فرهنگ ايراني، او را دَمي آسوده نمي گذاشت و همواره در راه گسترش و پراكندن زبان فارسي در تاجيكستان مي كوشيد. چنانكه بيشترين سروده هايش يادگار همين دوران از زندگي اوست و چون تاجيك ها به زبان فارسي سخن مي گويند دريافت سخنان لاهوتي براي آنان ساده و دلچسب بود. | |||||||||||||||||||
| يكي از بزرگترين تلاشهاي لاهوتي براي بالا بردن ارزش زبان فارسي اين بود كه او با همكاري همسرش و يك فردوسي شناس بزرگ روسي، دست به برگرداندن شاهنامه فردوسي از زبان پارسي به زبان روسي زد و تا خود لاهوتي زنده بود يك جلد هم از اين كتاب چاپ و پخش نشد و پس از مرگش همسرش كه ايران دوست و دانش پژوه بود كاري را كه شوهرش آغاز كرده بود، دنبال كرد. | |||||||||||||||||||
| لاهوتي از شعر به عنوان سلاحي براي تحقق آرمانهاي طبقه كارگر استفاده مي كرد و عموما به زبان هاي ساده و روان شعر گفته است. | |||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
| پس از زنجبران بيشترين سخن او درباره زنان ايران و آزادي و حجاب آنهاست. | |||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
| سرانجام در سال 1336 ه ق دفتر زندگي او بسته شد. لاهوتي كه آرزو داشت در گوشه اي از سرزمين وطن جان سپارد و به خاك سپرده شود در مسكو و در ديار بيگانه جان سپرد و در همانجا به خاك سپرده شد. | |||||||||||||||||||
ميرزا ابوالقاسم فراهاني
|
|||||||||||||||||||
| ميرزا ابوالقاسم فراهاني در سال 1193 در تهران متولد شد. پدرش وزير عباس ميرزا نايب السلطنه بود و به همين دليل او پس از پايان تحصيلاتش به دربار شاهزاده قاجار رفت و آمد مي كرد و در سفرهاي جنگي همراه او بود. پس از مرگ پدرش، فتحعلي شاه قاجار به او لقب (قائم مقام) داد. پس از چندي او وزير عباس ميرزا شد اما وقتي «محمد شاه» بجاي پدرش بر تخت نشست دستور داد قائم مقام را خفه كردند و او را در سال (1251 ه ق) به قتل رسانيد. | |||||||||||||||||||
| قائم مقام، شعر، خوب مي گفت و نثر، نيكو مي نوشت. در نثر او مايه فراواني از ذوق و حسن سليقه ديده مي شود. او ظاهراً ادامه دهنده شيوه سعدي در گلستان است و ابتكارهاي سبكش، وي را از سبك شيخ بزرگ شيراز و همه نويسندگان پيش از او متمايز مي سازد. | |||||||||||||||||||
| مهم ترين نوشته هاي قائم مقام كه بيشتر نامه ها و مكتوبات اوست دركتابي به نام منشآت گرد آمده، سادگي و صراحت بيان، ايجاز و پختگي از اختصاصات نثر اوست. | |||||||||||||||||||
| تحولي كه نوشته هاي قائم مقام در نوشتن ايجاد كرده، ساده نويسي بود. |
محمود شبستري
|
|||||||||||||||||||
| شيخ سعد الدين محمود شبستري در سال 687 ه ق در شبستر، هفت فرسنگي شهر تبريز متولد شد. | |||||||||||||||||||
| دوران كودكي و نوجواني را در راه كسب علم و معرفت سپري كرد و بعد از گذشت زماني در جمع علما و فضلاي شهر تبريز در آمد و درحل و فصل مسائل ديني و حكمي بسي دقيق و تيزبين بود و در اين كار شهرت داشت دوستان زيادي از اطراف به حضور ايشان مي آمدند تا مسائل خود را از استاد پرسيده و رفع ابهام و اشكال نمايند. | |||||||||||||||||||
| شيخ معروفترين تاليفات خود يعني مثنوي گلشن راز را درجواب سوالات مرد بزرگي از خراسان سروده است. | |||||||||||||||||||
| و از ديگر آثار او سعادت نامه و شاهنامه و ... است. | |||||||||||||||||||
| شيخ محمود شبستري در سال 720 ه ق دار فاني را وداع گفت و در شبستر پيكر مطهرش را به خاك سپردند. | |||||||||||||||||||
| تيمور لنگ، موسس سلسله تيموريان كه پادشاهي محقق، علم دوست و كشورگشا بود در بزرگداشت شيخ كه در شهر شبستر بر پا كرد به تمام مردم شهر طعام داد. | |||||||||||||||||||
| شيخ شبستري شاعر خاصي نبوده كما اينكه خودش مي گويد: | |||||||||||||||||||
|
امير خسرو دهلوي
|
|||||||||||||||||||||
| شاعر بزرگ فارسي گوي هند، از فبيله لاچين ترك بود. پدرش سيف الدين محمود در شهر «كش» تركستان ساكن و رئيس قبيله خود بود. | |||||||||||||||||||||
| اميرخسرو، حدود سال 651 ه ق در دهلي و به قولي در «پتيالي» به دنيا آمد و از همان اوايل كودكي قريحه شاعري خود را آشكار ساخت. پدر اميرخسرو، اهل فضل بود خودش نيز به تحصيل علوم و فنون پرداخت و مطالعه آثار و اشعار فارسي را چنان پي گيري كرد تا در اين زبان تبحر كامل يافت. اقامتگاه اميرخسرو، شهر دهلي بود و نزد سلاطين آن سرزمين منزلتي داشت و عده اي از آنان را در اشعارش نام برده و مدح كرده است. با اينكه باخاندانهاي سلطنتي وقت ارتباط داشته و به وصفي كه مخصوص ارباب دنياست زندگي مي كرده است به اهل معني توجه داشته و به حلقه ارادت يكي از مرشدان متصوفه هند، «شيخ نظام الدين اوليا» در آمده بود. اميرخسرو از شاعران بزرگ ايراني بخصوص سنائي، خاقاني، نظامي و سعدي پيروي مي كرد. مخصوصا در غزل – پيرو سبك سعدي بود. چنانكه خود به اين نكته اشاره مي كند و مي گويد: «جلد سخن دارد شيرازه شيرازي» | |||||||||||||||||||||
|
ولي با اين همه اميرخسرو لحني خاص دارد كه آن لحن در ديگر شاعران فارسي زبان هند نيز ديده مي شود و اين سبك به تدريج صورتي مخصوص به خود مي گيرد و سبك معروف هندي را بوجود مي آورد. |
|||||||||||||||||||||
|
اميرخسرو را مي توان بزرگترين شاعر فارسي گوي هند به شمار آورد. |
|||||||||||||||||||||
|
قريحه اش گويا و روان و در نظم سخنش داراي سرعت خيال، و وجودت طبع بوده و علاوه بر زبان فارسي، در زبانهاي «عربي» و «تركي» و «سانسكريت» و «برج بهاكا» (يكي از زبانهاي بومي هند) هم تبحر داشته و گفته اند در زبان اخير داراي آثاري نيز بوده كه از بين رفته است. علاوه بر شعر، در ادبيات، در موسيقي و آوازهاي هندي و فارسي نيز دست داشته و خود، آهنگهايي ساخته است. ديوان اشعار اميرخسرو كه مدايح آن، غالبا درباره سلاطين دهلي است 5 بخش است به قرار زير: |
|||||||||||||||||||||
|
تحفة الصّغر، كه حاوي اشعار دوره جواني شاعر است. |
1- |
||||||||||||||||||||
|
وسط الحيات، اشعار دوره 20 تا 30 سالگي شاعر است. |
2- |
||||||||||||||||||||
|
غُرّه الكمال، كه در حدود 40 سالگي از طبعش تراويده و در ديباچه آن از حادثه زندگي خود سخن به ميان آورده و نيز از شاعران بزرگ ايران، مانند سنائي، خاقاني، سعدي و نظامي ياد كرده است. |
3- |
||||||||||||||||||||
|
بقيه نقيه، كه آخرين اشعار شاعر است. علاوه بر اينها اميرخسرو به تقليد نظامي گنجوي به نوشتن 5 مثنوي پرداخته است: |
4- |
||||||||||||||||||||
|
مطلع الانوار: كه مقابل مخزن الاسرار نظامي و حاوي اشعار ديني و اخلاقي است. |
- |
|
|||||||||||||||||||
|
شيرين و خسرو، مقابل خسرو و شيرين نظامي. |
- |
|
|||||||||||||||||||
|
مجنون و ليلي، مقابل ليلي و مجنون. اين 3 مثنوي را در سال 698 ه ق سروده است. |
- |
|
|||||||||||||||||||
|
آئينه اسكندري، مقابل اسكندرنامه نظامي. كه در 699 ه ق سروده است. |
- |
|
|||||||||||||||||||
|
هشت بهشت، مقابل هفت پيكر نظامي كه در سال 701 ه ق آن را به پايان رسانده است. |
- |
|
|||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
خمسه اميرخسرو جمعاً 18 هزار بيت دارد. علاوه بر اين 5 مثنوي، آثار ديگري مانند، قران السعدين (688 ه ق) نه سپهر (718 ه ق) و تاج الفتوح (در حدود 690 ه ق) دول راني خضرخان (در معاشقات و روابط دول راني دختر راجه گجرات و خضرخان 715 ه ق) |
|||||||||||||||||||||
|
افضل الفوايد، اعجاز خسروي، تغلق نامه، خزائن الفتوح، مناقب هند، و تاريخ دهلي از او باقي مانده است. اميرخسرو، طوطي تخلص داشته و بعضي از شاعران ايراني بدين تخلص او اشاراتي دارند. |
|||||||||||||||||||||
|
قصايد شاعر از غزلياتش متين تر است و در اين موضوع از سخنگويان بزرگ پيروي كرده است. |
|||||||||||||||||||||
|
گاهي، قصيده را با تعزلي دلنشين آغاز مي كند، مانند خاقاني، قصايد دور و درازي دارد. يكي از آنهارا دراستقبال قصيده خاقاني به مطلعِ: دل من پير تعليم است و من طفل زبان دانش ... ساخته كه چنين آغاز مي شود: |
|||||||||||||||||||||
|
دلم طفل است و پير عشق، استعذبان دانش |
|||||||||||||||||||||
|
سواد لوحه سبق و مسكنت گنج دبستانش |
|||||||||||||||||||||
|
اميرخسرو به سال 725 ه ق درگذشت. |
|||||||||||||||||||||
|
اميرخسرو به رسم شاعران ديگر در پي يافتن ممدوحي برآمد. در خدمت يكي از ممدوحان بود كه در جنگي مقارن با سال 683 ه ق اسير گشت و دو سال در بلخ زنداني بود. |
|||||||||||||||||||||
|
پس از آزادي به هند آمد و در آن جا به مدح «جلال الدين بلخي» ، حاكم دهلي پرداخت و به «اميرخسرو» معروف شد. اميرخسرو به سال 752 ه ق در تنهايي و اندوه درگذشت و در كنار آرامگاه پير و مرشد خود، «شيخ نظام الدين اوليا» به خاك سپرده شد. از او پسري به نام «ملك احمد» بجا ماند كه در نقد شعر قريحه اي تمام داشت. |
|||||||||||||||||||||
|
اميرخسرو تنها شاعر نبود، نويسنده و مورخ هم بوده است. او در نثر مهارتي زياد داشت و اين برجستگي را در كتاب مثنوي خود به نام «اعجاز خسروي» نشان داده است. |
|||||||||||||||||||||
|
... هنوز |
|||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||
دقيقي
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ابومنصور دقيقي از شعراي عهد ساماني و دومين شاعريست كه به نظم شاهنامه پرداخت. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ولادت او به احتمال قوي در اواسط نيمه اول قرن چهارم بوده است. دقيقي به كيش زردشتي بود و در جواني به شاعري پرداخت و برخي از امراي ساماني را مدح گفت و از آنها جوايز گرانبهايي دريافت داشت. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| دقيقي داستانهاي ملي ايران را نوشت و در واقع، پيشواي فردوسي در اين كار بود. اما هنوز بيش از هزار بيت از آن را نسروده بود كه به دست غلام خود كشته شد. اين حادثه در ايام جواني او رد سال (367 يا 369 ه ق) اتفاق افتاد كه بعد از دقيقي، فردوسي شاعر و همشهري دقيقي، كار ناتمام او را دنبال كرد و با توفيق به پايان رسانيد كه امروزه فردوسي را به عنوان نويسنده شاهنامه و بزرگترين حماسه سرا مي شناسيم. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| البته فردوسي كار تازه شروع شده دقيقي را شاهكارانه پايان داد. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| دقيقي از نوح بن منصور ساماني ماموريت يافته بود كه شاهنامه حماسي را بسرايد. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| دقيقي در سروده هاي خويش از روش رودكي بهره جسته است. اثر جاويد و مهم دقيقي «گشتاسب نامه» است كه منظومه اي حماسي است و در واقع قسمتي از شاهنامه است و موضوع آن در شرح سلطنت گشتاسب و ظهور زرتشت و جنگ مذهبي ميان «گشتاسب» و «ارجالپ توراني» است. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
تا صبر بر دهد |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
خواجوي كرماني
|
|||||||||||||||||||
| كمال الدين ابوالعطا محمود مرشدي در سال (679 ه ق) متولد شد. او از بزرگان و خواجگان كرمان بود و به همين دليل بعدها به نام (خواجوي كرماني) مشهور شد و نام (خواجو) را به تخلص خود برگزيد. | |||||||||||||||||||
| هنوز پسر بچه اي بيش نبود كه شايستگي خود را با سرودن قصيده تاريخ حمام يزد نشان داد. اين قصيده بر ديوارهاي اين بنا نقش شد و براي هميشه باقي ماند. | |||||||||||||||||||
| او پس از آنكه دوران كودكي را در زادگاه خود پشت سر گذاشت در پي كسب علم و كمال به سير آفاق و انفس پرداخت و قسمت اعظم زندگي اش را پياده به سير و سياحت گذراند. | |||||||||||||||||||
| در همين سالها با حافظ دوستي و ارتباط نزديك يافت و به سال و تجربه شعري بر حافظ پيشي داشت. | |||||||||||||||||||
| خواجو را به دليل هنر نمايي هايش در عالم شعر «نخل بند شاعران» لقب داده اند. ديوان او داراي وجه هاي ممتاز است كه شامل نغز و معما هم هست و بعلاوه قصيده هاي زيادي در نعت ائمه (ع) و بالاخص حضرت علي (ع) سروده است. در غزلياتش از سبك عراقي و سعدي پيروي كرده و خود از حافظ به عنوان استاد خويش نام مي برد. | |||||||||||||||||||
| كتابش با تفكرات شروع نمي شود بلكه وي با داستانهاي دو زوج دلباخته «هماي و همايون» و «گل و نوروز» آغاز سخن مي كند. | |||||||||||||||||||
| خواجو مداح «سلطان ابوسعيد خان چنگيزي» بوده، سپس بواسطه حضور در خدمت جمعي از مشايخ از آن كار دست كشيد و طريق انزوا پيش گرفت. | |||||||||||||||||||
| از آثار اوست: ديوان بزرگي شامل 20 هزار بيت و 6 مثنوي به نامهاي: | |||||||||||||||||||
| سام نامه | |||||||||||||||||||
| هماي و همايون: در سال (732 ه ق) به نام «بهادر خان» و «غياث الدين محمدوزير» منظم شده است. | |||||||||||||||||||
| گل و نوروز: در سال 742 ه ق بنام پسر پادشاه خراسان. | |||||||||||||||||||
| روضة الانوار: به نام «شمس الدين محمد» وزير شاه نوشته است. | |||||||||||||||||||
| كمال نامه: كه مطالب عرفاني دست به نام خود شاه نوشته شده است. | |||||||||||||||||||
| گوهر نامه: به نام يكي ديگر از شاهان به نام «بهاء الدين» نوشته شد. به سال (746 ه ق) 5 مثنوي اخير روي هم خمسه خواجو را تشكيل مي دهند. كه ابيات آن حدود 11 هزار بيت است. | |||||||||||||||||||
| خواجو به سال 750 ه ق، در شيراز بدرود حيات گفت و در «تنگ الله اكبر» مشرف بر دروازه قرآن فعلي شيراز به خاك سپرده شد. | |||||||||||||||||||
| اينك چند بيتي از سروده هاي او: | |||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||
خاقاني
|
||||||||||||||||||
| افضل الدين بديل ابراهيم ابن علي خاقاني ملقب به افضل الدين از بزرگترين شاعران ايران است. پدر او «نجيب الدين علي» مردي درودگر بود و خاقاني بارها در اشعار خود به درودگري او اشاره كرده است. جد او «جولاهه» و مادرش «جاريه نسطوري» و طباخ از روميان بوده كه اسلام آورده است. | ||||||||||||||||||
| خاقاني تا سن 25 سالگي تحت حميات و تربيت عمومي خويش قرار داشت و آن مرد فيلسوف را بارها به نيكي ياد كرده است. | ||||||||||||||||||
| در حدود سال (569 ه ق) به سفر حج رفت و بعد از بازگشت، فرزندش را كه نزديك 20 سال داشت از دست داد. بعد از آن مصيبت ديگري به او وارد شد چندانكه ميل به عزلت نشيني كرد و در اواخر عمر در تبريز به سر برد و در همان شهر درگذشت و در محله سرخاب تبريز مدفون شد. | ||||||||||||||||||
| سال وفات او را (582 ه ق) نگاشته اند. | ||||||||||||||||||
| يكي از اساتيد به نام «ابوالعلاء گنجوي» استاد او در شعر و ادب بود كه بعد از مدتي، تربيت خاقاني، دختر خود را به تزويج او در آورد و او را به دربار شروانشاه برد. | ||||||||||||||||||
| از شاعران هم عصر خاقاني مي توان به (رشيدالدين وطوط) نظامي، فلكي شرواني، اثيراخسيكتي و ديگران نام برد. آثار خاقاني علاوه بر ديوان او كه متصمن قصايد، مقطعات – ترجيحات غزلها و رباعيات است. مثنوي تحفة العراقين اوست خاقاني بر اثر احاطه به غالب علوم و اطلاعات مختلف عهد خود و قدرت خارق العاده اي كه در استفاده از آن اطلاعات در تعاريض كلام داشته، توانسته است مضامين علمي خاصي در شعر ايجاد كند كه غالب آنها پيش از او سابقه نداشته است. | ||||||||||||||||||
| با وجود نزديكي وي به دربارهاي معروف و علاقه اي كه به شعر و شاعري داشت و خليفه هم متعهد امور ديواني او شده بود همواره از اينگونه مشاغل كه به انصراف او از عوالم معنوي مي انجاميد، اجتناب داشت. | ||||||||||||||||||
| مشهورترين قصيده خاقاني، قصيده اي است كه او هنگام ديدن خرابه هاي شهر مداين سروده است. | ||||||||||||||||||
| خاقاني از ديدن مدائن حالش دگرگون مي شود، زيرا كه آنجا روزي تاج و تخت و فرمانروايي بوده و حال حرابه اي مخوف، گويي تمام آن قدرتها در لابه لاي خاكهاي آن مدفون گشته است و همچنين او حسرت مي خورد بخاطر از بين رفتن تمدن ايران باستان. | ||||||||||||||||||
| هان اي دل عبرت بين! ديده نظر كن هان! | ||||||||||||||||||
| ايوان مدائن را، آئينه عبرت دان | ||||||||||||||||||
| يك رَه ز لب دجله، منزل به مدائن كن |
صباي كاشاني
|
|||||||||||||||||||
| صباي كاشاني از قصيده سرايان زمان فتحعلي شاه بود. صبا در شهر كاشان به دنيا امد و از آنجا به نقاط ديگري از جمله اصفهان و شيراز و آذربايجان مسافرت كرد. در سال 1212 ه ق از فتحعلي شاه عنوان ملك الشعرايي گرفت و بعدها حاكم قم و كاشان شد. | |||||||||||||||||||
| از خانواده صبا مردان علم و ادب ظهور كردند كه از آنجمله از او پسري بر جاي ماند كه وي هم از شعراي معروف شد و تخلصش (عندليب) بود. | |||||||||||||||||||
| اغلب قصائد معروفش در مدح فتحعليشاه و شاهزادگان و امراي دولت صبا در پرچمدار بازگشت ادبي ناميده اند. زيرا او از زنده كنندگان سبك پيشينيان به شمار مي آيد. او در وصف طبيعت قدرت نشان داده است. بطور كلي صبا قدرت طبع و بيان روان و فكري روشن و سرعت انتقال داشته و در علوم و نجوم هم داراي معلومات بود. صبا در سال 1238 ه ق درگذشت. از جمله آثار او: | |||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
|
و ... |
|||||||||||||||||||
|
جهان ملك خاتون
|
|||||||||||||||||||
| جهان ملك خاتون دختر جلال الدين مسعود شاده از شاعران نيمه دوم قرن هشتم هجري بوده كه در شيراز متولد شد. | |||||||||||||||||||
| آخرين نامادري جهان، سلطان بخت نام داشت كه وي را بسيار دوست مي داشت و در غزلياتش از سلطان بخت نام آورده است. | |||||||||||||||||||
| وي در ابياتش به اسم خود (جهان) تخلص كرده است. درسال 743 ه ق كه پدر جها با سلطان بخت در بغداد ازدواج مي كند، در همان سال به شيراز مي رود و بعد از يك سري كشمكش هاي سياسي پدر ايشان كشته مي شود و نوعروس در انتظار او تنها مي ماند جهان ملك خاتون نيز پس از كشته شدن پدر با دشمنان خاندان خويش در شيراز مانده و به اضطرار يا اختيار مدح آنان را مي گفت. | |||||||||||||||||||
| چندي بعد نامادري او هم از دنيا رفت و وي تنها شد. جهان با مردي كه در حكومت، منصبي داشته ازدواج مي كند. | |||||||||||||||||||
| اشعار وي بيش از 5500 بيت شامل قصيده، ترجيع بند، قطعات، غزلهاي متعدد و رباعيات است. | |||||||||||||||||||
| تاريخ فوت جهان را بعد از سال 784 ه ق آورده اند. | |||||||||||||||||||
| چند بيت از سروده هاي او: | |||||||||||||||||||
|
ايرج ميرزا
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ايرج ميرزا در خانواده اي شاعر پيشه در شهر تبريز به دنيا آمد. هنگامي كه به سن نوجواني رسيد تحت تعليم و تربيت استاد قرار گرفت تا پارسي را بياموزد سپس به مدرسه دارالفنون تبريز جهت يادگيري زبان فرانسه رفته و در خارج نيز در حوزه اي كه آشتياني ها ترتيب داده بودند منطق، معاني و بيان را آموخت و در اوايل سن 14 سالگي، براي تحصيل علم او را نزد مرحوم ميرزاي عارف و نزد، مسيولامپر فرانسوي، فرستادند. همچنين او در اين سنين شعر نيكو مي سرود و اميرنظام در زمينه شعر او را بسيار ترغيب و تشويق مي كرد و خط تحرير و نستعليق را به خوبي فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفري در تبريز توسط اميرنظام، سمت معاونت آنجا را بعهده گرفت و در اواخر وليعهدي مظفرالدين شاه در معارف و دارالفنون به سمت جانشيني منصوب شد و مظفرالدين شاه لقب اميرالشعرايي به وي اعطا كرد. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ايرج ميراز خدماتي شامل تاسيس كابينه ايالتي، اداره موزه و ... انجام داد و يكي از مسائل مهمي كه در زندگي ايرج به پيشرفت او كمك شاياني كرد. آشنايي او با اميرنظام گروسي بود. اميرنظام مانند پدري دلسوز و مهربان براي ايرج بود و از هيچ گونه كمك و همراهي دريغ نداشت به او نامه هاي دلگرم كننده مي نوشت هداياي مختلف براي او مي فرستاد و از همه مهمتر او را با فرزند خود هم درس كرد و در محافل اهل فضل و كمال او را معرفي كرده و خلاصه تا آخر عمر ياري غمخار و رفيقي شفيق براي ايرج بود. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| اشعار ايرج در ابتدا جز تعدادي قصيد مديحه ساريي نبود و خود اين چنين نمي پسنديده و اشعار خوب و كامل او در نيمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع كه در دستگاه دولتي مشغول كار بود، بيشتر اشعار انتقادي و اجتماعي مي سرود. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ايرج در سفرهايي كه همراه امين الدوله به اروپا داشت و آشنايي او با زبان فرانسه به او كمك فراواني كرد تا وي را مردي آزاد فكر و متجدد و ترقي خواه بار آورد، در نتيجه او در ابزار عقايد خود بسيار شجاعانه و بي باكانه سخن مي گفت اشعارش داراي رواني و سادگي خاصي بود تا همگان گفته هايش را دريابند. به رسم و رسومات خرافي و نقص هاي اجتماعي. تعارفات بيهوده خرده مي گرفت و از آنها به دور بود. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| آموزگاري دلسوز، توانا و انديشمند بود نه براي پاداش گرفتن و نه براي مقام گرفتن و ستايش شدن شعر مي سرود و از طريق زحمت و تلاش مجدانه به جايي رسيده بود. به تعليم و تربيت كودكان بسيار اهميت مي داد و در اين حين علاقه وافري به زنده كردن ادبيان غني فارسي داشت از جمله كارهاي او كه براي كودكان و نوجوانان سروده است مي توان به: شوق درس خواندن، مهرمادر، كلاغ و روباه، پسر بي هنر و ... اشاره كرد. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| يكي از پسران ايرج به نام جعفر قلي ميرزا در زمان حيات پدر به دليل نامعلومي خودكشي كرد و پدر حساس خود را داغدار و ماتم زده ساخت. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ايرج يك پسر ديگر به نام خسرو و يك دختر ديگر به نام ربابه نيز از خود به جاي گذاشت. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| وفات ايرج ناگهاني و بسيار تاثرانگيز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجري قمري كه مطابق با يكي از آخرين روزهاي ماه اسفند سال 1304 هجري شمسي بود اتفاق افتاد و علت آن را سكته قلبي نگاشته اند. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| و اينك اشعار او: | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
پسر بي هنر |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| :شعري كه ايرج براي سنگ مزارش سروده است | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ايرج ميراز باساده ترين زبان نكات ظريف و اخلاقي رابخوبي بيان مي كند و اين رواني كلام او خواننده را به اشعارش جذب مي كند |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ابياتي از شعر نصيحت به فرزند |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
فروزانفر
سال و محل وفات: 1349- تهران
زندگينامه: جليل ضياء اديب،دانشمند و مورخ مشهور معاصر كه بعد ها بديع الزمان فروزانفر نام گرفت در سال 1283 ه.ش در روستاي بشرويه از توابع طبس به دنيا آمد. پدرش شيخ علي پسر آخوند ملا محمد حسن قاضي بود كه هر دو شاعر و فقيه و طبيب بودند ونسبشان به ملا احمد توني از علماي عصر شاه عباس اول صفوي ميرسيد. بديع الزمان مقدمات علوم اسلامي را در زادگاه خود آموخت و در سال 1338 ه.ش به مشهد رفت و به مدت چهار سال در محضر اساتيد بزرگي نظير عبدالجواد اديب نيشابوري، حاج ميرزا حسين سبزواري و حاج شيخ مرتضي آشتياني فقه و منطق ،اصول وادبيات عرب را فراگرفت. وي در سال 1342 ه. ش به بديع الزمان فروزانفر جليل ضياء اديب،دانشمند و مورخ مشهور معاصر كه بعد ها بديع الزمان فروزانفر نام گرفت در سال 1283 ه.ش در روستاي بشرويه از توابع طبس به دنيا آمد. پدرش شيخ علي پسر آخوند ملا محمد حسن قاضي بود كه هر دو شاعر و فقيه و طبيب بودند ونسبشان به ملا احمد توني از علماي عصر شاه عباس اول صفوي ميرسيد. بديع الزمان مقدمات علوم اسلامي را در زادگاه خود آموخت و در سال 1338 ه.شبه مشهد رفت و به مدت چهار سال در محضر اساتيد بزرگي نظير عبدالجواد اديب نيشابوري، حاج ميرزا حسين سبزواري و حاج شيخ مرتضي آشتياني فقه و منطق ،اصول وادبيات عرب را فراگرفت. وي در سال 1342 ه. ش به تهران رفت و مطالعات اسلامي وادبي خود را در رشته هاي گوناگون اعم از فقه و اصول ،شرح اشارات و شفا و كليات قانونابو علي سينا،تحرير اقليدس و اسفار و الهيات ادامه داد. استاد بديع الزمان فروزانفر در سال 1305 در مدرسه معروف دارالفنون به تدريس فقه و اصول پرداخت و در سالهاي 1306 و 1307 ادبيات فارسي، منطق و عربي را در مدرسه حقوق و دارالمعلمين تدريس نمود. در سال 1310 استاد تفسير قرآن و ادبيات عربي مدرسه عالي سپهسالار شد و در سال 1313 پس از تأسيس دانشگاه تهران به استادي و معاونت دانشكده معقول و منقول (دانشكده الهيات فعلي) برگزيده شد. بديعالزمان فروزانفر از اين زمان به مدت 30 سال در دانشگاه تهران و در رشته هاي مختلف اعماز ادبيات فارسي ، تاريخ ، تصوف اسلامي، عرفان و ادبيات عرب تدريس نمود.وي درسال 1323 به سمت رئيس دانشكده معقول و منقول دانشگاه تهران برگزيده شد و از ابتداي تأسيس فرهنگستان ايران به عضويت آن درآمد. بديع الزمان طي سالهاي 1313 تا 1332 عضو شوراي عالي فرهنگ ايران بود و دو دوره به نمايندگي مجلس شوراي مليوقت (مجلس شوراي اسلامي فعلي) و مجلس سنا انتخاب شد. استاد فروزانفر دهها سفر علمي به كشورهاي مختلف اروپائي و آسيائي انجام داد و يك دوره نيز در دانشگاه بيروت لبنان زبان و ادبيات فارسي را تدريس نمود. ويدانشمندي برجسته و نكته سنج بود و در علم رجال و تحقيق احوال بزرگان ادب و فارسي ايران كنجكاوي خاصي داشت و از اساتيد منحصر به فرد تاريخ و فرهنگ ايران بود كه به معارف اسلامي و ادبيات عرب نيز تسلط داشت . عمده مطالعات استاد بديع الزمان در مورد عطار نيشابوري و مولانا جلال الدين رومي بود و بيش از چهل سال به غور و بررسي پيرامون مثنوي معنوي مولانا پرداخت وشرح پرمايه او بر مثنوي مولانا جلال الدين رومي مانند خود مثنوي از آثار جاويدان ادبيات فارسي بشمار ميرود. از نصايح مكرر استاد به شاگردانش اين جمله بود (توقف مرگ است.) بديع الزمان شعر نيز مي سرود و اشعار باقي مانده از وي نمودار سبك خراساني بهويژه سبك ناصر خسرو است. اين استاد گرانمايه در سال 1349 در سن 68 سالگي در تهران درگذشت.
آثار: مهمترين آثار بديع الزمان فروزانفر عبارت است از: سخن و سخنوران در 2 جلد 1312 ، منتخبات ادبيات فارسي 1314 ،رساله در احوال مولانا جلال الدين رومي 1315، تاريخ ادبيات ايران 1317 ، فرهنگ تازي (عربي)به فارسي ج 1 ، 1319، خلاصه مثنوي 1321 ، دستور زبان فارسي (بامشاركت چهار تن از دانشمندان) 1323 ، قديمي ترين اطلاع از زندگاني خيام1327، فيه مافيه از گفتار مولوي1330، مأخذ قصص و تمثيلات مثنوي 1333 ، احاديث مثنوي 1334 ، ديوان شمس تبريزي (دو جلد) 1336-47، احوال و تحليل آثار فريدالدين عطار نيشابوري 1340،شرح مثنوي شريف 3 جلد 1346-48 ،مناقب اوحد الدين حامد كرماني 1347.
عبد الحسين زرين كوب
دكتر زرين كوب در سال 1330 دركنار عده ايي از فضلاي عصر همچون عباس اقبال آشتياني ،سعيد نفيسي ،محمد معين،پرويزناتل خانلري ،غلامحسين صديقي و عباس زرياب ،براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دايره المعارف اسلام (e1)طبع هلند،دعوت شد .
دكتر زرين كوب در ايام تحصيل در تهران ،چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه ،آشنايي بيشتر يافت .از همان روزگار با فلسفه هاي معاصر غربي نيز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نيز علاقمند گرديد. استاد كه از قبل با زبانهاي عربي ،فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود در سالهاي جنگ دوم جهاني ،با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايام در ايران به سرمي بردند،به آموزش اين دوزبان پراخت .در سال 1323 نخستين كتاب او به نام (فلسفه ،شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري درايران) در بروجرد منتشر شد ،در حالي كه در اين هنگام ،حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تاليف كتاب مي گذشت .
دكتر زرين كوب پس از آنكه به الزام پدر دانشكده حقوق را ترك گفت ،به زادگاه خود بازگشت ،و در خرم آباد و بعددر بروجرد به كار معلمي پرداخت ،كاري كه به تدريج علاقه جدي بدان پيدا كرد .در دوران معلمي ،از تاريخ و جغرافيا وادبيات فارسي گرفته تا عربي و فلسفه و زبان خارجي و حتي رياضي و فيزيك و علم الهيات ،همه را تدريس كرد .دكتر زرين كوب پس از اخذ درجه دكترا ،از سوي استاد فروزانفر ،براي تدريس دردانشكده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 يا رتبه دانشياري ،كار خود را دانشگاه تهران آغاز كرد و به تدريس تاريخ اسلام ،تاريخ اديان ،تاريخ كلام و مجادلات فرق ،تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت .پس از دريافت رتبه استادي دانشگاه تهران (1339 ش ) دكتر زرين كوب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران ،ودوره دكترا ادبيات فارسي دانشگاه تهران و در دانشكده هنرهاي درماتيك به افاضه پرداخت.در سالهاي 1347 تا سال 1349 در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاههاي كا ليفرنيا و پرنيستون به تدريس علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيات مشغول به كار شد .
دكتر زرين كوب در 24شهريور 1378 به دليل بيماريهاي قلب و چشم و پروستات در گذشت.
آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب
۱-دو قرن سكوت/ ۲-تاريخ مردم ايران پيش از اسلام/ ۳-تاريخ مردم ايران بعد از اسلام/ ۴-بامداد اسلام/ ۵-كارنامه اسلام/ ۶-ارزش ميراث صوفيه/ ۷-پله پله تا ملاقات خدا/ ۸-سرني /۹-با كاروان حله/ ۱۰-پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد .........
علامه دهخدا
يکي از شخصيت هاي برجسته و سرشناس علمي و فرهنگي ايران که از مفاخر کشور ما به شمار ميرود علي اکبر دهخدا معروف به ( علامه دهخدا ) مي باشد که تاليف پر ارزش او ( فرهنگ دهخدا ) يکي از مهمترين آثار فرهنگي در زبان فارسي است که خوشبختانه تمام مجلدات آن به چاپ رسيده و مورد استفاده محققين و دانشمندان و فرهنگيان و دانش پژوهان قرار دارد.
علامه دهخدا تنها يک شخصيت فرهنگي نبود بلکه از شروع مشروطيت در فعاليتهاي سياسي شرکت داشت، چه از طريق نوشتن مقالاتي با امضاي ( دخو ) يا با امضاي صريح خود دوشادوش مشروطه خواهان قرار داشت و با محمد عليشاه آن چنان جنگيد که نزديک بود نظير همکارش ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل اعدام گردد. ولي با تقي زاده در سفارت انگليس پناهنده گرديد و سپس به اروپا فرستاده شد که به تکميل معلومات خود پرداخت و با انتشار روزنامه در خارج از کشور با روش استبدادي محمد عليشاه مبارزه کرد. پس از مراجعت به ايران در کنار تقي زاده قرار داشت و از کرمان به نمايندگي مجلس انتخاب گرديد.
ساليان دراز گرد سياست نگشت و به کار مطالعاتي و فرهنگي اشتغال داشت تا اينکه در دولت دکتر مصدق به ياري او شتافت. در جريان 25 مرداد وقتي شاه از کشور خارج گرديد و دکتر مصدق مي خواست رژيم سلطنتي ايران با تشکيل شوراي سلطنت حفظ شود، علامه دهخدا را براي رياست شوراي سلطنتي دعوت نمود، ولي چون اوضاع تغيير کرد اين کار صورت نگرفت.
علامه دهخدا بعد از 28 مرداد 32 مورد تعقيب قرار گرفت. او از جواني عشق به کارهاي سياسي داشت. پدر دهخدا ر( خانباباخان ) نام داشت که از مالکين قزوين بود و دهخدا در سال 1258 شمسي در قزوين تولد يافت. او از شاگردان غلامحسين بروجردي بود که علوم ديني و زبان عربي را نزد او فرا گرفت. هنگام افتتاح مدرسه علوم سياسي در آنجا به تحصيل پرداخت و پدر فروغي معلم ادبيات او بود و در آنجا به زبان فرانسه آشنا شد و دو سال هم در اروپا به فراگرفتن زبان فرانسه اشتغال يافت.
پس از کناره گيري از سياست به چهارمحال بختياري رفت و شروع به تاليف لغت نامه فارسي نمود و تا آخر عمر به تدوين اين گنجينه گرانبها اشتغال داشت. مدتي هم رياست مدرسه حقوق و علوم سياسي به او سپرده شده بود. تا کنون 204 جلد از لغت نامه دهخدا با 21400 صفحه چاپ شده که 22 جلد در زمان حيات خودش و 102 جلد در زمان دکتر محمد معين و 80 جلد توسط جعفر شهيدي به زير چاپ رفت و در سالهاي اخير نيز تجديد چاپ شد. از نزديکترين ياران و دوستان و همکاران او علامه محمد قزويني بود که مدت 36 سال در اروپا بسر برده و به کار تحقيق و نويسندگي پرداخت. دهخدا هميشه مي گفت ( هرگز کسي را در امانت داري و حفظ حرمت ادباء و محققين و وسواس در کار تحقيق چون علامه قزويني نديدم ). علامه قزويني بيشتر کارهاي تحقيقي خود را با تقي زاده در ميان ميگذاشت و مشاوره با او را ضروري مي دانست. دوستان نزديک اين دو محقق عاليمقام ايراني : دکتر قاسم غني - ذکاءالملک فروغي - استاد پور داود - محمد علي جمال زاده - دکتر فروزانفر - حبيب يغمائي - استاد جلال همايي و اقبال آشتياني بودند و کساني نظير احمد کسروي - سعيد نفيسي - دکتر معين و مجتبي مينوي که خود از محققين و دانشمندان معاصر بودند به شاگردي اين دو علامه افتخار مي کردند.
وقتي دکتر مصدق از دادگاه لاهه بازگشت و با انتشار اوراق قرضه از مردم کمک خواست، علامه دهخدا براي او نوشت ( مبلغ ده هزار تومان براي مصارف ملي بلاعوض تقديم داشتم. اين آخرين چيزيست که از مال دنيا دارم و از کوچکي آن شرمسارم ). مي توان گفت در ميان انديشمندان معاصر ايران علامه دهخدا جلوه فروزنده اي داشت و بايد او را بزرگمرد فرهنگ نوين ايران خواند. او سرشار از عشق به فرهنگ وطن بود و نامي بلند در ميان دانشمندان ايراني داشت که آثار ابدي و جاويدان از خود به يادگار گذاشته است.
دهخدا به امور مالي بي اعتنا بود. وقتي کتاب امثال و حکم او انتشار يافت و پر فروش گرديد، در آمد آن را وقف چاپ کتب مفيد کرده بود که به تصويب کمسيون فرهنگ برسد. زندگي دهخدا همواره با انتشار روزنامه و کتاب تواًم بوده است. روزنامه سروش را در باکو و تفليس و استانبول و فرانسه و سويس حتي براي چند شماره منتشر مي ساخت. سازمان يونسکو يکصدمين سال تولد او را جشن گرفت و همين امر نشان مي دهد که مقامات علمي و فرهنگي جهان تا چه حد خدمات او را ارج مي نهند.
هنگامي که دهخدا در جواني به اروپا تبعيد گرديد وضع زندگي او چنان سخت شده بود که قصد انتحار داشت و اين نامه از او انتشار يافته است : سه ماه است از تهران و ايران اخراجم کرده اند و به اين گوشه دنيا پناه برده ام، الان بستگان من در تهران در دست حوادث .... روزگارشان در خوف، جا و نان هم ندارند و خبري هم ازشان ندارم و نمي خواهم که خبري داشته باشم ... قصد خودکشي در اين يک ماه اخير مرا واداشت که کم کم حُب همه چيز و همه کس را از خاطر دور کنم براي اينکه حاضر تر به مرگ باشم ...
در هر حال يک هفته اي است که به اين فکر افتاده ام که با آخرين کوششهاي خود بلکه بتوانم قدري مدت زندگي خود را طول داده و باز بار گران مادر و خواهرم را تخفيف بدهم. بعد از اينکه همه دينا را با پاي خيال به هم زده ام خيالم بر اين قوت گرفته که استانبول بروم و در آنجا به روزنامه نگاري يا به شاگردي يک تجارتخانه يا حمالي و يا عملگي، دنباله حيات خود را امتداد بدهم و ننگ خودکشي و گريختن از زير بار تکليف و مسئوليت طبيعي را قبول نکنم. علت اينکه به استانبول مي روم براي اين است که آنجا تجار ايراني خيلي است و گذشته از اين، کار همه قسم زياد و زندگي ارزان، و خاصه که من براي هر قسم زندگي مهيا و مستعد شده ام. اما اجراي اين خيال هم بسته به تحصيل يک مقدار وجوهي است که قرض خود را در اينجا بپردازم و به قدر مسافرت تا آنجا هم داشته باشم. امروز در تمام دنيا يک نفر را که بتوانم به او اظهار فقر خود را بکنم ندارم و اگر هم اظهار کنم مطمئن نيستم که همراهي کند .
معاون الدوله غفاري، دهخدا را با خود به اروپا برد و بيش از دو سال در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت. در اين مدت زبان فرانسه و معلومات جديد را تکميل کرد. دهخدا در پاريس با علامه قزويني معاشر بود. سپس به سويس رفت و در " ايوردن " سويس نيز سه شماره از صوراسرافيل را منتشر ساخت و از آنجا به استانبول رفت و با مساعدت تني چند از ايرانيان که در ترکيه بودند روزنامه اي به نام " سروش " به زبان فارسي انتشار داد که حدود ر15 شماره منتشر شد. پس از آنکه مجاهدان تهران را فتح کردند و محمد عليشاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و کرمان به نمايندگي مجلس شورايملي انتخاب شد و با استدعاي احرار و سران مشروطيت از عثماني به ايران باز آمد و به مجلس شورايملي رفت. در دوران جنگ بين الملل اول دهخدا در يکي از قراء " چهار محال بختياري " منزوي شد و پس از جنگ به تهران بازگشت و از کارهاي سياسي کناره گرفت و به خدمات علمي و فرهنگي مشغول شد. روز ر15 بهمن سال 1313 که نخستين سنگ بناي دانشگاه تهران نصب شد و فعاليت دانشگاهي توسعه يافت .
اولين روساي دانشگاه چنين انتخاب شدند : علامه دهخدا رئيس دانشکده حقوق و دکتر عبدالحميد زنگنه معاون، دکتر محمد حسين لقمان ادهم ( لقمان الدوله ) رئيس دانشکده پزشکي و دکتر محمد حسين اديب معاون، حاج سيد نصرالله تقوي رئيس دانشکده معقول و منقول و دکتر بديع الزمان فروزانفر معاون، دکتر محمود حسابي رئيس دانشکده فني و دکتر عيسي صديق رئيس دانشکده ادبيات و علوم و دانشسرايعالي دکتر محمد جعفر محجوب چنين مي نويسد : علامه استاد علي اکبر دهخدا در سال 1258 شمسي چشم به جهان گشود، پدرش پيش از ولادت دهخدا به تهران آمده و در اين شهر اقامت گزيده بود. دهخدا از تربيت و سرپرستي پدر بهره مندي نداشت. ده ساله بود که پدر را از دست داد و تحت نظارت مادر به تحصيل ادامه داد. نخستين مربي و معلم او يکي از فضلاي عصر به نام شيخ غلامحسين بروجردي بود که در مدرسه حاج شيخ هادي حجره داشت و مقدمات عربي و دانش هاي ديني را تدريس مي کرد. دهخدا بارها گفته بود که هر چه دارد اثر تربيت و تعليم آن بزرگ مرد است. در هنگام نوجواني وي به مدرسه سياسي که به مديريت حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) اداره مي شد رفت و مدتي کوتاه در سال آخر مدرسه تحصيل کرد. معلم ادبيات فارسي مدرسه محمد حسين فروغي ( ذکاءالملک ) بود .
و چون دهخدا را در زبان و ادب فارسي داراي دستي قوي يافت گاه تدريس آن را بر عهده وي مي نهاد. با آن که دهخدا در آن عصر هنوز بسيار جوان بود به واسطه همسايگي با حاج شيخ هادي نجم آبادي، روحاني روشن بين و بسيار دانشمند عصر بديدار وي مي رفت و مانند طلاب سابقه دار از محضر از محضر او بهره مند مي شد.
حاج شيخ هادي نجم آبادي مردي بسيار مستعد بود. زباني سخنگو و حافظه اي قوي داشت تا به آن حد که معروف بود در رشته هاي مختلف علوم ديني هيچکس توانايي مباحثه با او را نداشت و در برابر وي تاب نمي آورد. گويند که وي سراسر شرايع الاسلام محقق حلي را که ( قرآن الفقه ) خوانده مي شد از بر داشت و آن را تقرير و تدريس مي کرد. در همين هنگام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و هنگامي که معاون الدوله غفاري به سفارت ايران در کشورهاي بالکان منصوب شد، دهخدا را با خود به اروپا برد. استاد در آنجا زبان فرانسه و معلومات جديد خويش را تکميل کرد. دوران شگفتگي دهخدا و فعاليتهاي روزنامه نگاري، ادبي و سياسي بي نظير وي پس از بازگشت از اين سفر بود. در آن هنگام ميرزا قاسم خان تبريزي که بعد به صوراسرافيل معروف شد با همکاري ميرزا جهانگير خان شيرازي آهنگ انتشار روزنامه اي داشتند. دهخدا با اين روزنامه همکاري خود را آغاز نهاد و در حقيقت مغز متفکر و مرکز اصلي و نويسنده مهم اين روزنامه به شمار آمد. فعاليت هاي سياسي دهخدا او را در رديف دوتن ديگر قرار داد .
که محمد عليشاه آن سه تن را از هر کس ديگر در ايران دشمن تر مي داشت و دو تن ايشان ( ميرزا جهانگير خان و ملک المتکلمين ) کشته شدند و دهخدا از اين معرکه جان سالم بدر برد و به اروپا تبعيد گرديد و در آنجا نيز با کمک معاضد السلطنه پيرنيا دو سه شماره ديگر از صوراسرافيل را در قصبهً " ايوردون " سويس انتشار داد.
مدتي کوتاه پس از برچيده شدن بساط استبداد صغير و بازگشت دهخدا از تبعيد، وي از فعاليت سياسي کناره گرفت و باقي زندگي پر برکت خود را صرف خدمتهاي فرهنگي کرد. حاصل اين فعاليت شبانه روزي وي که تا آرميدن وي در بستر مرگ ادامه يافت لغت نامه و امثال و حکم است که هر دو از آثار جاودان زبان فارسي است. دربارهً لغت نامه که فقط کار تنظيم و چاپ آن بيش از سي و پنج سال متوالي و بي وقفه بطول انجاميد کافي است گفته شود که آن را در عظمت و ارزش فرهنگي با شاهنامه استاد طوس برابر نهاده اند. شهادت علامه محمد قزويني دربارهً لغت نامه در اين باره گواهي راستين و حجتي قاطع است. قزويني در اين باب در مقدمه تاريخ عصر حافظ اثر دکتر غني نوشته است : دوست دانشمند ما دهخدا که قريب سي سال است بدون فتور مشغول جمع آوري مواد فرهنگ جامعي هستند براي زبان فارسي با شواهد کثيره بسيار مفصل و متنوع مبسوطي براي هر يک از معاني حقيقي يا مجازي هر کلمه، و تا کنون متجاوز از يک ميليون ورقهً يادداشت در اين خصوص جمع کرده اند و اگر انشاءالله اسباب مساعدت نمايد و اين مسودات خارج از حد احصاء مرتب شده به پاک نويس مبدل گردد، بزرگترين و جامع ترين و نفيس ترين فرهنگي از آن عمل خواهد آمد که بعد از اسلام تا کنون براي زبان فارسي فراهم آورده شده است و گويا متجاوز از صد هزار بيت شعر ... از اغلب دواوين شعراي مشهور و غير مشهور براي اين فرهنگ عجيب جمع کرده اند. اما کار دهخدا در جمع آوري مواد اين فرهنگ تا روز درگذشت او در هفتم اسفند ماه 1334 ادامه يافت و از آن پس به دست همکاران وي، نخست دکتر محمد معين و پس از درگذشت غم انگيز وي به دکتر سيد محمد جعفر شهيدي سپرده شد و واپسين صفحات لغت نامه از چاپ بيرون آمد.
روزنامه کيهان چاپ لندن درباره دهخدا چنين نوشت: دهخدا پس از سالها کار پيگير، يکي از غني ترين لغت نامه ها را به وجود آورد. ضرب المثل هاي پراکنده فارسي را با دقت و ممارست تمام گرد آورد و در چهار جلد زير عنوان " امثال و حکم " انتشار داد. فرهنگ فرانسه به فارسي را نوشت، ديوان شاعران برجسته اي چون ناصر خسرو، مسعود سعد، منوچهري، سوزني و ابن يمين را تصحيح و تنقيح کرد. در انديشه هاي ابوريحان بيروني به پژوهش پرداخت و حاصلش را در کتابي منتشر ساخت. و نيز آثاري از نويسندگان انديشمند اروپايي به فارسي بر گردانيد و از اين دست کارهاي بسيار ديگر ... ولي مهمتر از همه آن چه گفتيم، دهخدا با همه مشغوليتهاي خالص فرهنگي لحظه اي از مبارزه با استبداد و همزادش واپسگرايي باز نايستاد. مقالات کوبنده و آتشين دهخدا در هفته نامه " صوراسرافيل " لرزه بر اندام خود کامگان و ياران آنان مي انداخت و واپسگرايان از سوي ديگر به فرياد و فغان و تهديد و تکفير واميداشت. روزنامه براي او از جان عزيزتر بود. روزنامه بود که فرياد او را از نابساماني ها ،خشک انديشي ها و يکه تازي ها، باز مي تابانيد. هنگامي که پس از بمباران مجلس، به پاريس و بعد به سويس رفت، لحظه اي از انديشهً " قلم و روزنامه " رهايي نيافت و در تنهايي و فقر و غربت انتشار صوراسرافيل را از سر گرفت. به قول "ايرج افشار" " در کشورهاي بيگانه از گرسنگي نهراسيد و از ناملايمات نشکوهيد و از تلاش و کوشش تن نزد ... و با ياري علامه محمد قزويني و کمک هاي مادي و معنوي معاضدالسلطنه پيرنيا ( آن را ) با همان قطع و سبک و روش ... به چاپ رسانيد ر... " با انتشار شماره سوم در غربت دشواري هاي مالي، دهخدا را از پاي در آورد و صوراسرافيل خاموش شد. ولي مگر عشق او به قلم و روزنامه پايان مي گرفت؟ به استانبول که رفت، روزنامه ديگري را به نام سروش بر پا کرد، که آن نيز بيش از 15 شماره نپاييد. پس از فروپاشي استبداد صغير، دهخدا، به ايران بازگشت و از سوي مردم شايد خالص ترين مجلس مردمي به نمايندگي رفت. دهخدا در تمامي مقالات جدي و طنز آميز خود گرفتاري ها و دردها و نابساماني هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي جامعه را پيش مي کشد و آنها را زير ذره بين مي برد. جهل و ناداني اعتيادات، خرافه ها، زور و ستم خان ها و مالکان، خيانت هاي بزرگان. ولي لبهً تيز حملهً او هميشه به سوي دو سر چشمه اصلي همه بدبختي هاي جامعه بر ميگردد : خودکامگي و واپسگرايي، که هر يک پشتيبان آن ديگري نيز هست. چرا که اگر آن يک نباشد، اين يک نيز از ميان بر مي خيزد. دهخدا و يارانش البته پيش از پاي نهادن در اين راه پر خطر، تکليف خود و دشمنان را روشن ساخته بودند. علامه دهخدا در بيوگرافي خود چنين مي نويسد : پدر من خانباباخان پسر آقا خان که او هم پسر مهر علي خان است، که سپاهي بوده و سمت سر رشته داري داشته و از او شمشيرها و چند عدد نيزه و خنجر با دسته هاي عاج و پيراهني که دو بار تمام آيات قرآني در پشت و روي آن نوشته شده بر جاي مانده است. پدر من از زن اول فرزندي نداشت. در سن کهولت مادر مرا به زني گرفت که من و برادرانم يحيي خان و ابراهيم خان و خواهرم از اين ازدواج مي باشيم. پدرم دو ده خود را در قزوين فروخت و به تهران آمد و در سنگلج اقامت گزيد و در 9 سالگي من پدرم درگذشت و مادرم مرا در کنف تربيت خود گرفت. در حجره هاي مختلف علوم قديم را فرا گرفتم. معلمين من شيخ غلامحسين بروجردي و شيخ هادي نجم آبادي بودند.
اینجانب سعید شه بخش ساکن زاهدان درسال85 موفق به اخذ لیسانس زبان وادبیات فارسی شدم.لذا جهت ارتقاءورساندن فرهنگ وملیت ادبی در فکر وبلاگی تحت عنوان شوستر که اثار برگزیده شما دوستان را در بر میگیردوباعث شناختن ادبیات معاصربه جوانان فرهنگ دوست میشود.والله اعلم.