دلتنگی

دلتنگی یات رو برداربروی قلبم بذارتکیه بده به

شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخوای حرف

 دلم رو گوش کن فقط برای یک بار بعدش خدا

نگهدارتنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه

 وقتی که شب سیاهه وقتی که بدون ماهه

تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها

میمونه دستم با این قلب شکستم دلتنگی هامو

 بردار پیش خودت نگهدار هر وقت که تنها شدی

منو به یادت بیار داری میری نمیخوام وقت تو رو

بگیرم این حرف آخر من دوستت دارم میمیرم

تنهایی خیلی درده وقتی تویه خوابم وقتی تو

اضطرابم تو هم ندی جوابم تنهایی خیلی سرده

 وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی بیدار بشم

نباشی تنهایی خیلی سردمه.......

ادامه نوشته

دیباچه گلستان سعدی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست

 وبه شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو

میرود ممد حیاتست و چون بر می آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت مو جود است وبرهر

نعمتی شکری واجب

ادامه نوشته

ضرب المثل کرمانی

اوي به سي لين :‌تما شا كنيد  

آب گرمو خوبه تا تكش چرب باشه : شاهنامه آخرش خوش است

اگر تو گردو قوزي منم سوزن جوال دوزم :‌اگر تو سرسختي من سماجتم از تو بيشتر است

لب چشيد ، دندان نديد ، زبان گفت چه غوغا بود كه به من نرسيد : غذاي بسيار كم

 

shoster_man@yahoo.com

بعد از يه وقفه‌ی طولانی باز هم يه شعر ديگه از خودم می‌زنم.

تـوی گرمای ظهر تابستان                   گم شدم در خيال يک بن‌بست
خاطراتی که می‌رسد به عدم                کوره‌راهی که می‌رسد به شکست
واژه‌هایی هميشه تکراری                   در ميان سکوتِ بی‌فرياد
شاعری که ميان شعرش مرد               و برای هميشه رفت از ياد
لابلای خطوط يک دفتر                     روح من هی مچاله‌تر می‌شد
خط به خط هی سقوط می‌کردم             خط آخر خط خطر می‌شد
خط آخر هميشه قرمز بود                  خط قرمز نشانه‌ی مرگ است
مرگ شاعر ميان اين‌همه خط              خط پايان اين چهل برگ است

زندگینامه شاعره پروین اعتصامی

2 پروین اعتصامی


پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.

مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.

پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.

پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!

پروین پادشاهان را به گرگهایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!

پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست.

شاعر معاصر قیصر امین پور

قيصر امين پور

 

aminpoor.gif


يک رباعي


  اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي


باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!


لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


شعر بي دروغ


ما که اين همه براي عشق
                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم


راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
                             -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند


از نثار يک دريغ هم
                            دريغ مي کنيم؟



آرماني
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند


گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند


 


 


اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است


چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
                 تو توئي؟


هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...



با اين همه


اما
   با اين همه
تقصير من نبود
                  که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم


اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست


از خوبي تو بود
               که من
                        بد شدم!



گشايش


تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است


سطرهاي سپيد



واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند



خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!



روز مبادا


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...


مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !


* * *


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...


هر روز بي تو
روز مبادا است !

آشنایی با خدمات شایسته رهی معیری

رهي معيري

 


شاهد افلاکی


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی



  


غباری در بیابانی


نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


  


رسوای دل


همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل



 


 ترک خودپرستی کن


گر به چشم دل جاناجلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان شاه را گدا بینی
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی درد را دوا بینی
 چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی
نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی
تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عاقبت سوزی همچو ما کجا بینی
تا بد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی
ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی


  


خنده مستانه


با عزیزان مي نیامیزد دل دیوانه ام
در میان آشنایانم ولی بیگانه ام
از سبک روحی گران ایم یه طبع روزگار
در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام
نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی
گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانه ام
از چو من آزاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام
آفتاب آهسته بگذارد درین غمخانه پای
 تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه ام
بار خاطر نیستم روشندلان را چون غبار
بر بساط سبزه و گل سایه پروانه ام
گرمی دلها بود از ناله جانسوز من
خنده گلها بود از گریه مستانه ام
هم عنانم با صبا سرگشته ام سرگشته ام
همزبانم با پری دیوانه ام دیوانه ام
مشت خکی چیست تا راه مرا بند رهی ؟
گرد از گردون بر آرد همت مردانه ام



 


کوکب امید


ای صبح نو دمیده بنا گوش کیستی ؟
وی چشمه حیات لب نوش کیستی ؟
از جلوه تو چو گل چک شد مرا
ای خرمن شکوفه بر و دوش کیستی ؟
همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی ؟
 مهر مهیر را نبود جامه سیاه
ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی ؟
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی ؟
ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی ؟
ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی
نالان بیاد غنچه خاموش کیستی ؟


 
 


غنچه پژمرده


عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است
شور عشق تازه ای دارد مگر دل ؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است
خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید رهی
نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است


  
 


جامه سرخ


غنچه نو شکفته را ماند
نرگس نیم خفته را ماند
دامن افشان گذشت و باز نگشت
عمر از دست رفته را ماند
قد موزون او به جامه سرخ
سرو آتش گرفته را ماند
نیمه جان شد دل از تغافل یار
صید از یاد رفته را ماند
سوز عشق تو خیزد از نفسم
بوی در گل نهفته را ماند
رفته از ناله رهی تاثیر
حرف بسیار گفته را ماند


  
 


کیان اندوه


نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من
مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من
مخند ای صبح بی هنگام که مشب سازشی دارد
نوای مرغ شب بس خاطر اندوهناک من
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها
صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من
چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من


 


 زبان اشک


چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
روشنتر از ستاره روشنگر است اشک
گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک
با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشک
بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک
خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابناک
همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک
از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
در جان ماست آتش و در ساغر است اشک
با دردمند عشق تو همخانه است آه
با آشنای چشم تو هم بستر است اشک
لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
غافل که از زبان تو گویاتر است اشک


 


بنفشه سخنگوی


بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن
بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نکند کاروان دل منزل
به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
گل از نظاره رویت دریده پیراهن
که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
که از زمانه بهاری و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
 درون سینه چون گل دلی است از آهن
اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدر است
بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
بیاد موی تو مهمان آب دیده من
بنفشه های من از من ترا پیام آرند
تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

زندگینامه نیما یوشیج

علي اسفندياري «نيما يوشيج» روز ۲۱ آبان ۱۲۷۴ شمسي در دهكده دورافتاده «يوش» مازندان به دنيا آمد.
نيما دوران طفوليت را در دامان طبيعت و در ميان شبانان و «ايلخي بانان» گذراند كه به هواي چراگاه، به نقاط دور، ييلاق و قشلاق مي كنند و شب بالاي كوه ها به دور هم جمع مي شوند و آتش مي افروزند.
او بعدها از سراسر دوران كودكي، به گفته خودش، «جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيز هاي مربوط به زندگي كوچ نشيني و تفريحات ساده در آرامش يكنواخت و كور و بيخبر از همه جا، چيزي به خاطر نداشت».
نيما خواندن و نوشتن را در زادگاه خود نزد شيخ ده آموخت. دوازده سال داشت كه با خانواده اش به تهران آمد و پس از گذراندن دوره دبيرستان براي فراگرفتن زبان فرانسه به مدرسه «سن لويي» رفت. در مدرسه خوب كار نمي كرد و تنها نمرات نقاشي و ورزش به دادش مي رسيد. سال هاي اول زندگي مدرسه اش به زد و خورد با بچه ها گذشت.
اما بعد ها مراقبت و تشويق يك معلم خوشرفتار « نظام وفا» شاعر بنام، او را به حوزه شعر كشيد. در ابتدا به سبك معمول قديم و مخصوصاً به سبك خراساني شعر مي ساخت. اما آشنايي به زبان فرانسه و ادبيات آن زبان راه تازه اي در پيش چشم او گذاشت. ثمره كاوشهاي وي در اين راه بعد از جدايي از مدرسه و گذراندن دوران دلدادگي، بدانجا انجاميد كه ممكن است در منظومه افسانه او ديده شود.
نيما تابستانها به زادگاه خود مي رفت و اين كاري بود كه بعد ها هم ترك نكرد و تا آخر عمر ادامه داد. نخستين اثر منظوم نيما «قصه رنگ پريده» است. خود او مي گويد: «من پيش از آن شعري در دست ندارم». اين قصه را نيما در سال ۱۲۹۹ هجري شمسي سروده و يك سال بعد انتشار داده و بعد قسمتهايي از آن به نام «دلهاي خونين» در منتخبات آثار، تأليف محمد ضياء هشترودي، نقل شده است.
نيما با سرودن قطعه هاي « اي شب» و « افسانه » نخستين اشعار دوره جواني خود را، كه ملاك ارزيابي شخصيت هنري وي هستند، به وجود مي آورد. قطعه « اي شب» كه از يك سال پيش «دست به دست خوانده و رانده شده بود» در پاييز سال ۱۳۰۱ شمسي در روزنامه هفتگي « نوبهار» انتشار يافت.
ادبا «گفتند انحطاطي در ادبيات آبرومند قديم رخ داده است. مدتها در تجدد ادبي بحث كردند. شاعر گارد مي بست، جرات نداشتند صريحا به او حمله كنند.كنايه مي زدند، ولي صداها به قدري ضعيف بود كه به گوش شاعر نرسيد و بدون جواب ماند. در ظرف اين مدت آن قطعه با بعضي شعرهاي ديگر، كه در اطراف خوانده شده بود، در ذوق و سليقه چند نفر نفوذ پيدا كرد. آن اشخاص پسنديدند، استقبال كردند و تير به نشانه رسيده بود. نشانه شاعر قلبهاي گرم و جوان بود. نگاه او به چشمهايي بود كه برق مي زدند و تند نگاه مي كنند. شعرهاي او براي آنان ساخته شده بود.»
در سالهاي ۱۳۰۵ دفترچه اي از اشعار نيما كه منظومه «خانواده سرباز» و سه قطعه كوتاه در آن بود، منتشر شد.
نيما به خود و نتيجه كار خود اطمينان داشت. اول پيش خودش فكر كرده بود كه هركس كار تازه اي مي كند سرنوشت تازه اي هم دارد.او به كاري كه ملت به آن محتاج بود، اقدام كرده بود. حقيقت اين است كه نيما هنوز در اين راه از ديگر كساني كه پيش از او معايب شعر سازي به طرز قدما را دريافته و در پي راه هاي نويني بودند، متجددتر نبود.
اما آگاهي بيشتر او به لطايف زبان فارسي و آشنايي مستقيم وي با ادبيات فرانسه و عاري بودن بيان او از بعضي لغات و عبارات و جمله بنديهاي نامأنوس و به خصوص طبع شاعرانه او، به وي اجازه داد كه دعاوي همكاران خود را با دادن نمونه هايي بهتر و جالبتر و عملاً اثبات كند.
نيما طرح نظريات هنري را حرف مي دانست و بيش از حرف به عمل پرداخته بود. كارنيما، برخلاف كار رفقاي ديگرش، عجولانه و نسنجيده نبود. او نمي خواست محافظان را در همان قدم اول يكسره و يكباره از خود روگردان كند. چنان است كه گويي استنباط كرده بود هموطنان وي به شكل و قالب شعر و الفاظي كه در آن به كار مي رود، بيشتر دلبستگي دارند تا به مضمون آنها. كار شاعر جوان در نخستين قدم هنوز « شكستن و فروريختن» نبود. او از اصول جاريه شعر فارسي منحرف نشد و شعرهاي اوليه خود را در همان قالبهاي معمول و معهود ريخت.
وزن و قافيه را بجاي خود گذاشت و قافيه ها را براي آنكه پشت سر هم تكرار نشود، يك مصرع فاصله داد و ديگر پيرامون قافيه اي كه آورده بود نگشت تا از تأثير يكنواخت و نامطلوب قافيه هاي مسلسل و مكرر بكاهد و بدين ترتيب غزل با تغزل نويني با مفردات خوب و تركيب درست پديد آورد كه دردها و غمهاي شاعر يا به عبارت بهتر دردهاي جامعه را ترنم مي كرد.
نيما بعد از سالها تلاش در عرصه شعر و ادبيات در زمستان ۱۳۳۸ دلش هواي يوش كرد و خواست به آغوش طبيعت زادگاهي باز گردد. در آنجا بيمار شد.
او را به شهر آوردند و در يك شب سرد قلبش از كار باز ايستاد و روز بعد « خاكها را بر جسد كوچكي مي ريختند كه دنياي بزرگي را با خود مي برد.» بدين قرار، شاعر و سخندان بزرگ عصر ما، كه به قول گلچين «كوهي از گذرگاه گوينده برداشته و دانه نو در اين سرزمين كاشته بود» شصت و چهار سال عمر كرد تا شب ۱۶ دي ماه ۱۳۳۸ در بازگشت از مازندران به سرماخوردگي و ذات الريه مبتلا شد و روز دوشنبه هجدهم آن ماه تن به خاك تيره سرد سپرد. « افسانه » زندگي پر ملالش به پايان رسيد، در حالي كه، اشعار و نوشته هاي بكر و با ارزشي در باره هنر و انديشه خود به جا گذاشت كه با عنوانهاي زيرانتشار يافت:
۱- قصه رنگ پريده، خون سرد(مجموعه شعر)، ۱۳۰۱، مطبعه سعادت. ۲- فريادها (مجموعه شعر) ۱۳۰۵، خيام. ۳- مرقد آقا (داستان)، ۱۳۲۳، كلاله خاور. ۴- افسانه (منظومه)، ۱۳۲۹، علمي. ۵- دونامه، ۱۳۲۹، بي نا. ۶- ارزش احساسات (مقالات تحقيقي)، ۱۳۳۵، صفي عليشاه. ۷- مانلي (شعر)، ۱۳۳۶، صفي عليشاه. ۸- افسانه و رباعيات (شعر)، ۱۳۳۹، كيهان. ۹- ماخ اولا (مجموعه شعر)، ۱۳۴۴، شمس تبريز. ۱۰- شعر من (مجموعه شعر)، ۱۳۴۵، جوانه. ۱۱- شهر شب شهر صبح (مجموعه شعر)، ۱۳۴۶، مرواريد. ۱۲- ناقوس (مجموعه شعر)، ۱۳۴۶، مرواريد. ۱۳- آب در خوابگه مورچگان (مجموعه شعر)، ۱۳۴۶، اميركبير. ۱۴- يادداشت ها و مجموعه انديشه (درباره شعر)، ۱۳۴۸، اميركبير. ۱۵- قلم انداز (مجموعه شعر)، ۱۳۴۹، دنيا. ۱۶- آهو و پرنده ها (داستان)، ۱۳۴۹، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان. ۱۷- توكايي در قفس (داستان)، ۱۳۵۰، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان. ۱۸- كندوهاي شكسته (داستان) ۱۳۵۰، نيل. ۱۹- فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ (مجموعه شعر) ۱۳۵۰، جوانه. ۲۰- دنيا خانه من است (مجموعه نامه)، ۱۳۵۰، رمان. ۲۱- ارزش احساسات و ۵ مقاله در شعر و نمايش (مقالات تحقيقي)، ۱۳۵۱، گوتنبرگ. ۲۲- حرفهاي همسايه (درباره شعر)، ۱۳۵۱، دنيا. ۲۳- كشتي و طوفان (مجموعه نامه)، ۱۳۵۱، اميركبير. ۲۴- مانلي و خانه سريويلي (مجموعه شعر)، ۱۳۵۲، اميركبير. ۲۵- حكايات و خانواده سرباز (مجموعه شعر)، ۱۳۵۴، اميركبير. ۲۶- نامه هاي نيما به همسرش عاليه، ۱۳۵۴، آگاه. ۲۷- ستاره اي در زمين (مجموعه نامه)، ۱۳۵۴، طوس. ۲۸- نامه هاي نيما يوشيج به... (مجموعه نامه)، ۱۳۶۳، آبي. ۲۹- مجموعه آثار نيما يوشيج ۱۳۶۴، ناشر. ۳۰- درباره شعر و شاعري (درباره شعر)، ۱۳۶۴، دفترهاي زمانه. ۳۱- نامه ها ۱۳۶۸، دفترهاي زمانه. ۳۲- مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج ۱۳۷۰، نگاه. ۳۳- نيما يوشيج، مجموعه شعرهاي نو، غزل، قصيده و قطعه، ۱۳۷۶، اشاره. ۳۴- مجموعه كامل نامه هاي نيما يوشيج، ۱۳۷۶، علم. ۳۵- نامه هاي نيما، ۱۳۷۶، نگاه. ۳۶- غول و نقاش، ۱۳۷۹، ماه ريز. ۳۷- دو سفرنامه از نيما يوشيج، ۱۳۷۹، سازمان اسناد ملي ايران.(روزنماي ادبيات ايران ،نشر روزگار)

منتقدان و نيما

مهدي اخوان ثالث: نيما به اين اعتبار كه شعرش در قلمرو شعر ناب و بري از آميختگي [ به زهد و فلسفه و خطابه و وعظ] و آلودگي [ به مدح] است و سرشاراز عصمت و صفاي روستايي، به بابا طاهر مي ماند، مخصوصاً حساسيت و سوز سخنش.
وبه اين اعتبار كه در كنه اعراض تصاوير و تماثيل و واقعيات عيني، جوهر شعرش متكي به قائمه فكري و عمق دردهاي بشري است و جهان بيني دارد به خيام مي ماند.
البته بي قاطعيت و صراحت خيام كه از لطايف هنر اوست، بلكه با ابهامي غالباً معتدل. و اين ابهام زاييده همان بيان تمثيلي و عيني اوست.
سيروس طاهباز: مهمترين كار نيما: «رسالت بخشيدن» به شعر و هنر معاصر ايران است، شما در تمام نوشته هاي نيما - اعم از شعر و نثر- يك كلمه دريوزگي نمي بينيد.
پس اين را نخستين ويژگي هنر نيما يوشيج مي شماريم:«رسالت بخشيدن» به شعر و هنر معاصر ايران.
دومين ويژگي شعر و هنر نيما جنبه « ضد استبدادي » اوست. سومين ويژگي شعر و هنرنيمايوشيج روحيه مبارزه اوست، نيما تمام عمر هنري خودش را در مبارزه گذرانده است.
چهارمين ويژگي شعر و هنر نيما يوشيج « آغاز كننده» و پيشاهنگ است. پنجمين ويژگي شعر نيما پيروي او از سنت است، مي گويد آنكه قديم را درست نفهمد، قادر به فهم جديد نيست. ششمين ويژگي هنر نيما اين كه او
« نظريه پرداز» و تئوريسين است. هفتمين ويژگي هنر نيما يوشيج اين است كه «وارسته و اهل قناعت» است. و همين ويژگي زندگي و هنر نيما يوشيج جنبه « ضد شهري و ضد زندگي مصرفي» است.
هشتمين ويژگي زندگي و هنر نيما يوشيج « ايمان» اوست، هم ايمان به كار و هنر خودش، هم ايمان مذهبي، نهمين ويژگي زندگي و هنر نيما يوشيج اين است كه شاعر بزرگي است و سازنده نمونه هاي فراوان درخشان شعر فارسي.
محمدرضا شفيعي كدكني(م.سرشك): ضرورتي سبب شده كه نيما مصراع ها را كوتاه و بلند كند.
بر روي هم، نيما كوشيد تا تركيبي اعتدالي ميان همه عناصر ساختماني شعر بوجود آورد و شعري بسرايد كه از عواطف انسان عصر سخن بگويد و اين عواطف با تصاوير يا ايماژهايي عرضه شود كه تكراري نباشد.
پيداست كه چنين هدفي بسيار دير بدست مي آيد و روي همين اصل نيما متوجه شد كه قوالب قديمي شعر فارسي گنجايش كافي براي مقصود او ندارند، اين بود كه در سالهاي حدود ۱۳۱۸ شعر « غراب » خود را در مجله موسيقي منتشر كرد كه در حقيقت نخستين نمونه برجسته شعر آزاد نيمايي در تاريخ ادبيات ماست.
دكتر منيب الرحمان (استاد دانشگاه هند):
شاخص ترين كار نيما يوشيج، تلاش او در راه تحول ساخت معمولي شعر و ارايه ساخت جديد است. نيما نيك مي دانست كه در شعر فارسي « اشتياق و كشش كافي براي درهم ريزي موانع كهن » موجود نيست و پذيرش تأثيرات و الهامات ادبي اروپايي هم قلمرو مضامين را تنگ دامنه مي كنند.
فقدان خود بسندگي و تا اندازه اي عدم كارايي فرم هاي كهن ادبي، اين آگاهي او را تقويت و تشديد مي كرد.
ادامه نوشته