سيد احمد هاتف اصفهاني

:نام

هاتف اصفهاني :لقب
قرن 12 ه‍ ق :تولد
1198 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 

سيد احمد هاتف اصفهاني را مي توان معروفترين شاعر دوره افشاريان و زنديان دانست. او در نيمه اول قرن 12 ه‍ ق در اصفهان متولد شد. نياكان او سادات حسيني اهل نخجوان بودند. او بيشتر عمر خود را در اصفهان و مدتي نيز در قم و كاشان گذراند. هاتف در نوجواني طب و حكمت و رياضي آموخت و فنون شعر و ادب را در محضر مشتاق فراگرفت. در زبان عربي توانا بود و در آن زبان اشعاري سرود.

 

شغل اصلي هافت طبابت بود و فقرا را رايگان معالجه مي كرد. ولي هرگز به اين شغل علاقه اي نداشت چنانكه در ابياتش نيز از طبابت شكايت دارد.

 

كه سپهرم ز واژگون كاري

يكي از دادهاي من اين است

چاكران مراست بيزاري

داد شغل طبابت وزين شغل

از عزيزات تحمل خواري

چيست سودم ازين عمل، داني؟

هم مداوا و هم پرستاري

در مرض خواجگان از من خواهند

تا يكي شان رهد ز بيماري

صد ره از غصه من شوم بيمار

چشم پوشي و مرده انگاري

چون شفا يافت، به كه باز او را

 

هاتف در ابيات خود از روش سعدي و حافظ پيروي كرده است هاتف به شاعر ترجيع بند معروف است زيرا شهرت او بدليل ترجيع بندهاي عرفاني است كه از حسن تركيبِ زيبايي برخوردار است. هافت باشاعراني چون صباحي، كاشاني و ... در كاشان دوستي نزديك داشت و به همين دليل بخشي از زندگي خود را در كاشان گذراند. روزهاي آخر عمر هاتف در قم گذشت و در سال 1198 ه‍ ق در قم درگذشت.

 

هاتف در ترجيع بندهاي خود از اقليم عشق سخن مي گويد و با لحني گرم و شورانگيز آدميان را به گذشت، ايثار، محبت و ... سرانجام توجه به حق به وجهي عارفانه دعوت مي كند.

 

گويا هاتف در اين دعوت به تنگ نظري ها و خونريزي هاي ناشي از اختلاف مذهبي نظر داشته و راه چاره را در روي آوردن به عشق احديت ديده است.

 
   

كيمياي جان

 

وي نثار رهت هم اين و هم آن

اي فداي تو هم دل و هم جان

جان نثار تو چون تويي جانان

دل فداي تو چون تويي دلبر

جان نشاندن به پاي تو آسان

دل رهاندن ز دست تو مشكل

درد عشق تو درد بي درمان

راه وصل تو راه پر آسيب

چشم بر حكم و گوش بر فرمان

بندگانيم جان و دل بر كف

ور سر جنگ داري اينك جان

گر سر صبح داري اينكه صبح

هر طرف مي شتافتم حيران

دوش از شور عشق و جذمه شوق

سوي دير فغان كشيد عنان

آخر كار، شوق ديد ارم

ديد در طور، موسي عمران

هر طرف ديدم آتشي كان شب

به ادب گرد پير، مغبچگان

پيري آنجا به آتش افروزي

شدم آنجا به گوشه اي پنهان

من شرمنده از مسلماني

گر چه ناخوانده باشد اين مهمان

گفت جاي دهيدش از مي ناب

ريخت در ساغر آتش سوزان

ساقي، آتش پرست و آتش دست

سوخت هم كفر از آن و هم ايمان

چون كشيدم نه عقل ماند و نه هوش

به زباني كه شرح آن نتوان

مست افتادم و در آن مستي

همه حتّي الوريد و الشّريان

اين سخن مي شنيدم از اعضا