X
تبلیغات
shoster (خوش آمدید)

ادبيات داستاني در كتاب هاي دبيرستان | صمد رحماني

ادبيات معني هاي مختلفي دارد. "ادبيات در معني عام غالبا‌ً به هر نوع نوشته اي گفته مي شود, مثل بخش نامه ها, اعلان ها, رساله ها و اعلاميه ها, آثار تاريخي و علمي و فلسفي و ادبي, ادبيات به معناي خاص به هر اثر عالي و ممتازي اطلاق مي شود كه در آن عامل تخيل دخيل باشد و در ضمن با دنياي واقعي نيز ارتباط معني داري داشته باشد."(1) ادبيـات را از ديـدگـاه هاي متفاوت تقسيم بندي كرده اند. ادبيات سنتي ايران را به تبعيت از سنت عرب ها به نظم و نثر تقسيم كرده اند و اين تقسيم بندي از ديدگاه ظاهر است. تقسيم بندي ظاهر با وجود داشتن محاسني از قبيل پيدا كردن اشعار و ابيات و ... عيوبي نيز دارد. مهم ترين اين عيب ها ناتواني محقق در جستجوي تحول فكري نويسنده و شاعر است. در تقسيم بندي جديد كه بر اساس معني و مفهوم صورت مي گيرد ادبيات به چهار نوع حماسي, غنايي, نمايشي و تعليمي تقسيم شده است.

ادبيات از لحاظ قالب هاي نوشتاري به انواع داستان, نمايش نامه, گزارش, خاطره نويسي, قطعه ي ادبي, سفرنامه, سناريو نويسي (در حوزه نثر) قابل تفكيك است.

داستان نويسي در دنياي امروز به همراه شعر از رايج ترين قالب هاي ادبي هستند. در كتاب هاي دبيرستاني تا چند سال پيش از پرداختن به ادبيات داستاني كوتاهي مي شد و متأسفانه هنوز هم در دانشگاه در رشته ادبيات فارسي واحدهاي مستقلي به ادبيات داستاني اختصاص نيافته است. از سال 1376 هيئت مـﺆلفان جديد كه خـودشان از دست اندركاران ادبيات معاصر هستند ‌آبي زير پوست كتاب هاي درسي ادبيات به جريان انداختند و بخش هاي مستقلي براي ادبيات داستاني و جهان اختصاص دادند.

ادبيات داستاني كه در كتاب هاي درسي درج شده است به چهار گروه مي تواند دسته بندي شود:

الف- داستان هاي بلند سنتي مثل سمك عيار

ب- داستان هاي كوتاه سنتي مثل داستان هاي گلستان، بهارستان، كليله و دمنه، اسـرارالتـوحيـد، سنـدبادنامه، مرزبان نامه، تاريخ بيهقي، تذكره الاولياء ، فيه مافيه و...

پ- داستان هاي بلند امروزي(رمان) مثل سياحت نامه ابراهيم بيگ، مدير مدرسه، سوشون، بينوايان، كلبه ي عموتم.

ت- داستان هاي كوتاه امروزي( نوول) مثل هديه ي ناتمام، كباب غاز، گيله مرد، هديه سال نو، خسرو، گل دسته ها و فلك, گاو, سه پرسش, ققنوس, قاصدك, قصه عينك, آخرين درس, كلاغ, ديوار و ...

در اين مقـاله بخش آخـر يعنـي داستان هاي كوتاه امروزي(نوول) مندرج در كتاب هاي درسي را بررسي مي كنيم.

قبل از آنكه وارد بحث و بررسي شويم. تعريف بسيار كوتاه از داستان كوتاه به دست مي دهيم و برخي ويژگي هاي آن را متذكر مي شويم.

1- وحدت تأثير : بدين معني كه داستان تأثير واحدي را بر خواننده القا كند.

2- محدوديت شخصيت ها : در داستان كوتاه نمي توان شخصيت هاي زيادي وارد داستان كرد زيرا در داستان كوتاه جايي براي پرورش و توصيف آنها وجود ندارد.

3- داشتن طرح مشخص : يعني اينكه داستان, آغاز, وسط و پايان مشخصي داشته باشد. ادگار آلن پو معتقد بود "طرح شرط اصلي در داستان كوتاه است."(2)

به طور كلي مي توان داستان كوتاه را چنين تعريف كرد :

"داستان كوتاه اثري است كوتاه كه در آن نويسنده به ياري يك طرح منظم, شخصيتي اصلي را در يك واقعه ي اصلي نشان مي دهد و اين اثر بر روي هم تأثير واحدي را القا مي كند."(3) داستان هديه ي ناتمام اثر رابرت زاكس در كتاب ادبيات سال اول دبيرستان نقل شده است. انتخاب اين داستان براي اين گروه سني بسيار مناسب است زيرا با روحيه ي جوانان شانزده ساله يا كمي پايين تر همخواني خوبي دارد. خود قهرمان اصلي داستان هم به نام "نيك" 14 ساله است.

هديه ناتمام :

شخصيت هاي داستان عبارتند از راوي داستان كه ده ساله است. برادر بزرگ او كه چهارده سال دارد. پدر آنها يك كارگر فقير است و مادرشان يك زن خانه دار و زحمتكش و صبوري است. راوي داستان خواهان بهبود زندگي است اما برادر بزرگ خواهان تسكين اين زندگي طاقت فرسا است.

لحن داستان با صميميت ماجراي قصه را پيش مي برد. زاويه ي ديد اول شخص است كه از زبان يكي از شخصيت اي داستان بازگو مي گردد.

طرح داستـان بدين صورت است كه خـانواده اي با مشقت و سختي بـه سر مي برند اما در وسط نسبتاً فرجي در زندگي آنها به وجود مي آيد به طوري كه بچه ها بتوانند براي مادرشان هديه كوچكي به عنوان روز مادر تهيه كنند.

رواي داستان يك شانه ي زيبا مي خرد اما نيك پسر بزرگتر براي اينكه رنج مادر را تخفيف دهد يك سطل زمين شويي مي خرد "نيك" هديه خود را قبل از راوي ارائه مي كند و مادر را افسرده و متأثر مي سازد و خودش هم اندوهگين مي گردد. امـا پدر مطابق معمول در داستان كوتاه پيچي به داستان مي دهد بدين معني كه توضيح مي دهد اين سطل كار ما را آسان مي كند به اضافه ي اينكه "نيك" از اين به بعد كار زمين شويي را خودش عهده دار خواهد شد. مادر از اين توضيح بسيار شرمنده مي شود و مي گويد :"آه : من چه قدر نادانم. نيك را بوسيد و از او تشكر كرد"(4) راوي داستان تحت تأثير جو قرار مي گيرد و از ارائه هديه زيباي خود چشم پوشي مي كند زيرا احساس مي كند اگر هديه زيبايش را نشان دهد باز سطل زمين شويي را به همان سطل زمين شويي تبديل مي كند و دوباره آن را از چشم مي اندازد. با لحني آميخته به اندوه مي گويد : "نصف سطل زمين شويي هديه من است" در نتيجه درون مايه ي داستان را كه ايثار و فداكاري است در پايان به حد اعلاي خود مي رساند به طوري كه "نيك با چشم هايي كه از محبت سرشار بود, به من نگاه كرد."

كباب غاز :

سيدمحمدعلي جمال زاده از پيشروان داستان نويسي جديد در ايران است. اين نـويسنـده مشهـور بـا انتشـار كتـاب "يكي بود يكي نبود" باب داستان نويسي به شيوه ي فرنگي ها را در ايران گشود. جمال زاده در مقدمه اي كه بر اين كتـاب نوشتـه چنين مي آورد :

"انسان در وهلـه ي اول كه عطـف تـوجـه به ادبيات كنوني فرنگستان مي كند ممكن است وفور رمان را كه امروز ركن اعظم ادبيات فرنگستان را تشكيل مي دهد حمل به آن نمايد كه ادبيات فرنگستان دچار خرابي و نقصان است در صورتي كه بدون شك در هيچ زمان و در هيچ جاي دنيا ترقي ادبيات به درجه ي عهد كنوني فرنگستان نبوده است. يك نظر سطحي بر زندگاني مردم فرنگستان كه كتاب هم مثل كارد و چنگال و جوراب و دستمال تقريباً از لوازم حياتشان شده كافي است كه اين مطلب را ثابت نمايد و البته عمده جهت اين مسئله هم افتادن انشاء است در جاده ي رمان و حكايت"(5)

كباب غاز يكي از داستان هايي است كه جمال زاده آن را در خارج از ايران نوشت هر چند اين داستان داراي پوسته ي بسيار محكم و زيبايي دارد اما هسته و درون مايه ي آن بيشتر براي سرگرمي و تفريح به كار مي آيد.

داستان با زاويه ديد اول شخص از زبان راوي نوشته شده است. لحن داستان طنزآلود است. شخصيت هاي داستان بر خلاف شخصيت هاي مجموعه داستان "يكي بود يكي نبود" از نفوذ اجتماعي و حالت روحي قوي برخوردار نيستند. شخصيت اصلي داستان جواني روستايي است به نام مصطفي كه در اثر تعليم يك روزه تبديل به يك شخص همه فن حريف مي گردد و به راحتي در مجلس "نوك جمع را چيده و متكلم وحده و مجلس آراي بلامعارض " مي شود.

طرح داستان, يادآور مراسم و مهماني هاي قديم است كه براي رتبه گرفتن يكي از كارمندان مهماني اي ترتيب داده مي شود. راوي داستان كه همين كارمند ترفيع يافته است به خاطر نداشتن امكانات مالي مهماني را به دو جلسه تنظيم مي كند اما كباب غاز كه گويا به همه وعده داده شده فقط براي يك جلسه تهيه شده است.

كوشش راوي بر اين موكول است كه به وسيله ي مصطفي كباب غاز از مجلس اول دست نخورده به آشپزخانه برگردد تا راوي در مجلس دوم آن را به مهمانان بدهد اما بر اثر تعارف بيش از حد راوي به اينكه "آخر آقايان حيف نيست از چنين غازي گذشت كه شكمش را از آلوي برغان پر كرده اند و منحصراً بـا كـره ي فـرنگـي سرخ شده است" مصطفي تعارف راوي را باور مي كند و با دست دراز كردن او به غاز, در يك لحظه كباب غاز در شكم و روده ي حاضران جا مي گيرد و داستان به اوج خود مـي رسد راوي پشيمـان از ايـن عمل مصطفي را از خانه مي راند و به كلام بلند پايه ي "از ماست كه بر ماست"(6) كه درون مايه ي داستان نيز به شمار مي آيد ايمان مي آورد.

نثر اين كتاب آميخته با اصطلاحات عاميانه ي فراواني است. در اينجا معني تعدادي از اين اصطـلاحات را از كتاب فـرهنگ لغت عاميانه ي خود آقاي جمال زاده مي آوريم :

جلوي كسي در آمدن : جواب كسي را به نحو مناسب و شايسته دادن.

خرت و پرت : چيزهاي متفرقه ي نامربوط و ارزان قيمت.

آزگار : زمان ممتد.

ديلاق : آدم قد دراز به وضعي نامناسب و بي قواره.

آسمان جل : لات و ندار و بي چيز.

غول بي شاخ و دم : آدم نخـراشيده و نتـراشيده و درشـت اندام كه از لحاظ بزرگي تنه او را به غول مانند كنند. منتهي چون انسان است و شاخ و دم ندارد صنعت "بي شاخ و دم" را نيز به آن بيفزايند.

دك و پوز : به معني سر و صورت زشت است و تك و پوز هم مي گويند.

چلمن : بي عرضه و بي دست و پا و چلفتي, پخمه و بي لياقت.

پاپي شدن : تعقيب كردن, درصدد تحقيق برآمدن با اصرار و پافشاري.

پرت و پلا : حرف هاي چرند و بي ربط.

كباده كشيدن : خود را آماده كاري كردن و مستحقق آن دانستن.

تنبوشه : نوعي حلقه هاي سفالي كه از پي يكديگر قرار مي دهند و از آن لوله يي (براي گذشتن آب و مانند آن) ترتيب مي دهند.

شش دانگ : كامل و تام و تمام.(7)

"گيله مرد" :

از مشهورترين داستان هاي بزرگ علوي است كه آثار بزرگي بر نويسندگان بعدي در جاي نهاده است. "اين داستان شرح ماجراي سه نفر مرد است يكي گيله مرد و ديگر دو محافظ او, كه او را به فومن مي برند و در حقيقت داستان در همين حركت و اقامت در قهوه خانه اي نزديك مقصد به تدريج باز مي شود."

طرح كلي داستان به اين صورت است :

دو مأمور تفنگ به دست در ميان غرش باد و باران گيله مرد را كه يك دهقان شورشي است به فومن مي برند تا تحويل پاسگاه دهند. گيله مرد در طول راه در فكر رهايي و فرار است. محمدولي شخصيت ديگر با توهين و رجز خواني به دنبال گيله مرد حركت مي كند. مأمور دوم بلوچ ساده اي است كه پيشـاپيش راه مي رود و او هم در فكر فـرار از ايـن نـوع زندگي است. يك منزل مانده به پاسگاه در قهوه خانه اي فرود مي آيند. محمدولي در حال مستي از غرور و اطمينان به پيروزي نزديك, رازي را كه همواره با وحشت پنهان داشته بود براي گيله مرد فاش مي كند و معلوم مي شود قاتل صغري زن گيله مرد كه صداي جيغش هيچ وقت آنها را راحت نمي گذارد, همان محمدولي است. در اين حين مأمور بلوچ كه چشم طمع به تنها اندوخته ي گيله مرد, پنجاه تومان پول همراه او دارد, حاضر مي شود در ازاي آن تفنگ را به گيله مرد بدهد. گيله مرد تفنگ را مي گيرد بعد از تسليم نمودن قاتل زن خود تحت تأثير التماس و گريه هـاي او احساسـات انسان دوستانه ي خود قرار مي گيرد و از كشتنش منصرف مي شود. وقتي خود با لباس محمدولي مي خواهد فرار كند با گلوله هاي مأمور بلوچ كشته مي شود.

شخصيت هاي داستان عبارتند از گيله مرد نمادي كه دهقان انقلابي و آگاه است. محمدولي يا وكيل باشي كه يك مهره ي واقعي حكومت است نماد يك انسان ستمگر و حريص است.

مأمور بلوچ كه از اقليمي ديگر به اين مكان آمده است نه هم درد گيله مرد است و نـه از حـرص و حـرارت محمـدولي سر درمي آورد در رﺅياي او آزادي از اين وضع جـان مي گيرد. او نمـاد انسان هاي ناآگاه و بي اعتنا به سرنوشت ديگران است. شخصيت هاي داستان مثل صغرا زن گيله مرد, شورشيان جنگل, حكومتيان هم به طور مستقيم در صحنه نيستند, بلكه به طور غيرمستقيم شناسانده مي شوند. اوج داستان در شناخته شدن قاتل صغرا است.

"لحن داستان به گونه اي آهنگ دروني و نوع موسيقي به وجود آورده است كه البته نه از سجع يا طنين حروف و كلمات, بلكه عبارت است از موسيقي اي كه بر اثر تكرار و تداعي تصاوير به وجود مي آيد."(8)

درون مايه ي داستان توصيف جامعه ي ستم زده و نيز بيان اعتراض و مبارزه مردم عليه حكومت آن جامعه است. زاويه ي ديد با سوم شخص نوشته شده است.

هديه سال نو :

يكي از بهترين داستان نويسان كوتاه دنيا ويليام سيدني پورتر معروف به ا.هنري است. داستان هاي اين نويسنده ي آمريكايي "مطاييه" طنز, مزاح و خوش طبعي و پايان رندانه بر زمينـه ي احساس و مهر و عطوفت قرار گرفته است."(9) "داستان هديه سال نو" از همه ي داستان هاي او تأثير انگيزتر است. زن و شوهر جواني مي خواهند براي شب عيد هديه اي به همديگر بخرند. آنها عزيزترين چيزها را از دست مي دهند تا براي يكديگر هديه اي تهيه كنند. زن گيسوان زيباي خود را مي فروشد تا زنجيري براي ساعت شوهر بخرد و شوهر ساعت خود را مي فروشد تا براي گيسوان زيباي زن خود شانه فراهم كند.

لحن صميمي داستان, خواننده را با خود تا پايان داستان همراه مي كند. زاويه ديد اين داستان به شيوه ي سوم شخص نقل شده است. شخصيت هاي داستان, نمونه يك زن و شوهر فداكار و يكدل هستند كه با اعمال و رفتار بي رياي خود درون مايه ي داستان را كه ايثار و گـذشت و فـداكاري است آشـكارا در ديـد خوانندگان به نمايش مي گذارند.

عبدالحسين وجداني يكي از نويسندگان با ذوق دهه ي سي و چهل معاصر ايران است نثر شيواي اين نويسنده توانا, استاد سيدمحمدعلي جمال زاده را آن چنان بر سر شوق آورد كه نامه اي در ستايش آثار قلمي او به مجله ي يغما فرستاد. در اين نامه كه در 1348 نوشته شده چنين آمده است :

"همواره گفته و نوشته ام كه طالب داستان هايي به قلم داستان سرايان ايراني هستم كه عطر و لحن خودماني داشته باشد و اينك نمونه ي كاملي از اين نوع داستان ها را به قلم آقاي عبدالحسين وجداني مي بينم كه الحق از لحاظ لفظ و عبارت و معني و مضمون و از حيث تعابير و نكات و اصطلاحات و ضرب المثل ها (و حتي آوردن ابيات بسيار مناسب) تمام و كمال ايراني و كاملاً از هر نوع فرنگي مآبي خالي و عاري است. خدا را شكر مي كنم كه نمردم و ديدم قريحه ي خداداد كار خود را كرد و به آرزوي ديرينه ام رسيدم و آنچه را كه هميشه آرزو مي كردم و برنمي آمد و تحقق آن از حيز قدرت خودم بيرون بود, قلم توانا و ذوق سرشار آقاي عبدالحسين وجداني به وجود آورده است.

از خداوند خواستارم كه به آقاي وجداني توفيق و حوصله عطا فرمايد تا با همين طرز و اسلوب داستان هاي بسيار ديگري به بازار كم رونق ادبيات امروزي ما بياورند و مايه ي رواج آثار ادبي و داستان سرايي ما در نزد خودي و بيگانه باشد و به اثبات برسانند كه كلك ما نيز زباني و بياني دارد. (10)

خسرو :

داستان خسرو سومين داستان از مجموعه داستان "عموغلام" تنها مجموعه ي داستاني ايشان است.

داستان از زبان اول شخص نقل مي شود اما شخصيت راوي در مقابل شخصيت اصلي داستان يعني خسرو رنگ مي بازد. راوي كه در دوران تحصيلات ابتدايي با خسرو هم كلاس بوده روزي او را در خيابان مي بيند "شيره ي ترياك, آن شير بي باك را چون اسكلتي وحشتناك ساخته بود" آن گاه خاطرات دوران جواني او را بازگو مي كند و در لفافه ي داستان درون مايه ي اين اثر را كه طرح "يكي از مشكلات فرهنگي – اجتماعي عصر ما و آثار مخرب و زيان بار" اعتياد است به ميان مي آورد و در پايان توصيه مي كند كه از همنشين بد بايد دوري كرد.

گاو :

لحن داستان طنزآلود است و يادآور لحن داستان هاي جمال زاده است. "توجه جمعي از اهل قلم به روستا تصوير زندگي ساده ي روستايي را در ادبيات فارسي معاصر بيش از پيش منعكس كـرده و جلـوه و صفـايي ديگـر بـه بـرخـي از آثـار ادبـي بخشيده است."(11) غلامحسين ساعدي (1364 – 1314) از معدود كساني است كه با نوشتن آثاري از زندگي روستائيان فقير و مردم فرودست و لايه هاي پايين اجتماع نام خود را در رديف نويسندگان بزرگ عصر خود ثبت كرده است.

ساعـدي ضمن اينكه داستان نويس است نمايشنامه نويس بزرگي هم به شمار مي رود در اين باره خودش مي گويد :

"آن موقع خجالت مي كشيدم كه بگويم هم قصه مي نويسم و هم نمايش نامه. لذا نام مستعاري براي خودم پيدا كردم اين نام مستعار گوهرمراد بود .... همين طوري كه توي قبرستان مي چرخيدم چشمم به سنگ قبري خورد كه گود افتاده بود و روي آن پُر از خاك و گل بوده، آن را تميز كردم. رويش نوشته شده بود : گوهر دختر مراد و از اين جا بود كه نام گوهرمراد را براي نمايشنامه نويسي انتخاب كردم" (12) ساعدي در تبريز به دنيا آمد. روان پزشكي خواند اما مثل چخوف به نوشتن روي آورد و براي همين نيز "دنياي داستان هاي او دنياي غم انگيز نداري، خرافات، جنون و وحشت و مرگ است. دهقانان كنده شده از زمين، روشنفكران مردد و بي هدف، گداها و ولگردهايي كه آواره در حاشيه ي اجتماع مي زيند به شكلي زنده در آثارش حضور مي يابند تا جامعه اي ترسان و پريشان را به نمايش بگذارند." (13)

عزاداران بيل يكي از داستان هاي ساعدي است كه از هشت قصه ي پيوسته ساخته شده است. داستان گاو قصه ي چهارم اين كتاب است.

در اين داستان قهرمان اصلي مشدي حسن، گاو خود را از دست مي دهد. زن مشدي بيشتر نگـران شـوهـر خـود است تا مرگ گاو. روستائيان براي اينكه تحمل مرگ گاو را بر مشـدي حسن آسان سازند به دروغ مي گويند كه گاو دررفته است اما وقتي مي بيننـد مشـدي حسن نمي خـواهـد فقدان گاو را باور كند حقيقت قضيه را برملا مي سازند. ولي باز او گوشش به اين حرف ها بدهكار نيست و نمي خواهد مرگ گاو را به خود بقبولاند. در نتيجه براي پيداكردن گاو, خود تبديل به گاو مي شود و جان خود را نيز از دست مي دهد.

درون مايه اين داستان توصيف فقر اقتصادي و فرهنگي جامعه است كه زندگي را آنچنان بر مردم مشقت بار كرده كه انسان در عالم خيال خود را گاو مي پندارد. به عبارتي از خود بيگانه مي گردد.

شخصيت ها حين حركت داستان به سوي اوج و بحران معرفي مي شوند. مشدي حسن كه شخصيت اصلي داستان است و زن مشدي حسن، مشدي طوبا، مشدي بابا، كدخدا، مشدي جبار و اصلان كه راه و چاره اي نسبتاً معقولي پيشنهاد مي كند ساده و به عبارت ديگر خل وضع هستند.

لحن داستان گزنده و با طنز تلخ پيش مي رود و داستان با زاويه ديد سوم شخص نوشته شده است.

گلدسته ها و فلك :

داستان گلدسته ها و فلك نوشته ي جلال آل احمد از مجموعه ي پنج داستان او انتخاب شده است. داستان با اصل غافل گيري و بدون مقدمه شروع مي شود. آنچه در اين داستـان مـا را مجـذوب مـي كند "لحـن نيرومنـد داستـان است كه بيش از موضوع داستان خود را به چشم ما مي كشد." (14) گلدسته هايي كه سربه فلك كشيده اند، فكر راوي داستان را در كلاس و حياط مدرسه به خود جلب مي كند. او نمي خواهد مثل سايرين نسبت به آنها بي اعتنا بماند. رهايي از محدوديت خانه و جامعه و رفتن به بالاي گلدسته ها حالت نمادين به داستان داده است. عنوان داستان بيانگر نوعي ايهام است زيرا فلك هم به معني آسمان است و هم به معني چوب فلك.

دو كودك به كمك همديگر خود را به بالاي گلدسته ها مي كشانند به عبارتي خود را مي خواهند به فلك بكشانند كه بعد از پايين آمدن به فلك كشيده مي شوند.

شخصيت داستان يكي راوي است كه يك كودك با جرأت و اهل عمل است اما شخصيت ديگر داستان يعني اصغر با همه ادعاهايش چندان مرد ميدان نيست. ساير شخصيت ها مثل مدير، فراش و بچه هاي مدرسه در حاشيه ي داستان قرار گرفته اند و نويسنده از بالا به آن نگريسته است. زاويه ي ديد داستان به طريق اول شخص تنظيم شده است.

درون مايه ي داستان شكستن سنت هاي مرسوم زمان و گريز از يكنواختي فضاي موجود است كه با لحن صميمي و در لباس برگشت به دوران كودكي بيان شده است.

شروع و اوج داستان (وقتي به گلدسته ها مي رسند) و پايان نيرومند آن, اين داستان را يكي از داستان هاي خوب ادبيات معاصر ايران رقم زده است.

سه پرسش :

"سه پرسش" از داستان هايي است كه تولستوي آن را صرفاًبراي تعليم بچه هاي روستائيان زادگاه خود نوشته است. اين داستان ها "واقعاً طوري است كه گويي از درون يك كلبه ي روستايي بيرون مي آيد" (15) زبان آنها به گونه اي است كه وقار زبان عهد عتيق را به خود مي گيرد اين داستان بيشتر در حد دانش آموزان دوره ي راهنمايي به درد مي خورد و براي سال هاي آخر دبيرستان مي شد از داستان هاي كوتاه او از قبيل اسير قفقازي، پس از مجلس رقص، دو سوار و .... استفاده كرد.

داستان سه پرسش داراي درون مايه ي دعوت به نيكي است و شخصيت هاي آن تزار پادشاه روسيه است كه در جستجوي حقيقت است و راهب فرزانه اي كه در حقيقت شخصيت اصلي داستان است تزار را به طور غيرمستقيم راهنمايي مي كند راهب كه در تنهايي به سر مي برد در حقيقت نمايي از شخصيت خود تولستوي است. زيرا تولستوي معتقد بود كه "به خدا نمي توان نزديك شد مگر در عالم تنهايي."(16)

طرح داستان خيلي ساده است : تزار مي خواهد در همه كارها موفق شود و چون جواب خود را از اطرافيان به دست نمي آورد به سوي راهبي مي شتابد. در اين حال يكي از دشمنان تزار مي خواهد او را به قتل برساند اما استفاده از عامل زمان, به توصيه ي راهب او را از مرگ حتمي نجات مي دهد, برعكس دشمن تزار در اختيار او قرار مي گيرد. اما تزار پس از آگاهي بر اين نكته, نه تنها در صدد انتقام جويي بر نمي آيد بلكه او را نيز مي بخشد.

نويسنده براي داستان زاويه ديد سوم شخص را انتخاب كرده است. پايان داستان جنبه آموزشي آن را تقويت مي كند يعني اينكه "آموزش تأثير كردن يك انسان است بر انسان ديگر, براي اين كه شخص اخير عادت هاي اخلاقي خاصي را به دست آورد."(17)

"ققنوس" : اثر سيلويا تاونزند وارنر (Sylvia Townsend Warner) (18)

شاعر و رمان نويس انگليسي كه يك داستان نمادين است. ققنوس در اين داستان نماد هويت و موجوديت يك ملت است كه بازيچه شيطان زرد يعني زر و پول قرار گرفته است. داستان به اين صورت مطرح مي شود :

يكي از نجيـب زادگـان كـه مـالك عـالـي تـريـن بـاغ پـرنـدگان در اروپا است چندي است كه بازارش از رونق افتاده است و مي خواهد با جذب پرنده اي به باغ خود, سر و ساماني به كسب و كار خود بدهد. عليرغم اينكه پرنده شناسان سعي مي كنند او را قانع كنند كه به دنبال ققنوس نرود زيرا اين پرنده فقط در عالم افسانه ها وجود دارد, باز لرد استرابري به عربستان جايگاه اصلي ققنوس مي رود و آن را با ترفندي به دست مي آورد. اما ققنوس فقط مدت بسيار كمي به باغ او رونق مي دهد و مشتري جلب مي كند, در نتيجه لرد استرابري در نهايت ورشكستگي مي ميرد. وارثان او ققنوس را در مقابل بالاترين قيمت پيشنهادي به آقاي پولدرو مي فروشد. مالك جديد نيز پس از چندي از به دست آوردن درآمد بيشتر به خاطر خريداري ققنوس مأيوس مي شود. آقاي پولدرو از مباشر آقاي رامكين مي شنود كه ققنـوس وقتـي پير شد خود را آتش مي زند و در عوض ققنوس تازه اي زاده مي شود. پس شروع مي كند به پير كردن مصنوعي ققنوس. از انواع شكنجه ها و آزار كه به ذهنش مي رسد در حق ققنوس مضايقه نمي كند تا آنكه لحظه اي آتش گرفتن ققنوس فرا مي رسد و ققنوس با آتش خـود طـي دو سـه لمحـه همـه چيز را به خاكستر تبديل مي كند و بيش از هزاران هزار كس را به همراه آقاي پولدرو, طعمه ي شراره هاي سيال خود كرده و هلاك مي سازد."(19)

زاويه ديد داستان سوم شخص و با لحني شاعرانه نوشته شده است.

قاصدك :

داستان قاصدك نوشته علي موذني با شيوه تك گويي دروني و با لحني ادبي و شاعرانه نوشته شده است. درون مايه ي داستان چگونگي ابلاغ خبر شهادت رزمنده اي به خانواده ي شهيد است. اين داستان نمونه ي خوبي از رويش ارائه ي مضامين ديني به شكل رئاليسم جادويي است. موذني در اين قصه با تخيلي سرشار داستاني, "دنيايي از اميد و انتظار را در مقابل واقعيت هاي جنگ (جدايي- شهادت) قرار مي دهد.(20) داستان نسبتاً طرح پيچيده اما به قاعده اي دارد. ورود قاصدكي به خانه, بهانه اي براي مكالمه مادر و فرزند مي شود. مادر آن را فرستاده اي از طرف پدر مي داند كه در جبهه است و با خيالبافي در اطراف قاصدك دنيايي عاطفي مي سازد و پسرك را به درون آن مي كشاند. داستان به تدريج از تلاقي دو دنياي ذهني ساخته مي شود و با ورود خيال پدر به عنوان يكي از طرفين مكالمه, آماده ي رسيدن به نقطه ي اوج مي شود. مادر و فرزند قاصدكي براي پدر مي فرستند و روح پدر به صورت حجمي از نور آبي براي خداحافظي به سراغ آنها مي آيد. انـدوه و شهادت او مستقيماً بيان نمي شود بلكه در لابه لاي سطور جاي مي شود, مثل انبوه قاصدك هاي نوراني كه در پايان داستان وارد اتاق مي شوند.

شخصيت هاي داستان عبارتند از آذر همسر شهيد نماد يك همسر عاطفي, اميد فرزند شهيد كه اميد به برگشت پدر دارد و خود شهيد هاشم كه به طور غيرمستقيم در داستان شركت دارد.

عـدل :

در زبان فارسي سال سوم داستان عدل از صادق چوبك را به عنوان يك نوشته ي تشريحي جا داده اند. اين داستان كوتاه ترين اثر اوست" و با توجه به فضاي آن, عنوان طنزآميـز و بسيار نامناسـب عدل را بر خود دارد. از اسب نيمه جان درشكه اي سخن مي گويد كه ميان آب هاي يخ زده ي جويي جان مي كند و بيشتر اعضاي بدن او خرد شده اند. سپورها و عملـه ها تلاش مي كنند مگر او را از جوي بيرون آورند اما موفق نمي شوند. در اين لحظات, همه ي مردم به كار و بار خود مشغول اند. عابران هر كدام چيزي مي گويند و بي اعتنا به راه خود ادامه مي دهند. رهگذري از پاسباني كه مشغول خوردن لبوست مي خواهد كه با هفت تير خود اسب را خلاص كند اما او مي گويد : جواب دولت را چه بگويم و از راحت كردن اسب خودداري مي كند. لبوفروش كنار خيابان در حالي كه لبوي خود را تبليغ مي كند, گاه نيز اين جمله را به زبان مي آورد : اتول بهش زده, سقط شده و اسب كه همچنان با چشمان ملتمس نفس هاي آخرين را مي كشد.

چوبك در اين اثر بي كمترين دخالت و بي هيچ نشاني از ترحم صرفاً با اشارات غيرمستقيم موفقيت اسب را تصوير مي كند و خواننده را شديداً تحت تأثير قرار مي دهد. خواننده اي كه وقتي از خواندن فراغت يافت, حتماًَ با تأسف و ريشخند به مفهوم طنزآميز عدالت و عدل خواهد انديشيد.

قصه عينكم :

شخصيت هاي اين داستان از مردم خرده پا انتخاب شده است و با لحن طنز درون مايه ي بي عدالتي را به تصوير مي آورد. داستان با ايده ي ناتوراليستي نوشته شده است. "قصه ي عينكم" از رسول پرويزي در زبان و ادبيات فارسي (عمومي) 1 و 2 چاپ شده است. "رسول داستان نويس به معناي فني يا حرفه يي آن نيست زيرا در نوشته هاي هميشه كوتاه او اگر حكايتي نقل شده, به شيوه ي بسيار ساده, شرح ماجرايي آغاز گشته و به همان سادگي و بي پيرايگي نيز پايان گرفته است."(21) در داستان "قصه عينكم" راوي داستان از خاطرات دوران كودكي و چگونگي عينكي شدن خود سخن به ميان مي آورد. قهرمان داستان كه به خاطر داشتن زاويه ديد اول شخص همان راوي است, دانش آموزي با قد دراز و چشمان ضعيف توصيف مي شود و به خاطر ضعف چشمانش از اطرافيان و حتي مادرش دشنام مي شنود" مادرم شماتتم مي كرد و حتي گفت به شتر افسار گسيخته مي ماني, شلخته و هر دم بيل و هپل و هپو هستي"(22) تا اينكه يك روز عينك مهمانشان, پيرزن كازروني را به چشم مي زند و دنيا را واقعي مي بيند. در كـلاس وقتي عينـك را مي زند كوهي از خنده در دانش آموزان را ايجاد مي كند و باعث عصبانيت معلم عربي شان مي شود و در حقيقت داستان را به اوج خود مي رساند وقتي ثابت مي شود كه چشمان او واقعاً ضعيف بوده به توصيه معلم عربي عينكي از "ميز سليمون عينك ساز" مي خرد و "عينكي" مي شود.

درون مايه داستان بيان فقر اجتماعي و فرهنگي حاكم بر جامعه آن روز است كه با لحني طنزآلود و با نثر سهل ممتنع بيان شده است. شخصيت هاي داستان, راوي, پدر و مادر راوي, پيرزن كازروني, معلم عربي, دانش آموزان انسان هاي ساده و صميمي هستند كه در محيط آن زمان و روزگار به سر مي برده اند.

آخرين درس:

داستان "آخرين درس" از مجموعه داستان هاي آلفونس دوده با عنوان "قصه هاي دوشنبه" انتخاب شده است. درون مايه اين داستان احساسات ميهن دوستانه است كه به شكلي زيبا از زبان يك كودك دبستان بيان شده است. اين قصه "داستان غم انگيزي است از زبان يك كودك فرانسوي از اهالي ايالت آلزاس در موقعي كه در سال 1870 ميلادي آلمان ها اين ايالت را به تصرف درآورده جزو خاك خود نمودند و تعليم و تدريس زبان فرانسوي را در آنجا قدغن كردند."(23)

لحن داستان, شاعرانه و دلنشين است كه با زاويه ي ديد اول شخص از زبان راوي بيان مي شود. راوي شخصيت اصلي داستان است اما شخصيت دوست داشتني معلم زبـان فرانسه است كه عليرغم داشتن ظاهر خشك داراي قلبي بشر دوستانه و ميهن پرست است.

دسته گل آبي :

داستان "دسته گل آبي" از اكتاويو باز در قسمت ادبيات جهان كتاب تاريخ ادبيات ايران و جهان جايگزين شده است. از جهت هنري پاز از علاقه مندان آندره برتون شـاعـر و يكي از بنيان گذاران مكتب سورئاليسم فرانسه بود. پاز در داستان "دسته گل آبي" فضاي بومي محيط آمريكاي لاتين را با رطوبت و گرماي زياد و وجود حشرات فراوان به تصوير مي كشد."(24)

داستان از زبان اول شخص نقل مي شود. راوي در اين فضا در رنج است. رنج او سرانجام هنگامي كامل مي شود كه از مسافرخانه بيرون مي آيد تا به گردشي شبانه در شهر بپردازد و ناگهان كسي با دشنه به او حمله مي كند و خواهان چشمان آبي اوست زيرا زنش ويار دارد و دلش يك دسته گل آبي مي خواهد بعد از اينكه مرد متوجه مي شود چشم راوي آبي نيست او را به حال خـود رهـا مي كند و راوي بلافاصله شهر را ترك مي كند. اين داستان به شيوه رئاليسم جادويي پرداخت شده است. پاز از جمله نويسندگان بزرگ رئاليسم جادويي در آمريكاي لاتين است واقع گرايي (رئاليسم) جادويي داراي يك عنصر غيرطبيعي و جادويي است. در اين داستان ويار داشتن به چشمان آبي رئاليسم جادويي است.

شخصيت هاي اين داستان يك روشنفكر خود باخته (راوي) و يك بومي متعصب است (مرد حمل كننده) درون مايه ي داستان اعتراض به فرهنگ بيگانه است كه از طريق حمله ي مرد به روشنفكر بيان مي گردد. لحن داستان شاعرانه و زيباست.

به غير داستان بالا داستان هاي "فرياد", "گردن بند", "منظومه ي كلاغ" نيز در كتاب تاريخ ادبيات ايران و جهان آمده است.

فرياد :

داستان "فرياد" از نويسنده و شاعر معاصر تركيه, فريت ادگو است. اين داستان با زاويه ديد اول شخص نوشته شده است. درون مايه داستان اعتراض به شيوه ي رفتار حاكمان كشور تركيه با مخالفان خود است.

راوي داستـان مـردي را مـي بينـد كـه بـه وسيلـه سه نفر مورد حمله قرار مي گيرد فريادي برمي خيزد كه در حقيقت فرياد راوي است اما اين فرياد ناخواسته است "نكته ي قابل توجه در اين قصه كه در حقيقت اوج كار نويسنده است كه روشنفكر هر چند خود را تبرئه كند و از جبهه ي مبارزه كنار بكشد. جبري اجتناب ناپذير, او را آرام نمي گذارد و براي او هيچ راه گريزي از مسئوليت خطير او وجود ندارد. از اين رو در پايان داستان, به ظاهر راوي با اين پيش فرض كه آنان مأمور قانون و مسـﺆول دستگيري ‌بزهكار است خـود را قـانع مي سـازد اما سـرانجام اين فرياد او را راحت نمي گذارد و مي گويد : بلي همين طور است. اما اين فريادها از كه و از كجا بود؟ به بيان ديگر اين فرياد او را راحت نخواهد گذاشت."(25) شخصيت اين داستان راوي و مرد مورد تهاجم و سه نفر مهاجم است كه هر كدام نماينده ي قشري از جامعه است. راوي نماد يك روشنفكر, مردان مهاجم مأموران دولت و فرد مورد تهاجم مخالف حكومت تركيه است. لحن داستان "فرياد" مثل داستان "دسته گل آبي" شاعرانه است.

گردن بند :

داستـان "گـردن بنـد" از گي دومـاپاسان از گيراترين داستان هاي جهان است.

شخصيت اصلي داستان خانم "ماتيلد لوازل" است كه عليرغم زيبايي خود از امكانات رفاهي محروم است. در يكي از روزها مجبور به رفتن به يك مهماني مي شود ولي چون طلا و جواهرات ندارد از دوستش خانم فورستيه گردن بندي به عاريه مي گيرد. اما به هنگام برگشت متوجه مي شود گردن بند را گم كرده است. داستان,"با چرخشي غافلگيرانه پايان مي يابد. زيرا زن اول داستان, پس از سال ها محروميت و رنج به دنبال گم شدن گردن بند عاريتي, پي مي برد كه جواهر گم شده بي ارزش بوده است."(26) داستان از زاويه ديد سوم شخص بازگـو مي شود. گـردن بند در اين داستان,"نمـاد ارزش هايي است كه خانم لوازل روزگاري در سايه ي آنها زيسته است. ارزش هايي كه همچون گردن بند الماس نشان بدلي بوده اند."(27) در حقيقت اين بدلي بودن ارزش ها پيام و درون مايه داستان را آشكارا بيان مي كند. لحن داستان آميخته به طنز است.

كلاغ :

"كلاغ" سروده ي "ادگارالن پو" سراينده ي اشعار سمبوليك و رمانتيك, نويسنده ي قصه هاي خيال پردازانه و مخوف و جنايي و منتقد برجسته است. "كلاغ" مشهورترين سروده ي "پو" است كه "مضمون آشناي اندوه شاعر در مرگ زني زيبا در آن تكرار مي شود. شاعر در حالي كه تلاش مي كند خاطره ي عشق از دست رفته اش "لنور" را به فراموشي سپارد, پرنده ي كهنسال هـولناك و شوم و بدهيبت به ديدارش مي آيد. در پايان "كلاغ" به صورت نمادي از خاطره ي ملال انگيز و پايان نيافتني جلوه مي كند."(28) لحن داستان, شاعرانه با درون مايه ي حسرت بر عشق از دست رفته و بازاويه ديد اول شخص نوشته شده است. راوي داستان, شخصيت اول داستان است كه خيالات خود را به صورت كلاغي تجسم مي نمايد.

ديـوار :

"ديوار" يكي از داستان هاي موفق جمال ميرصادقي است. داستان با زاويه ديد سوم شخص نوشته شده است. درون مايه ي داستان ايجاد تفاهم بشري و از بين بردن موانع دوستي انسان هاست. يك روز يكي از شخصيت هاي داستان بيدار مي شود و مي بيند ديوار بين خانه خودشان و همبازيش فرو ريخته است و دوستان بدون دردسر مي توانند به خانه ي همديگر رفت و آمد كنند. دنياي شيريني براي بچه ها ايجاد مي شود اما وقتي دوباره ديوار را مي سازند كودك ديوار را ديو مي پندارد. ميرصادقي در اين داستان,"دنياي صادقانه ي كودكان را به تصوير مي كشد كه ديوار را سدي در برابر آزادي هاي كودكانه خود مي پندارند. از سوي ديگر ديوار, نماد جدايي انسان و مانع تفاهم جوامع بشري است و بيگانگي ها را افزايش مي دهد."(29)

لحن داستان ساده و صميمي است. شخصيت هاي داستان, كودكاني هستند كه در آرزوي برداشتن ديوار بيگانگي هستند.

داستان "دو كبوتر, دو پنجره, يك پرواز" :

اثر سيدمهدي شجاعي كه در كتاب ادبيات فارسي متون نظم و نثر (2) درج شده است, يكي از داستان هاي موفق جبهه و جنگ است. زاويه ديد داستان به صورت تك گفتـاري (مـونـولـوگ) بـا زاويه ديد اول شخص و با استفاده از جريان سيال ذهن و غافل گيري نوشته شده است. درون مايه داستان خبر شهادت دو فرزند دوقلوي يك مادر است كه با لحن صميمي و شاعرانه از زبان راننده ي آمبولانس بازگو مي شود. شخصيت هاي داستان عبارتند از : حامد و رائد دو شهيد, علي راننده آمبولانسي كه دو شهيد را حمل مي كند. پدر و مادر و مدير و فرمانده از شخصيت هاي جانبي داستان هستند كه به نوعي درگير داستان مي شوند. طرح داستان به اين صورت است :

دو برادر دوقلو به فاصله اي يك ساعت به دنيا مي آيند. اين دو برادر همه ي كارها را با هم عمل مي كنند. مدرسه شان علي رغم مخالفت مديران مدرسه يكي مي شود. تا اينكه به سن جواني مي رسند. مسئله ي جبهه و جنگ ذهن اين دو برادر را كه هر دو از بچه هاي مسجد هستند به خود معطوف مي سازد. دو برادر بعد از كلك سوار كردن رضايت پدر را جلب مي كنند و راهي جبهه مي شوند تنها موردي كه دو برادر بر هم كلك مي زنند به هنگام رفتن به خط اول جبهه است. برادر بزرگتر كه فقط يك ساعت زودتر به دنيا آمده اول شهيد مي شود. برادر كوچكتر برادر بزرگ را زير خمپاره ها و رگبار گلوله ي دشمن نزد خوديها مي آورد و او را با آمبولانس كه راننده اش شخصي به نام علي است مي آورد. در راه چشمه اشك را همـواره بـا گـلايه بر جنازه برادر جاري مي سازد و راننده اش كه گوشش به برادر زنده است آن را به ذهن مي سپارد در راه خمپاره اي به ماشين مي خورد و برادر كوچـك درست يك ساعت بعد از برادر بزرگ به شهادت مي رسد. نويسنده با قرينه اي عمر اين دو قهرمان را مساوي مي سازد. علي اين حرفها را به هنگام به هوش آمدن به مادر دو شهيد بازگو مي كند.

در اين مقاله به بررسي داستان هاي كوتاه امروزي كتاب هاي درسي پرداخت شد. بررسي رمان ها, انشاء الله در فرصت ديگري ارائه مي شود.

بررسي داستان هاي سنتي بسيار جالب و شگفت انگيز است كه بررسي جداگانه اي مي خواهد در اينجا به عنوان نمونه بررسي داستان "من اين همه نيستم" را از كتاب كشف المحجوب نوشته ابوالحسن علي بن عثمان جلابي هجويري كه در كتاب زبان و ادبيات فارسي عمومي (1 و 2) ذكر شده است مي آوريم :

ساختمان اين حكايت بر پايه ي يك مثلث يا بناي سه ستوني استوار شده است. اين ساختمان را ما در بسياري از داستان هاي ايران و جهان نيز مي بينيم. به همين سبب ايجاد چنين ساختماني كاري آسان مي نمايد. آنچه دشوار است حفظ تعادل بناست و برقراري رابطه ي مناسب ميان اجزا و به كارگيري مصالح و عناصر داستاني با توجه به اصول و معيارهاي زيبا شناختي. اين را هجويري به خوبي از عهده برآمده است و سه ستون اصلي بنا را تا پـايـان حكـايت بـه مـوازات هم پيش مـي بـرد.

مراد (شيخ) مردم مدير (سالك)

در اين حكايت, تضاد ابتدا ميان "مريد" است و "مرد زنديق گو", اما هجويري در حركت ماجرا اين تضـاد را از ميان مي برد. آزادي خواهان و آزادمنشان در تضاد با دشنام گويان و مخالفان خود قرار نمي گيرند.

شيخ به مريد خود نشان مي دهد كه من به راه خود مي رود. صبورانه "شيخ گفت مريد را : اگر خاموش باشي من تو را چيزي آموزم كه از اين محن باز رهي. مريد خاموش شد."(30)

خواننده ي اين حكايت, ابتدا مي انديشد كه چرا در ساختار حكايت اگر چنين است كه مردم همه بشوريدند شيخ فقط مريد خود را ندا مي دهد كه خاموش باشد پس شورش همگان چه مي شود و چگونه است كه عارفانه نويس مردم هياهوگر را در كمركش داستان رها مي كند و به رابطه ي مريد و مراد مي پردازد. پاسخ به همه ي اين پرسش ها در پايان حكايت نهفته است : اين همه خصومت چرا انگيختي كه اگر برانگيزنده ي خصومت كنار برود, خصومت فرو مي نشيند. بنابراين مي بينيم حركت دو ستون اصلي ديگر حكايت (مريد و مراد) فداي حضور مردم نشده است. نگاهي به ساختار بازار در اين حكايت در طول تاريخ ما, بازار همواره متمايل به حركت گروهي, اقدام گروهي, بستن گروهي, دفاع گروهي از مقدسات ديني, اجتماعي و ملي و البته در كنار اينها فقط سرمايه بوده است. اين ويژگي انگيزش پذيري بازار, ويژگي تاريخي آن است و ملحوظ در اين حكايت : اهل بازار نيز جمله بشوريدند."(31)

شخصيت ابوطاهر حرمي, بسيار محكم و استوار ساخته و پرداخته شده است. به مريد خود امر نمي كند كه خاموش باشد بلكه مي گويد : اگر خاموش باشي من تو را چيزي آموزم. چرا كه اگر امر مي كرد اولاً, از اقتدار خود به ناروا بهره گرفته بود و ثانياً, بر خلاف محور سياسي داستان (آزاد منشي و ضرورت آزادي بيان) قدم برداشته بود و نهايتاً چه بسا مريد را به تمرد كشانده بود. اين "اگر" در اينجا بسيار كم آمده است و كاملاً متناسب با آزادي خواهي عارفان. اما در خانقاه كه ديگر بيم متهم كردن شيخ به استبدادگـرايي وجـود ندارد وضعيت بـه گـونه ي ديگـري است :"چون به خانقاه خود باز رفتند اين مريد را گفت آن صندوق بيار ..."(32) عبارت زيباي آخر داستان "اين همه القاب است نه اسم و من اين همه نيستم."(33)

"شخصيت معنوي شيخ را به خوبي نشان مي دهد و استحكام مي بخشد و نيز حكايت را از زاويه ي جنبه هاي زيبايي شناختي زبان تقويت مي كند. اين عبارت در كمال فشردگي باز گفته شده است كه با مفاهيم عارفانه و ضرورت كاربرد مختصرگويي و پرمعنايي زبان عرفاني آميخته با زيبا شناختي زبان و عناصر ادبي همسويي و همراهي دارد."(34)

در پايان به تحليل "مشروطه خالي" اثر علامه علي اكبر دهخدا مي پردازيم. اين نوشته تا حدي خـود را بـه داستان هاي امروزي نزديك كرده است و به عقيده ي تحليل گران پايه اي بوده است براي ظهور داستان هاي جمال زاده.

اين داستان گونه با زاويه ديد نامه نگاري نوشته شده است. اين نوع نوشته ظاهراً ميدان را براي طنزپردازي دهخدا وسيع تر مي كرده است. در اين داستان "راوي تا حد امكان از اينكه شخصاً در داستان ظاهر گردد, اجتناب مي كند و با خنثي ترين آواي ممكن در حاشيه ي متن سخن مي گويد. گفت و شنود آغازين به راوي اجازه مي دهد تا ناگهان خود را به عنوان يك بازيگر به درون داستان افكند, ولي او به گفتن عبارتي در صحنه آرايي اكتفا مي كند :"آخر يك شب تنگ آمدم."(35) و بلافاصله در مقام راوي جاي خود را به شخصيت هاي اصلي داستان يعني خودش و مادرش مي سپارد.

"آنگاه داستان آواي ديگري را نيز به وام مي گيرد كه همان آواي روايتگري ادبـي اسـت. راوي مشاجره را قطع مي كند تا مادرش اجازه ي سخن گفتن داده شود. از اينجاي داستان ماجراهاي مادر آغاز مي شود. سرانجام راوي دوباره رشته ي سخن را به دست مي گيرد."(36)

لحن داستان, طنز آلود است. درون مايه داستان, افشاي چهره ي حقيقي و كلامي آن روزگار به صورت شخصيت پدر رواي بيان مي شود. طرح داستان به اين صورت است :

1- پرسش راوي دربـاره ي علـت ناسـازگـاري پـدر و مـادرش 2- خـودداري از پـاسخ 3- پرسش رواي 4- پاسخ مادر 5- ازدواج زوركي مادر با وكيل دغلكار 6- مادر نامزد پسر عمـويش بـوده است 7- مرگ پـدر و مـادر 8- ميراث پدر و مادر 9- كوشش شريك الملك براي غصب ميراث 10- گرفتن وكيل 11- ازدواج زوركي.



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:43 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
 
 

اشعار فروغ فرخزاد به بیش از ۱۵ زبان ترجمه شده و گزیده شعرهایی از چهار مجموعه شعر فروغ، به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، عربی، ترکی، چینی، سوئدی، اسپانیایی، فرانسوی، استرالیایی، کردی، ایتالیایی، لیتوانیایی، آلبانیایی و دانمارکی ترجمه و منتشر شده است.
در این میان، بیشترین میزان ترجمه اشعار فروغ فرخزاد در کشور آمریکا و به زبان انگلیسی انجام شده است. تا به امروز بیش از ۲۰ عنوان مجموعه از شعرهای فروغ، به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شده است.

کامران تلطف، پژوهشگر و استاد دانشگاه، می گويد: " ترجمه اين اشعار منجر به معرفی او به افراد متخصص در حوزه ادبیات فارسی و حتی بیشتر دانشجویان رشته‌های ادبیات فارسی، عربی و ترکی شده است، اما او برای علاقمندان معمولی ادبیات که انگلیسی‌ زبان هستند، هرگز شهرت مولوی و خیام را نیافته است".

تعدادی از مترجم‌های شعرهای فروغ در آمریکا، فعالیت آکادمیک دارند، و به واسطه تلاش آن‌ها شعر او وارد محافل دانشگاهی آمریکا شده است.

ترجمه اشعار فروغ فرخزاد از سال ۱۹۶۸ شروع شده است. یعنی ۵ سال بعد از این که فیلم "خانه سیاه است"، برنده جایزه نخست جشنواره "اوبرهاوزن" شد. فروغ در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد نیز در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند. در این سفر، تهیه‌کنندگان سوئدی، پیشنهاد ساخت چند فیلم را به او داده و ناشران اروپایی نیز برای انتشار ترجمه شعرهایش ابراز علاقه کرده بودند. به دلیل موفقیت در جشنواره اوبرهاوزن، چه بسا ممکن است ترجمه‌هایی نیز از آثار وی در بین سال‌های ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۸ موجود باشد. چراکه به نظر می‌رسد ترجمه‌های متعددی که از شعرهای فروغ به زبان انگلیسی وجود دارد بی‌ارتباط با موفقیت فیلم "خانه سیاه است" نیست.

صمد بهرنگی از نخستین کسانی بوده که به ترجمه شعر معاصر ایران توجه کرده است. او در سال ۱۳۴۲ شعرهایی از شاعران معاصر فارسی را به زبان مادری خود، آذری، منتشر می‌کند، از جمله شعرهایی از "احمد شاملو"، "نیما یوشیج"، "فروغ فرخزاد"، "مهدی اخوان ثالث" و "م.آزاد".

پوران فرخزاد، مترجم، پژوهشگر و خواهر فروغ می‌گوید: "از جمله ترجمه‌های انگلیسی شعرهای فروغ می‌توانم به کتاب‌های زیر اشاره کنم: عروسک کوکی با ترجمه منوچهر آریان‌پور (ناشر ادبیات معاصر جهان، ۱۹۶۸)، کتاب احسان یارشاطر در نیویورک به نام نشانه‌های ادبیات مدرن ایران (۱۹۷۱)، فتح باغ با ترجمه اردوان داوران (دانشگاه برکلی، ۱۹۷۳)، گزیده اشعاری با ترجمه بورکل و جی‌سی (انتشارات ایران‌زمین، ۱۹۸۱)، و باز هم در همین سال، برگزیده اشعار فروغ به نام تولدی دیگر در کالیفرنیا که توسط حسن جوادی و سوزان سالی، منتشر شده، گزیده اشعار عروس اقاقیا (انتشارات کاروان، ۱۹۸۲)، کتاب اشعار مدرن ایرانی به همت مسعود فرزام (نشر ادبیات مدرن معاصر، ۱۹۶۸). مجموعه تولدی دیگر با ترجمه دیوید مارتین در اوهایو (نشر مزدا، ۱۹۸۵)، و یک زن تنها و اشعارش که مایکل هیلمن در واشنگتن منتشر کرده (۱۹۸۷)".

گذشته از این، می‌توان به نام‌های "فیروز جنتی عطایی"، "یاشا فردریک کسلر"، "امین بنانی"، "سابرینا کسام"، "کریم امامی" و "اسماعیل سلامی" نیز اشاره کرد. در برخی از این ترجمه‌ها، نام یک مترجم ایرانی در کنار مترجم انگلیسی‌زبان به چشم می‌خورد که نشان‌دهنده نقش ایرانیان در ترجمه ادبیات معاصر ایران به زبان‌های دیگر است.

فروغ در جهان عرب

به جز زبان انگلیسی، فروغ در جهان عرب نیز در میان شاعران و علاقه‌مندان جدی ادبیات، چهره‌ای شناخته شده است.

به گفته عبدالحسین فرزاد، پژوهشگر و کارشناس ادبیات عرب در ایران، علاقمندان جدی شعر در جهان عرب، تا حدی شعر فروغ فرخزاد را می‌شناسند.

اشعار فروغ توسط "محمد الامین"، شاعر ۳۶ ساله متولد بغداد، به زبان عربی ترجمه شده است. وی که ساکن هلند است و به زبان عربی و فارسی نیز مسلط است، گزیده اشعاری را از شاعران معاصر ایران ترجمه کرده است از جمله گزیده اشعار فروغ فرخزاد. ترجمه قطعاتی از شعر فروغ با ترجمه الامین را می‌توان در وبلاگ‌های عربی پیدا کرد.

فروغ در ترکيه

در ترکیه، هاشم خسروشاهی، به طور گسترده و مستمر، به ترجمه ادبیات امروز ایران پرداخته است. او ترجمه گزینه اشعار فروغ فرخزاد با مقدمه‌ای ۴۰ صفحه‌ای از رضا براهنی را در کارنامه فعالیت خود دارد. این کتاب را نشر "تلوس" در دو نوبت چاپ و منتشر کرده است.

به گفته رضا براهنی، سال‌‌ها قبل هم شعرهای فروغ فرخزاد با ترجمه جلال خسروشاهی به زبان ترکی استانبولی منتشر شده است.

در حال حاضر در ترکیه، هاشم خسروشاهی فقط به ترجمه آثار مورد علاقه‌اش به صورت کتاب اکتفا نمی‌کند. او تا به امروز، آثاری از چندین شاعر کلاسیک و معاصر ایرانی را در مجله‌های ادبی- فرهنگی ترکیه از جمله "دنیا" چاپ کرده است. از جمله: شعرهایی از حافظ، مولوی، خیام، باباطاهر، نیمایوشیج، فروغ فرخزاد، احمد شاملو، رضا براهنی، اسماعیل خوئی، منوچهر آتشی، نادرنادرپور، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوان، و سهراب سپهری.

صاباح قارا در کتاب خود با عنوان "از نیما یوشیج تا انقلاب"، که نشر "نوبهار" آن را در سال ۱۹۹۸ در استانبول منتشر کرده، درباره شعرهای فروغ فرخزاد نوشته است: "نوعی تــقابل و ‏دوگانگی بر اشعار فروغ فرخزاد؛ مشهورترین شاعره نوپرداز ایران حاکم است: عصیان و خیزش ‏در برابر روزمرگی و بی‌عدالتی حاکم بر جامعه در آثار وی نمایان‌تر است. وی نیز چند شعر از فروغ را به زبان ترکی ترجمه کرده است از جمله: ‏"هدیه" و "پرنده فقط یک پرنده است".‏ علاوه بر این، "جاوید مقدس" نیز گزیده‌ای از اشعار فروغ را در سال ۲۰۰۲ به زبان ترکی منتشر کرده است.

گفته می‌شود اشعار فروغ فرخزاد در کشور ترکیه نیز همچون تاجیکستان مورد توجه زنان روشنفکر و شاعر قرار گرفته است.

فروغ در آلمان

در سال ۱۳۸۳، مجموعه‌ای از شعرهای شاعران زن مسلمان که آنماری شیمل به ‌آلمانی ترجمه کرده بود، با نام «کتابی به‌نام شادی» در آلمان منتشر شد. در این مجموعه، آثاری از پانزده تن از شاعران زن معاصر ایران از جمله "سیمین بهبهانی"، "فروغ فرخزاد"، "پروین اعتصامی" و "طاهره صفارزاده" ارائه شده است. شعرهای "احساس پرنده"، "هدیه" و بخشی از شعر "عصیان خدایی" فروغ در اين کتاب ديده می شوند.

پیش از ترجمه آنماری شیمل، مجموعه ‌ای از سروده‌های فروغ فرخزاد را "کورت شارف"، در سال ۱۹۹۳ ترجمه کرده بود که با نام "آن روزها" منتشر شده است. شاروف میان سال‌های ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷ سرپرستی انستیتوی گوته را در تهران به‌عهده داشت.

وی در سال ۲۰۰۵ نیز ترجمه گزیده‌ای از شعرهای معاصر ایران را که بیشتر متعلق به سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ هستند به چاپ رساند که در آن ده شعر از فروغ فرخزاد از جمله شعر "باد ما را خواهد برد" عرضه شده است.

در مجموعه داستان "حضور آبی مینا" نیز که به همت محمد علافی و سابینه علافی ارائه شده، ترجمه شعر "هدیه" از سروده‏هاى فروغ فرخزاد همراه با ۱۸ داستان کوتاه از نویسندگان زن ایرانی، چاپ شده است.

علاوه بر این، به گفته پوران فرخزاد، اشعار فروغ در آلمان توسط "محمد ظروفی" در سال ۱۹۷۴ ترجمه و منتشر شده است.

آثار فروغ در چين

مو هونگ‌یان، استاد انستیتوی زبان‌های خارجی آکادمی چین، تا به امروز چندین اثر معروف کلاسیک و معاصر ایران را به زبان چینی ترجمه کرده است. او در کتابی دو جلدی به شعر معاصر ایران پرداخته است. در جلد اول این کتاب که عنوان آن "تولدی دیگر؛ ققنوس" است و "دانشگاه پکن" آن را منتشر کرده، شعر معاصر ایران بررسی شده است. جلد دوم برگزیده‌ای از شعر نو معاصر را در بر می‌گیرد که شامل ۳۱ قطعه از اشعار فروغ فرخزاد نیز می‌شود.

مو هونگ‌یان، ترجمه اشعار فروغ را متکی به درک فضای درونی آن می‌داند و معتقد است که "فروغ روش بیان شعر فارسی را دگرگون کرد و شعر فارسی را به محیط مدرن نزدیک کرد. البته فروغ از زبان امروز و ساده‌ای استفاده می‌کند اما مترجم باید دنیای درونی شعر او را بشناسد و بعد دست به ترجمه آن بزند و این سادگی کلام او به معنای سادگی ترجمه آن نیست."

مو هونگ‌یان ضمن طرح این نکته که در چین تنها او اقدام به ترجمه ۳۱ قطعه شعر از فروغ کرده است توضیح می‌دهد که برای معرفی این شاعر به علاقه‌مندان زبان و ادبیات فارسی در چین، اشعاری از فروغ را از کتاب‌های "دیوار"، "عصیان"، "اسیر" و "تولدی دیگر" انتخاب و ترجمه کرده است.

این مترجم با تاکید بر این که اشعار فروغ، مورد استقبال خوانندگان کتاب قرار گرفته است، توضیح می‌دهد که در جلد دوم کتاب خود، ترجمه شعرهایی چون: "در برابر خدا"، "قربانی"، "گمشده"، "خانه متروک"، "آفتاب می‌شود"، "فتح باغ"، "جمعه"، "من از تو می‌مردم" و "کسی که مثل هیچکس نیست" از این شاعر نامدار ایرانی چاپ شده است.

در سال ۱۳۷۳ نیز آثار سی تن از شاعران نو پرداز ایرانی به انتخاب "علیرضا قزوه"، شاعر، و به همت سه تن از استادان ایرانشناس در دانشگاه پکن در کتابی به چاپ رسیده است. در این مجموعه نیز اشعاری از فروغ فرخزاد منتشر شده است.

فروغ در سوئد، نروژ و دانمارک

حبیب فرج‌زاده، نخستین کسی است که در سوئد شعری از فروغ فرخزاد را ترجمه می‌کند و آن را در کتاب "ماهی سیاه کوچولو" که دربرگیرنده آثار چند نویسنده مختلف بود و در سال ۱۹۷۴ منتشر شد، عرضه می‌کند. او دلیل انتخاب این آثار برای ترجمه را در آن مقطع "فقط بر اساس علایق شخصی و نوستالژیک و بدون مطالعه در نیازهای بازار کتاب سوئد" مطرح می‌کند.

نخستین جرقه‌های "ترجمه ادبیات معاصر ایران" در اروپا و آمریکا، در اواسط دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ میلادی، اتفاق افتاد. مترجمان ادبیات معاصر ایران که اغلب ایرانی بودند، بر اساس انگیزه‌های نوستالژیک، و در شرایطی که هنوز با کشور میزبان از حیث فرهنگی بیگانه بودند دست به ترجمه ادبیات معاصر زدند. در نتیجه بیشتر این آثار هنوز در انزوا قرار دارند و توانایی‌های بالقوه‌ای به شمار می‌آیند تا با بسترسازی مناسب در آینده به دست مخاطب علاقه‌مند برسند.

بواوتاس، پژوهشگر، مترجم سوئدی رمان "بوف کور" و اشعار چند شاعر کلاسیک ایران، و پروفسور بازنشسته‌ زبان‌های ایرانی در دانشگاه اپسالا، در سال ۱۹۸۴ شعر فروغ فرخزاد را به زبان سوئدی در نشریه "اورد بیلد" چاپ می‌کند. اما این روند که می‌توانست نقش تعیین‌کننده‌ای در معرفی شاعر نامدار ایران به علاقه‌مندان سوئدی داشته باشد، ادامه پیدا نمی‌کند.

سعید مقدم که حدود ۲۰ عنوان از آثار داستانی و شعری ادبیات امروز ایران را به سوئدی ترجمه کرده است، می‌گوید: "در سوئد دو ترجمه از فروغ وجود دارد اما هنوز جز در موارد استثنایی علاقه‌مندان ادبیات او را نمی‌شناسند. چند سال پیش روزنامه DN گزارشی درباره سینمای عباس کیارستمی تهیه کرده بود که در آن اشاره‌ای به باد ما را خواهد برد و شعر فروغ فرخزاد شده بود اما این اشاره‌ها کافی نیست. برای شناخته شدن یک نویسنده باید زمینه معرفی او فراهم شود و این فقط متکی به ترجمه اثر نیست. من بعید می‌دانم فروغ با دو ترجمه به علاقه‌مندان ادبیات در سوئد معرفی شده باشد".

در سال ۱۹۹۶ منتخبی از اشعار فروغ فرخزاد با عنوان "دلم برای باغچه می سوزد" توسط نامدار ناصر‌ همراه با آنیا مالمبری و سال بعد کتاب "کارین و فروغ ـ یک روح، دو زبان" که منتخبی از اشعار فروغ فرخزاد و کارین بویه (شاعر سوئدی) است به شکل دو زبانه توسط سعیدمقدم و یانه کارلسون منتشر می‌شود.

در نروژ نیز "اودوی کلیوه" شاعر و مترجم نروژی در سال 1981 برگزیده اشعار فروغ فرخزاد را با همکاری "اردشیر اسفندیاری" (مترجم) ترجمه کرده است.

  در دانمارک به گفته مسعود کدخدایی، نویسنده، دو کتاب از اشعار فروغ منتشر شده است که هر دو آنها را سیگرید هنسِن و عیسی غفاری ترجمه کرده ‌اند: "تولدی دیگر"، "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" به ترتیب در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۲ در کپنهاک چاپ و منتشر شده است.

فروغ و زبان‌های دیگر

علاوه بر همه اينها، شعرهای فروغ به زبان‌های فرانسه، کره‌ای، اسپانیایی، روسی، کردی، ایتالیایی، لیتوانیایی و آلبانیایی نیز ترجمه شده است.

در سال ۱۳۸۳ مجموعه شعری با عنوان "تولدی دیگر" از فروغ فرخزاد توسط کلارا خانس، شاعر اسپانیایی و یک ایرانی به نام "سهند" به زبان اسپانیایی در مادرید منتشر شد. این کتاب شعرهایی از سه مجموعه "عصیان"، "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، و مقدمه محسن عمادی، شاعر و مترجم، را در بر گرفته است. پیش از این در سال ۲۰۰۰ مجموعه شعری از فروغ با عنوان "شب تهران" به زبان اسپانیایی منتشر شده بود.

ترجمه شعرهای فروغ به زبان فرانسه با عنوان "فتح باغ" (مترجم: جلال علوی‌نیا)، به زبان کره‌ای با عنوان "باد ما را خواهد برد" (به دو زبان کره‌ای و انگلیسی، با مقدمه محسن مخملباف)، و به زبان روسی با عنوان "تولدی دیگر" (ادوارد حق ورديان) چاپ و منتشر شده است.



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:40 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
شعر زن
شعر زن

«زن ِ ایرانی، به دلیل پیشینه‌ی تاریخی مردسالار و زیربنای فرهنگی جامعه‌اش، کم‌تر به عنوان هویتی مستقل و صاحب اندیشه، جدی گرفته شده است. در جریان این تاریخ، زن، مقام و ارزش چندانی نداشته و عمدتن حمایت بدون چشم‌داشت از او دریغ شده است. حتی در پاره‌ای موارد، نظیر زنان شاعر، نهاد مرد محور ادبیات، کوشیده است تا بسیاری از استعدادهای درخشان را به نفع خود مصادره کند و به نسبتی با خود برساند. مهجور ماندن و در اقلیت قرار گرفتن زنان شاعر را نیز باید به این زمینه‌ی تاریخی افزود؛ چنان‌که در طول تاریخ ادبیات ایران، در برابر هشت هزار شاعر مرد، تنها نام چهارصد شاعر زن در تذکره‌ها آمده است. گرایش زن ایرانی به نثر  نیز، به رغم پیشینه‌ی قصه گویی ِ شفاهی‌اش، بسیار دیرتر از مردان به وقوع پیوسته است.افزون بر این، مرور شمار قابل توجهی از اشعار، امثله و قطعات منثور فارسی، از وجود فرهنگی زن‌ستیز در ادبیاتی مردسالار حکایت می‌کند...»

                                                             شعر زن ـ از آغاز تا امروز ـ پگاه احمدی

 

کتاب «شعر ِ زن از آغاز تا امروز» شامل دو بخش می‌شود که اولی تاملی‌ست بر تحولات شعر زن (ایرانی) به قلم پگاه احمدی و آخری گزیده‌ای از شعر زنان ایرانی در عصر حاضر باز هم به کوشش پگاه احمدی. در بخش اول، شعر ِ زن ِ ایرانی در سه دوره‌ي پیوسته بررسی می‌شود:

۱. پیش از مشروطه که جز شاعرانی نظیر رابعه قزداری بلخی، مهستی گنجوی و زرین تاج (قرة‌العین: مبارز و آزادی‌خواه ِ مشهوری که به جرم سیاسی ـ مذهبی کشته شد) نقطه‌ی درخشان دیگری در کارنامه‌ی خود ندارد و به نقل از پگاه احمدی شعر زن در این دوره به شدت منفعل، محدود، مقلد و سطحی‌نگر است. نمونه‌ای از شعر قرة‌العین:

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو/ شرح دهم غم تو را نکته به نکته، مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام/ کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به ‌کو

 

۲. عصر مشروطه‌ برای شعر زن ایرانی نیز مانند سایر مقولات دیگر سر منشاء تحولات اساسی بود. از نگاه پگاه احمدی آزادی‌خواهی، نواندیشی، تجددطلبی و هویت‌خواهی زن ایرانی در این دوره نه تنها موجب تحولات مهمی در عرصه‌ي ادبیات و شعر ایران می‌شود که سرفصل تازه‌ای در شعر زن ِ ایرانی محسوب می‌شود. در این دوره و با بیرون آمدن زن از پشت پرده‌ها مضمون شعر او نیز اجتماعی‌تر شده و از گرایش آن‌ها به بیان صرف شوق به معشوق، غم هجران و شکوه از جور رقیب در شعر که تقلید ناشیانه‌ای از بیان عاشقانه‌ي ادبیات مذکر است، کمتر می‌شود. از شاخص‌ترین چهره‌های شاعر زن این عصر می‌توان به پروین اعتصامی اشاره کرد. زنی که اشعارش به نوشته‌ي پگاه احمدی به دلیل مرد محور بودن زبان و نوع مردانه‌ای از انتخاب و آرایش واژگان، استقلال و هویت شعر «زن» را مخدوش کرده است. نمونه‌ای از شعر پروین (مثنوی لطف حق):

رودها از خود نه طغیان می‌کنند/ آن‌چه می‌گوییم ما آن می‌کنند

ما به دریا حکم طوفان می‌دهیم/ ما به سیل و موج فمان می‌دهیم

 

پس از شعر پروین، احمدی به تفصیل به بررسی شعر فروغ فرخزاد می‌پردازد و آن را قربانی و معلول مرزبندی جنسیتی و به عبارتی فروغ را مجری ادبیات زنانه از نگاهی مردانه می‌داند و معتقد است از این روست که فروغ نیز نتوانسته است صدای مشخص زن را در زبان فارسی به سخن در بیاورد. نمونه‌ای از شعر فروغ (چاپ نشده):

استخوان‌هایم از تو پنهان نبود/ وقتی که در نهان به وجود می‌آمدم/ و در اسفل زمین، نقش‌بندی می‌شدم/ در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده/ و چشم‌های تو ای متعال/ جنین مرا دیده است/ چشم‌های تو/ جنین مرا دیده است.

 

پگاه احمدی اشعار سیمین بهبهانی، طاهره صفارزاده، خاطره حجازی، نازنین نظام‌شهیدی و ... را از دهه‌ي چهل تا شصت و اشعار زنانی نظیر شیوا ارسطویی، گراناز موسی، پگاه احمدی، مریم هوله، فرخنده حاجی‌زاده و ... را مابین دهه‌ی شصت تا هفتاد مورد بازبینی قرار می‌دهد، از این جهت که به تعبیر او بیان رمانتیک دهه‌ی شصتی در شعر دهه‌ی هفتاد به نوعی پختگی نزدیک می‌شود. تا جایی که او در توصیف شعر زن در این دهه می‌نویسد: در شعر دهه‌ی هفتاد، نوعی قداست‌زدایی از معیارهای بیان زنانه نیز به ویژه در حوزه‌ي شعرهای حسی ـ عاطفی رخ می‌دهد. نمونه‌ای از شعر گراناز موسوی(خط‌خطی روی شب):

سیم خاردار جهیزیه‌ی مادرم بود/ در مرز جاده‌ای که به ماه تلخ می‌رسید/ من بی‌مهر با تو می‌خوابم/ عاشق‌تر اما/ برمی‌خیزم این‌جا روسپیان پاپتی/ برای جفتی کفش و یک دست چینی گل‌دار/ مصدق را تا انتهای ولی‌عصر می‌روند...

 

۳. از نگاه احمدی عبارت دهه‌ی هفتاد پیش از آن‌که ناظر به مقطعی زمانی باشد، ناظر به تحولات شاخصی‌ست که در دهه‌ی مزبور، در شعر فارسی به وقوع پیوست. و هم از این روست که او در این مقطع زمانی نیز شعر زن را از نگاهی دیگر می‌کاود و معتقد است شعر زن در این دهه وسیع‌ترین دایره ي واژگانی زبان فارسی را در حوزه‌ی حسیتی متفاوت، تجربه کرده است. از شاعران این دوره می‌توان به شمسی پورمحمدی، لیلی گله‌داران، روجا چمن‌کار، مریم مسیح و ... اشاره کرد. نمونه‌ای از شعر مریم مسیح (کاش ممنوع نبودیم ما):

در خرابه های باستیل/ آواز زنی از اهالی ایران/ شنیده  می‌شود/ و من/ روی گلیم ایرانی/ به خواب می‌روم/ چشم می‌بندم/ و روی بازمانده‌ي گل‌های قالی/ به پاره‌هایش می‌رقصم/ گوش‌هایم را می‌برم/ و تابلوی ونگوگ را/ روی سردرد کهنه‌ام/ میخ می‌زنم...

 

بخش پایانی شعر زن از آغاز تا امروز نیز در برگیرنده‌ي گزیده اشعاری از شعر زنان شاعر معاصر است که به تنهایی قابلیت تبدیل شدن به یک اثر کامل را دارد. همان‌طور که بخش نخست کتاب این قابلیت را دارد. در هر صورت این دو بخش با قرار گرفتن در کنار هم افق وسیع و درک تازه‌ای را از شعر زن به شکل یک مجموعه‌ی کامل به دست می‌دهد که از ارزش بسیاری بالایی برخوردار است.



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:33 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

بيابانكي: شعر جوان سرشار از جسارت است

خبرگزاري فارس: سعيد بيابانكي گفت: شعر جوان سرشار از جسارت است و از جوان نبايد انتظار شعر انديشمند، تودار و محكم داشت.

سعيد بيابانكي در گفت‌و گو با خبرگزاري فارس اظهار داشت: از جوان مي‌توان چند برداشت كرد. يكي اينكه شعري در سنين جواني سروده شده باشد و ديگري شعري كه هنوز به مرحله پايداري و پختگي نرسيده باشد. اين شعر به نوعي بي‌تجربه است. وقتي شعر جوان را شعري بي‌تجربه بدانيم از خيلي از توقعات ما كاسته مي‌شود.
وي افزود: معناي ديگري كه از شعر جوان مي‌توان برداشت كرد اين است كه انديشه شعر، جوان و تازه است. من فكر مي‌كنم شعر جوان را بايد در معناي دوم آن به كار برد.
بيابانكي ادامه داد: شعر جوان سرشار از جسارت است و از جوان نبايد انتظار شعر انديشمند، تودار و محكم داشت. جسارت شعر جوان در قالب‌هاي مختلف است يكي از اين جسارت‌ها، جسارت در زبان است. جوان‌هايي كه وارد عرصه شعر مي‌شوند مي‌خواهند با تفاوت در فرم، سريع خود را متفاوت نشان دهند و جسارت ديگر، جسارت در قالب است؛ اينكه جوانان مي‌خواهند قالب‌هاي كلاسيك و سپيد را تغيير ساختاري دهند.
وي افزود: جسارت در حوزه انديشه و فكر، از ديگر زمينه‌هاي جسارت شعر جوان است. جوان هميشه دوست دارد به همه چيز اعتراض كند و در قالب انديشه به همه چيز بگويد نه.
اين شاعر خاطر نشان كرد: هميشه شعر جوان يك مرحله گذار بوده و مرحله توقف نبوده است. اگر شاعري در جواني مي‌درخشد خيلي مقطعي است و بايد منتظر بود كه بعد از مرحله گذار هم او همان جسارت‌ها و انديشه‌هاي نو را حفظ مي‌كند يا نه. اگر كسي توانست حفظ كند شعر او ماندگار مي‌شود. ولي اگر صرفا به خاطر مطرح كردن و دست يافتن به نام باشد شعر او ماندگار نخواهد بود. وي ادامه داد: تاريخ ادبيات هم اين را به راحتي نشان داده است كه از شعر جوان نبايد انتظار يك شعر و هنر متعالي و پايدار داشته باشيم، اگر چنين تصوري نسبت به آن داشته باشيم، مي‌توانيم آن را به رسميت بشناسيم.
وي به حركت‌هايي كه شاعران جوان در حوزه كلاسيك انجام دادند اشاره كرد و گفت: اين حركت‌ها بيشتر در فرم است. ابداعات زباني و فرمي مانا و ماندگار نيست. چيزي كه ماندگار است جهانبيني است كه پشت شعر نهفته است. در حوزه شعر كلاسيك، شاعران جوان به تدريج از ضخامت شعر كاسته‌اند و آن را به نظم تبديل كرده‌اند. اكثر شاعران جوان ناظمان خوبي هستند. ذهني موزيكال دارند كه قافيه را خوب مي‌شناسد، اما نمي‌تواند شعر بسرايند و بنابراين شاعر نيستند.
وي افزود: البته چهره‌هايي هم وجود دارد كه توانسته‌اند اين دو را با هم بياميزند و من مخالف اين نظر هستم كه تمامي شاعران جوان صرفا به فرم مي‌پردازند. اما اغلب به فرم مي‌پردازند و كارهايشان به سمت نظم سير مي‌كند و از شعر واقعي فاصله گرفته‌اند.
بيابانكي اظهار داشت: شعر مستقيما با تفكر در ارتباط است و شالوده ذهني شاعر با شعرش بروز پيدا مي‌كند. بنابراين ماندگاري در حوزه شعر متعلق به كساني است كه انديشه‌هاي متعالي‌تري دارند. شاعران جوان ما اكثرا فقط ذوق شعر دارند و سواد شعري چنداني ندارند و ذوق شرط لازم است، اما شرط كافي نيست.
وي در پايان گفت: من فكر مي‌كنم جشنواره‌ها و كنگره‌هاي شعر جوان بيشتر نتيجه عكس داده است، ولي بودن‌اش از نبودنش بهتر است. اما اگر تمامي جشنواره‌ها و كنگره‌هاي شعر جوان يكپارچه شود و تبديل به يك جشنواره ملي سراسري شود خيلي بهتر است و تاثير آن بيشتر است. اين جشنواره‌ها و كنگره‌هاي كوچك اعتباري ندارد و اگر در آن شاعري رتبه بياورد اعتباري براي او نمي‌آورد.
مسئله ديگر اين است كه اكثر اين جشنواره‌ها سليقه‌اي برگزار مي‌شود ولي با اين وجود بودن اين جشنواره‌ها از نبود شان بهتر است.



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:31 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگينامه:محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانواده‌اي مشروطه‌خواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق درباره‌ي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه‌ داستان‌هاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانسته‌اند. در داستان‌هاي جمالزاده گوشه‌هايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌هاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مي‌نوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بين‌المللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتاب‌هاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصه‌هاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.

 

 

آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌هاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357

 

 

 

 

نظر درویشیان ومندنی پور،مقدادی در مورد جمالزاده اینست که :

 

 


علي‌اشرف درويشيان در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس:
جمالزاده به‌خاطر دوري از وطن، از رنج‌ها و مشكلات نويسندگان بي‌خبر بود
علي‌اشرف درويشيان، داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس گفت: جمالزاده از پيشروان داستان‌نويسي ايران است، به خصوص با داستان‌هاي «فارسي شكر است» و «يكي بود، يكي نبود» كه تاثير زيادي بر ادبيات معاصر ايران به‌خصوص داستان‌نويسي كوتاه گذاشت.
وي افزود: البته صادق هدايت نسبت به جمالزاده نو‌آورتر بود، گرچه خود جمالزاده داستان‌هاي خود را حكايت مي‌دانست تا داستان كوتاه. با اين حال صادق هدايت داستان كوتاه به معناي واقعي و مدرن را رواج داد و متداول كرد، اما جمالزاده در داستان‌نويسي پيشكسوت است. داستان‌هاي كوتاه جمالزاده در همان سال‌هاي دهه‌ اول اين قرن شمسي توانست تاثير خود را بگذارد و مدت‌ها نيز اين تاثير ادامه داشت و با داستان‌نويسي صادق هدايت به صورت مدرن و امروزي شد.
درويشيان با اشاره به زندگي جمالزاده در خارج از كشور بيان داشت: متاسفانه جمالزاده پس از مسافرت به خارج از كشور و اقامت در آنجا و جدا شدن از فضاي ايران نتوانست حال و هواي داستان‌نويسي گذشته خود را تكرار كند و ادامه دهد. او هر آنچه كه مي‌نوشت تاثير گرفته از سال‌هاي اقامت در ايران بود و داستان‌هاي آخرش به پاي داستان‌هاي ابتدايي‌اش نمي‌رسيد. وقتي هم كه به ايران بازگشت در طول پنج سال نتوانست تاثير مهمي در داستا‌ن‌نويسي بگذارد.
اين نويسنده ادامه داد: جمالزاده در اواخر عمر به مكاتبه با نويسندگان و نوشتن خاطرات ‌پرداخت و چون از فضاي ايران دور شده بود، ديگر با رنج‌ها و مشكلات نويسندگان ايراني آشنا نبود و نتوانست به صورت واقعي به ايران و جريانات آن بپردازد و از لحاظ مسئوليت‌هايي كه نويسندگان ايراني داشتند خنثي بود و تنها مي‌نوشت.
وي در ادامه به تاثير مشروطه و آزادي‌خواهي در آثار جمالزاده و استفاده از فرهنگ شفاهي مردم در آثار وي اشاره كرد و بيان داشت:استفاده از فرهنگ شفاهي مردم در ادبيات، به‌خصوص ادبيات داستاني مهم است و جمالزاده نيز بنيانگذار اين نوع نثر در ايران است و از جمله داستان‌هايي كه جمالزاده از فرهنگ شفاهي مردم و فولكلور استفاده كرده، داستان «يكي بود يكي نبود» است كه تاثير زيادي بر نويسندگان بعد از خود گذاشت.

شهريار مندني‌پور در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس:
جمالزاده گشايش‌گر داستان نو فارسي است
شهريار مندني‌پور، نويسنده در گفت وگو با خبرگزاري فارس به مناسبت سالمرگ محمدعلي جمالزاده گفت: جمالزاده را گشايش‌گر داستان نو فارسي به مفهوم امروزي مي‌شناسيم. وي بيشتر نقش يك منطقه مرزي را دارد كه مابين ساختار روايت‌هاي حكمت‌آميز، قصه‌ها و ساختار داستان كوتاه است. يعني آثار جمالزاده نيز ساختار آلن‌پويي و موپاساني داستان‌كوتاه‌نويسان مشهور جهان را داراست.
وي با اشاره به شخصيت‌هاي داستان جمالزاده افزود: شخصيت‌ها در آثار جمالزاده نه به شكل شخصيت‌هاي رماني و داستان كوتاه هستند و نه به شكل تيپ‌هاي قصه‌اي. شخصيت‌هاي جمالزاده تك بعدي، خام و رو به منش‌مندي هستند و با شخصيت‌هاي تك بعدي قصه‌ها فاصله دارند.
نويسنده «موميا و عسل» به عنصر زبان در داستان جمالزاده اشاره كرد و ادامه داد: قصه در آثار جمالزاده بيشتر از زبان داناي‌كل بيان مي‌شود و با كاركرد چند آوايي، چندگانه زبان كه هر شخصيت زباني در حد و اندازه‌ي دهان خود داشته باشد، فاصله دارد.گرچه گاهي در بعضي داستان‌ها و در دهان برخي شخصيت‌ها، نمودي از تبلور زبان شخصيت مطابق منش او مي‌خوانيم.
وي بيان داشت: آنچه جمالزاده را به داستان به شكل نو آن نزديك مي‌كند، ساخت ماجراي داستان‌هاي اوست و به عبارت ديگر تا حدي پلات داستان‌هاي وي (چه به مفهوم ارسطويي و چه به مفهوم فورستري) جنس و كاركرد پلات داستان نو را دارد.
اين نويسنده اظهار داشت: استفاده از اصطلاحات در داستان‌هاي جمالزاده شگردي براي شخصيت‌پردازي و ساخت زبان شخصيت است. البته بعضي از اصطلاحات وي، امروزه براي ما ناآشنا هستند. ولي به‌هرحال نويسنده با قرار دادن اصطلاحات عاميانه و ضرب‌المثل‌ها در دهان شخصيت سعي مي‌كند تا وي را باورپذير و نزديك به شخصيت‌هاي واقعي نشان دهد.
نويسنده كتاب «شرق بنفشه» در نقد اين روش گفت: اما اين شگرد امروزه به درد جمع‌آوري اصطلاحات عاميانه مي‌خورد و در ساخت شخصيت داستاني چندان موفق عمل نمي‌كند چرا كه زبان شخصيت و تفاوت آن با زبان نويسنده فقط با چند اصطلاح ايجاد نمي‌شود. براي ايجاد تفاوت ميان زبان نويسنده و شخصيت‌ها آنچه بيشتر اهميت دارد نحو زباني و سپس فرهنگ واژگاني آنهاست.
مندني پور اراده‌ي آزادي و خواست عدالت اجتماعي را از نكات مهم آثار جمالزاده دانست و خاطرنشان كرد: اين ويژگي كه متأثر از انقلاب مشروطه در زبان فارسي رايج شد، تا حدي ساختارها و نحوهاي مورد نياز داستان كوتاه و رمان به مفهوم نو آن را در زبان فارسي پديد آورد. اما جمالزاده از اين پديده استفاده‌ي زيادي نكرد و امتياز چاوشگري در اين حوزه به هدايت رسيد ،اگرچه جمالزاده مانند هدايت با ادبيات غرب آشنا بود و ساختار داستان كوتاه، بلند و رمان را تا حدي مي‌شناخت . با همه اين حرف‌ها احترام و قدرشناسي از آثار جمالزاده در جاي خود بايد محفوظ باشد.

آثار جمالزاده، مناسب پاورقي‌ مطبوعاتي است

خبرگزاري فارس: بهرام مقدادي، نويسنده گفت: در آثار جمالزاده نبايد به دنبال سمبل، نماد و صناعات ادبي باشيم. نوشته‌هاي وي يك نوع ژورناليسم است و به درد پاورقي‌نويسي مي‌خورد.

بهرام مقدادي در گفت وگو با خبرگزاري فارس درباره‌ي سبك داستاني محمدعلي جمالزاده گفت: وي از پيروان ساده‌گرايي در نگارش ادبيات داستاني است و داستان‌هاي جمالزاده بيشتر گزارشگري واقعيت در جامعه و دنياي اطراف اوست.
وي افزود: در آثار جمالزاده نبايد به دنبال سمبليسم و نماد باشيم. جمالزاده در داستان‌هاي كوتاه و بلند خود توجهي به صناعات ادبي نمي‌كند و اين نيز يادمان باشد كه جمالزاده پيشرو داستان‌نويسي در ايران است .
مقدادي ادامه داد: هنر و ادبيات گزارشگري نيست، رمان‌نويس بايد آنچه را مي‌بيند كه همان واقعيت است را با خيال و درون خود بياميزد و با تركيب خيال و واقعيت، ادبيات راستين را خلق كند .اين سنتز در آثار جمالزاده ديده نمي‌شود. نوشته‌هاي جمالزاده يك نوع ژورناليسم است كه بيشتر به درد پاورقي‌‌‌‌‌‌نويسي مي‌خورد تا ادبيات راستين.
وي با اشاره به زندگي جمالزاده در غرب اظهار داشت: جمالزاده بر خلاف آنچه كه در سال 1914 در ادبيات غرب به وقوع پيوسته، عمل كرده است و ما در مقابل او، هدايت را مي‌بينيم كه با مطالعه در رمان‌هاي غرب شاهكاري با نام «بوف كور» را خلق مي‌كند كه صورت غربي و معناي كاملا شرقي و ايراني دارد.
مقدادي در ادامه به استفاده جمالزاده از فرهنگ شفاهي مردم اشاره كرد و بيان داشت: اكثر نويسندگان از زبان عاميانه مردم استفاده كرده‌اند و اين در آثار جمالزاده نيز قابل توجه است، اما نكته اصلي اين است كه جمالزاده از صناعات ادبي و نماد هيچ استفاده نكرده و آثار وي ابهام لازم در آثار ادبي مدرن را ندارد



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:28 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
مهدي اخوان ثالث

akhavan-(1).jpg


 از کتاب از اين اوستا


كتيبه
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
 چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
 پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
 گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت : بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
 و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
 هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
 خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
 در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
 بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود
 
روي جاده ي نمناك
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
 ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
 هنوز از خويش پرسم گاه
 آه
 چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
 زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
 سگي ناگاه ديگر بار
 وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
 سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
 اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
 به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
 و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
 هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
 پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
 همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
 درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
 ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
 تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
 تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
 چه نقشي مي زده ست آن خوب
 به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
 به شوق و شور يا حسرت ؟
 دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
 دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
 مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
 شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
 وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
 كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
 فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
 هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
 گهي چونان گهي چونين
 كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
 دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
 و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
 ولي من نيك مي دانم
 چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
 كه او هر نقش مي بسته ست ،‌ يا هر جلوه مي ديده ست
 نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك


قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روي شاخه سدر کهنسالي ،
که روييده غريب از همگنان دردامن کوه قوي پيکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم ،
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهاي اين ، آن را تسلي بخش ،
تسليهاي آن ، اين رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش . »
- « نگفتي ، جان خواهر! اينکه خوابيده ست اينجا کيست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما رانيز کو را دوست
مي داريم ،
نگفتي کيست ، باري سرگذ شتش چيست ؟ »
- « پريشاني غريب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شباني گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجري کالاش رادريا فرو برده .
و شايد عاشقي سرگشته کوه و بيابانها .
سپرده با خيالي دل ،
نه ش از آسودگي آرامشي حاصل ،
نه ش از پيمودن دريا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهي بي سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پيغام است .
درين آفاق من گرديده ام بسيار ،
نماند ستم نپيموده بدستي هيچ سويي را .
نمايم تا کدامين راه گيرد پيش :
ازين سو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست .
بيابانهاي بي فرياد و کهساران خار و مشک و بي رحم ست .
وز آن سو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهي نيست .
يکي درياي هول هايل ست و خشم طوفانها .
سديگر سوي تفته دوزخي پرتاب .
و آن ديگر بسيط زمهريرست و زمستانها .
رهايي را اگر راهي ست ،
جز از راهي که رويد زان گلي ، خاري ، گياهي ، نيست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي ، بي نصيبي ، مانده در راهي ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
ببينش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست .
نشانيها که دراو ... »
- « نشانيها که مي بينيم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گيو بن گودرز ،
و با وي توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلير، آن شير گند آور ،
و آن ديگر
و آن ديگر .
انيران رافرو کوبند ، وين اهريمني رايات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست ،
پريشان شهر ويران را دگر سازند .
درفش کاويان را فره درسايه ش ،
 غبار ساليان از چهره بزدايند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! اين چه جاي طعنه و سردي ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بيداد ست اين تيپاي بي غاره .
ببينش ، روز کور شور بخت ، اين نا جوانمردي ست .»
« نشانيها که ديدم ، دادمش ، باري
بگو تا کيست اين گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشيده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان .»
- « نشانيها که گفتي هر کدامش برگي از باغي ست ،
و از بسيارها تايي .
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي .
 نه خال ست و نگار آنها که بيني ، هر يکي داغي ست ،
که گويد داستان از سوختنهايي .
يکي آواره مردست اين پريشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزيره ها و درياها ،
نبرده ره به جايي ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرين ، اگر افسون ، اگر تقدير ، اگر شيطان .... »
- « به جاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده بيچاره است او که شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلي ، دزدان دريايي و قوم جادوان وخيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر :
,, دليران من ! اي شيران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پيران ! ،،
و بسياري دليرانه سخنها گفت ، اما پاسخي نشنفت .
اگر تقدير نفرين کرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان ،
صدايي بر نيامد از سري ، زيرا همه ناگاه سنگ و سرد
گرديدند ،
از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان .
پريشان روز ، مسکين ، تيغ در دستش ، ميان سنگها مي گشت
و چون ديوانگان فرياد ميزد : ,,آي !،،
و مي افتاد و بر مي خاست . گريان نعره مي زد باز :
,, دليران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آري که ديگر سالهاي سال ،
ز بس دريا و کوه و دشت پيموده ست ؛
دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست .
و پندارد که ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست .
نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند ،
دگربيزار حتي از دريغا گويي و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجين اين شبهاي بي ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوي سايه سدري ،
که رسته درکنار کوه بي حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود ،
نشيد همگنانش ، آفرين را و نيايش را ،
سرود آتش و خورشيد و باران بود ،
اگر تير و اگر دي ، هر کدام و کي ،
به فر سور و آذينها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستي روسپي ، آغوش زي آفاق بگشوده ،
دراو جاري هزاران جوي پر آب گل آلوده ،
و صيادان دريا بارهاي دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتيها و کشتيها و کشتيها
و گزمه ها و گشتيها ... »
- « سخن بسيار يا کم ، وقت بيگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
 هنوز از آشيان دوريم و شب نزديک .
شنيدم قصه اين پير مسکين را
بگو آيا تواند بود کو را رستگاري روي بنمايد ؟
کليدي هست آيا که ش طلسم بسته بگشايد ؟ »
- « تواند بود .
پس از اين کوه تشنه ، دره اي ژرف است ،
دراو نزديک غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن .
از اينجا تا کنار چشمه راهي نيست .
چنين بايد که شهزاده در آن چشمه بشويد تن ،
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن ، هفت ريگ از ريگهاي چشمه بر دارد ،
درآن نزديکها چاهي ست ،
کنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را ،
به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب ،
و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان ،
نشان آن که ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل .
تواند بود و بايد بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار .
سخن پوشيده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست ،
غم دل با تو گويم غار!
کبوترهاي جادوي بشارت گوي ،
نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند .
من آن کالام را دريا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساکنانش سنگ .
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه اي جويد .
دريغا دخمه اي درخورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .
کجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار !
درخشان چشمه پيش چشم من جوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فکندم ريگها را يک به يک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، ليک
به جاي آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتي ديو مي گفت : ,, آه ،، .
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان کس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمنيتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي کرده
است آيا ؟ ... »
سخن مي گفت ، سر در غار کرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريکي خلوت .
تو پنداري مغي دل مرده در آتشگهي خاموش ،
ز بيداد انيران شکوه ها مي کرد .
ستمهاي فرنگ و ترک و تازي را
شکايت با شکسته بازوان ميترا مي کرد.
غمان قرنها را زار مي ناليد .
حزين آواي او درغار مي گشت و صدا مي کرد .
- « .... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آري نيست ! »
     
 
از کتاب زمستان


زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 
آواز كرك

 بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ي دم باش
 بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
دروغين است هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
 خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني
 
پرنده اي در دوزخ
نگفتندش چو بيرون مي كشاند از زادگاهش سر
 كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
 پريد از جان پناهش مرغك معصوم
 درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
 به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
 نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
 سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
 عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
 پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
 نگفتندش كجا بايد فرود آيد
 همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
 دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
 چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
 
از کتاب آخر شاهنامه


كاوه يا اسكندر ؟
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
 آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
 واي جغدي هم نمي آيد به گوش
 دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
 آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
 در سكوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
 آبها از آسيا افتاد هاست
 دارها برچيده خونها شسته اند
 جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
 پشكبنهاي پليدي رسته اند
 مشتهاي آسمانكوب قوي
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 يا نهان سيلي زنان يا آشكار
 كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
 اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
 باز ما مانديم و شهر بي تپش
 و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
 گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
 آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
 گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
 گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
 مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
 من به اشكش خيره از اين سوي و باز
 دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و خوان اين و آن
 ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
 شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
 رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
 هر كه آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
 صبر كن تا ديگري پيدا شود
 كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود
 
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند
 
شعر منتشر نشده‌اي از مهدي اخوان ثالث (م.اميد)
 
چه بيني، چيست اين؟ يا کيست اين مي‌آيد؟
چه بيني؟ آب يا آتش؟
پريزادي است آتش‌فام و آبي پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاري مهتاب؟ (جويبار آبي مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامي‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌اي بيدار از زيبايي خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختري مرجاني است و ابر پيراهن
خرامان در مداري آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويري است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد مي‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيباي خوابش برده، کآبش مي‌برد با خويش
گلي بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلي بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوي اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوي پل
روان بر آب
و بوي گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...


کوچه‌هاي تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايي پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويي
در حصار و برج‌ها و باروهاي آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 11:18 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
 
...

بسیار شاعران
در جست و جوی نیم دیگرشان پیر می‌شوند
بی‌ترانه‌ای، سرودی.

بسیار شاعران
در جست و جوی کفی نور
تاریکی‌ها را ورق می‌زنند
و به انتها می‌رسند.

بسیار شاعران
که مدادی ندارند
و شعرهای درخشانی چون حباب
به سرانگشت باد
بر آب می‌نویسند

و چه برگ و قلم که تباه می‌شود
ازجنگل‌هایی
که سایه‌گاه پرندگان بودند
پرندگان بی واژه، بی قلم
که ترانه خوانان
سخن می‌گویند
با نیم دیگرشان
در روشنایی
و در تاریکی.



تاريخ : جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 10:58 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

نام

قاآني :لقب
1222 ه‍‍ ق :تولد
1270 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 

قاآني در سال 1222 ه‍ ق يعني زمان سلطنت فتحعلي شاه در شيراز متولد شد پدرش شاعر بود.

 

قاآني دو بار ازدواج كرد ولي هيچوقت از صلح و صفاي خانوادگي برخوردار نشد.

 

در جواني به خراسان رفت و ادبيات آموخت و شعر سرودن را آغاز كرد. كم كم شهرت يافت و در دربار ناصرالدين شاه تقرب زياد يافت زيرا ناصرالدين شاه را زياد ستود. قاآني با زبانهاي فرانسه و انگليسي آشنايي داشت. در زمان وزارت اميركبير مورد غضب بود به ناچار به جاي مديحه سرايي، كتابي با موضوع كشاورزي را در فرانسه به فارسي برگرداند.

 

قاآني در سال 1270 ه‍ ق در تهران وفات يافت و در شهر ري كنار مزار ابوالفتح رازي به خاك سپرده شد.

 

ديوان اشعار او متجاوز از 20000 بيت دارد. او برخلاف پيشينيان ازمعاني فلسفي و عرفاني كم بهره برد و در شعر سر و كارش بيشتر با طبيعت و امور حسي است و از روش انوري و معزي و خاقاني پيروي كرده است.

 
   

در اين بهار دلنشين

 

كه بوي مشك مي دهد هواي مرغزارها

نسيم خلد مي وزد مگر ز جويبارها



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:27 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
سهراب سپهري

:نام

سهراب :لقب
1307 ه‍‍ ق :تولد
1359 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
سهراب سپهري شاعر و نقاش در مهر ماه 1307 ه‍.ش در كاشان ديده به جهان گشود. مادرش فروغ نام داشت و پدرش اسدا... خان. سهراب سه خواهر به نام هاي همايون دخت، پروين دخت و پروانه داشت و يك بردار به نام منوچهر.  
خانواده سهراب همگي اهل ذوق و هنر بودند. مادر سهراب نواده (لسان الملك سپهري) مؤلف كتاب (ناسخ التواريخ) است. سهراب از طرف پدرش، داراي اجدادي هنرمند و اهل شعر شاعري بوده است.  
خاندان سهراب همگي داراي خطي خوش بودند و در نقاشي، منبت كاري و ساختن وسايل موسيقي بويژه (تار) مهارت داشتند.  
وي دوران كودكي را در كاشان، در باغ اجدادي، كه بسيار وسيع و پر از درختان ميوه، بوته هاي گل و سبزه بوده و در محله دروازه عطار واقع بود، گذراند.  
مساحت اين باغ حدود بيست هزار متر مربع (در هكتار)بوده، سهراب به اين باغ بسيار علاقه مند بود. در اين باغ علاوه بر گلهاي رنگارنگ و درختان ميوه و جوي آب اسب و نيز اتاقي آبي رنگ وجود داشت.  
خودش در مورد اين اتاق مي نويسد:  
(ته باغ يك سر تويله بود. روي سر طويله يك اتاق بود. آبي بود. اسمش اتاق آبي بود (مي گفتيم اتاق آبي) سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود).  
سهراب از كودكي به بازي علاقه داشت و با برادر و خواهران خود بازي مي كرد و بيشتر به عروسكها علاقه نشان مي داد. در ميان عروسكها، عروسكي بود كه به روي حيواني باركش سوار بود كه آن را مادرش درست كرده بود.  
سهراب مانند سير كودكان احساس مي كرد كه اين عروسكها داراي جان هستند. وي علاوه بر عروسكها به درختان ومناظر طبيعي علاقه اي زياد داشت و از تنه درختان بالا مي رفت و نيز از ميان درختان ميوه بيشتر به انار و سيب علاقه نشان مي داده است.  
هراب به محيط اطراف زمان كودكي اس بسيار علاقه داشت و خاطرات كودكي را در تمام طول زندگي به خاطر مي آورد از قبيل: گل سرخ، گل ياس و گل داوودي.  
وي از بركات طبيعت به باران بسيار علاقه مند بود و هنگام باريدن باران با بدني برهنه زير باران راه مي رفت و همچنين به آفتاب نيز توجه داشت، بويژه آفتاب اسفند ماه.  
در عيد نوروز روي تخم مرغ را نقاشي مي كرد و با آنها سفره را تزئين مي نمود.  
سهراب شاگرد زرنگي بود و مدير او را تشويق مي كرد، او از اينكه بعضي از شاگردان درس نخوان تنبيه مي شدند ناراحت مي شد و دوست داشت كه همه در كلاس يكديگر را دوست بدارند.  
سهراب با آنكه شاگرد درسخواني بود اما بارها در كلاس درس، نقاشي مي كشيد و به همين خاطر روزي در كلاس كتك خورد. سهراب رنگهاي آبي و سبز را بيشتر از رنگهاي ديگر دوست داشت و بهترين ساعتهاي مدرسه براي او زمان كلاس هنر بود.  
سهراب دبيرستان را با علاقه نه چنداني به پايان برد زيرا ميل او به نقاشي بود و بالاخره در دانشگاه تهران به تحصيل در رشته نقاشي ادامه داد.  
وي در هنر نقاشي به جستجوي حقيقتي بود كه كمتر هنرمندي بدان توجه داشت. بعضيها بدنبال تاريخ هنر، بعضي فلسفه هنر و برخي معيار شناخت هنر هستند.  
او علاوه بر نقاشي مانند ساير افراد خانواده اش، به ساز سنتور نيز علاقه داشت.  
سهراب پس از آشنايي با شعر نيما، شيفته آن شد و سپس دست از سرودن شعر قديم كشيد و به سرودن شعر نو روي آورد. او پس از مدتي اقامت در تهران، به سير و سفر در سرزمينهاي غرب و شرق پرداخت و سرانجام با جهان بيني توحيدي و با عرفاني تؤام با عرفان شرقي در روز اول ارديبهشت 1359 ه‍.ش روحش از تنگناي قفس رهايي يافت.  
ميان شعر و نقاشي سهراب و حدتي كامل بود. هر نقاشي او به شعري ناب مانند بود و هر شعر او برداشت تصوير تپنده اي بود از طبيعت گسترده.  
شعر (فروغ) بيشتر، شاعران جوان نا آرام را به سوي خود مي كشيد و شعر سپهري، اغلب جوانان شاعر آرام پس از انقلاب را به سوي خود مي كشاند.  
سهراب در جمله اي كوتاه يك انسان را با زيبايي تمام وصف مي كند:  
(وسيع باش و تنها و سر بزيرو سخت)  
سهراب خداي را از طبيعت حس مي كند.  
و خدايي كه در اين نزديكي است  
لاي اين شب بو ها  
پاي آن كاج بلند  
روي آگاهي آب  
روي قانون گياه.  
تنهايي سهراب در شعرهاي او پيداست و البته اين تنهايي زيبا است.  
   
نرم و آهسته بياييد به سراغ من اگر مي آييد
چيني نازك تنهايي من مبادا كه ترك بردارد
 
سهراب تنهاست اما تنهايي كه، در جستجوي گرمي و پرتو افشاني و خورشيد است  يك صبح بهاري با سبزه هاي تازه و پرتوي خورشيد از لابه لاي ابرهاي باراني او را به رقص وا مي دارد:  
و من مسافرم، اي جاده هاي هموار!  
.مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد  
من چه سبزم امروز  
و چه اندازه تنم هشيار است  
و عشق تنهاعشق    مرا رساند به امكان يك پرنده شدن  
   
هر كجا هستم، باشم  
آسمان مال من است، پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال من است  
چه اهميت دارد  
گاه اگر مي رويند – غارچهاي غربت  
چشمها را بايد شست – جور ديگر بايد ديد  
:سهراب زندگي ساده را مي پسندد  
.ساده باشيم، ساده باشيم چه در باجه يك بانك، چه در زير درخت  
:سهراب استاد تمثيل است  
سفر پيچك اين خانه به آن خانه  
سفر ماه به حوض  
سفر دانه به گل  
جنگ يك روزنه با خواهش نور  
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد  
جنگ خونين انار و دندان  
جنگ نازي ها با ساقه ناز  
حمله كاشي مسجد به سجود  
حمله واژه به فكر شاعر  
فتح يك قرن به دست يك شعر  
فتح يك باغ به دست يك ساز  
فتح يك كوچه به دست دوسلام  
   
رفتم از پله مذهب بالا  
تا ته كوچه شك  
تا هواي خنك استغنا  
تا شب خيس محبت رفتم  
   
شاعره اي را ديدم، آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش، آسمان تخم گذاشت  
   
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارد، بايد امشب بروم.  
   
ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب  
   
حنجره جوي آب را قوطي كنسرو خالي زخمي مي كرد  
سهراب با عاطفه اي پاك نمازش را با طبيعت پروردگار هم آغوش مي كند و همه چيز را ايستاده به نماز مي بيند و همه چيز هم او را به نماز فرا مي خواند  
من مسلمانم  
قبله ام يك گل سرخ  
جانمازم چشمه، مهرم نور  
دشت، سجاده من  
من وضو با تپش پنجره ها پنجره ها مي گيرم  
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف  
سنگ، از پشت نمازم پيداست  
من نمازم را وقتي مي خوانم  
كه  اذانش را باد گفته باشد، سر گلدسته سرو  
من نمازم را ، پي تكبيرة الاحرام  علف مي خوانم  
پي قدقامت موج  
.سهراب همه چيز را پاك مي خواند آنجا كه همه چيز را زير باران مي برد  
چترها را بايد بست  
زير باران بايد زفت  
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد  
با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت  
دوست را زير باران بايد جست  
زير باران بايد با زن خوابيد  
زير باران بايد بازي كرد  
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت  
   
:و سهراب معتقد است كه  
كار ما اين است  
.پي آواز حقيقت برويم  
:و او درباره مرگ اينگونه مي انديشد  
و نترسيم از مرگ  
.مرگ در ذهن اقاقي جاري است  
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد  
مرگ در ذات شب دهكده، از صبح سخن مي گويد  
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان  
.مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است  
   
سهراب در عمر 52 ساله خود همسري اختيار نكرد شايد او كسي را نيافت كه مانند او فكر كند و حال و هواي روحش با او تطبيق گردد زيرا عوالم سهراب نادر است و آن طور كه از شعرهايش بر مي آيد نداشتن همسر براي او يك امر راحتي نبوده، چنانچه مي بينيم بارها در اشعارش از زن زيبا سخن مي گويد و منظورش در همه ابعاد يك  زن عادي نيست بلكه هر زن زيبايي را سمبل خوبي و رحمت زيبايي مي داند.  
(به باغ همسفران)  
صدا كن مرا  
صداي تو خوب است  
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است  
كه در انتهاي صميميت حُزن، مي رويد  
در ابعاد اين عصر خاموش  
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم  
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است  
 و تنهايي من، شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد  
و خاصيت عشق اين است  
كسي نيست  
بيا تا زندگي را بدزديم، آن وقت  
ميان دو ديدار قسمت كنيم  
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم  
بيا زودتر چيزها را ببينيم  
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض  
زمان را به گردي بدل مي كنند  
بيا آب شو مثل يك يك واژه در سطر خاموش اَم  
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را  
مرا گرم كن  
و يك بار هم در بيابان كاشان، هوا ابر شد)  
و باران تندي گرفت  
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،  
(اجاق شقايق مرا گرم كرد  
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند  
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم  
من از سطح سيماني قرن مي ترسم  
بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است  
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد  
.مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات  
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا  
.و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار خواهم شد
.و آن وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و تر شد  
.بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند  
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساسي آسايشي بست؟ بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد؟  
چه علمي به موسيقي مثبت باورت پي برد؟  
چه ادراكي از طعم مجهول نان در فراق رسالت تراويد؟ و آن وقت من، مثل ايماني از تابش (استوا) گرم.


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:20 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
سروش اصفهاني

:نام

شمس الشعرا :لقب
1228 ه‍‍ ق :تولد
1285 ه‍‍ ق :وفات
شمس الدين المناقب، روضة النوار، ديوان اشعار :آثار
 
 
سروش در سال 1228 ه‍.ق در اصفهان متولد شد. از جواني كسب كمال و معرفت كرد و استعداد فطري خود را به سرودن اشعار بروز داد.  
مدتي در قم و كاشان به سر برد و از همان آغاز شاعري را مايه كسب و معيشت خود قرار داد.  
سروش هم زماني با جلوس ناصر الدين شاه از تبريز به تهران رفت و با لقب شمس الشعرا شاعر رسمي دربار شد و ناصرالدين شاه و شاهزادگان را مدح گفت تا به سال 1285 ه‍.ق در تهران در گذشت و در قم مدفون گشت.  
از جمله آثار او: شمس المناقب: در ستايش پيامبر و ائمه اطهار.  
روضة النوار: ذكر فاجعه كربلا و ... است.  
او به روش انوري، فرخي و معزي شعر مي سرود.  
   
بگذار روز و شب را ز هم امتياز باشد رخ نازنين مپوشان همه زير زلف مشكين
كه ميان باغ و بستان به تو سرفراز باشد شده معترف صنوبر به غلامي قد تو
شب و روز از نكويان به تواش نياز باشد


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:19 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
سيد كريم اميري فيروز كوهي

:نام

اميري فيروز كوهي :لقب
1288 ه‍‍ ق :تولد
1363 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 

سيد كريم اميني فيروز كوهي، شاعر اديب نامي معاصر، به سال (1288 ه.ش) درفيروزكوه متولد شد.

 

در مدرسه به فراگرفته ادب، منطق، فلسفه، كلام، فقه و اصول پرداخت. اميري از همان آغاز به موسيقي و شعر و ادب داشت و سرانجام همين راه را برگزيد و در موسيقي و شعر به مرتبه والايي رسيد. . وي بعدا تخلص (امير) را انتخاب كرد، از همان آغاز مريض احوال بود و به قول خودش به پيري زود رس گرفتار شد. اگر در شعر او شكوه از پيري بيش تر از ساير مظاهر حيات ديده مي شود نتيجه همين شكستگي و بيماري دامن گير است بيش تر اشعار او بعد از پنجاه سالگي سروده شده است.

 

اميري در انجمن هاي ادبي سراسر كشور شناخته شده بود و با اغلب آنها ارتباط نزديك داشت. وي در سال (1363 ه.ق) در تهران درگذشت.

 

اميري فيروزكوهي از معتقدان و دوستداران شعر (صائب تبريزي) بود. به همين دليل، در اشعار وي تامل بسيار كرد و به ديوان وي (كه خود آن را به چاب رسانيد) مقدمه مفصلي نوشت او سبك صائب را سبك اصفحاني مي ناميد و با اصرار از به كار بردن صنعت هندي كه ديگران براي اين سبك به كار مي بردند، اجتناب مي ورزيد. خود او هم بر شيوه صائب شعر مي گفت و همان نازك خيالي و مضمون آذين هاي عصر صائب را به كار مي گرفت.

 

وي در قالب هاي ديگر غير از غزل هم استاد بود. او به طريق خراساني، خاقاني، ناصر خسرو و انوري مي سرود. از تازه هاي طبع اميري منظومه (اي خواب) است كه به صورت دو بيتي پيوسته در سال (1348 ه.ش) سروده شده است.

 

در شعر او شكوه از زندگي و گلايه از روزگار بسيار است. و از ناپايداري زمانه، ناكامي هاي فردي رنج و دردهاي شاعرانه براي خواننده بسيار مي گويد و گذران بودن جهان كه سزاوار دلبستگي و درنگ نيست.

 
   

سوختن و ساختن

 

كه هم وبال كسان، هم وبال خويشتنم

از آن چو شمع سحر، در زوال خويشتنم

كه همچو سايه خود پايمال خويشتنم

زدست غير چه جاي شمايت است مرا

مرا كه بي خبر از ماه و سال خويشتنم

ز سال و ماه و عزيزان خبر چه مي پرسي

نماند فرقي دگر با خيال خويشتنم

چنان گداخت خيالم كه غير اشكي چند

برون مباد سر از زير بال خويشتنم

بدين فرسودگي آغوش گرم گلي چه كنم

هميشه در پي نقص كمال خويشتنم

كمال نقص من اين بس كه همچو آتش تيره

چو شمع سوخته جان دل به جان خويشتنم



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:16 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
فخرالدين محمود بن يمين الدين محمد طغرايي

:نام

ابن يمين :لقب
663 يا 665 ه‍‍ ق :تولد
745 يا 769 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
ابن يمين شاعر شيعه مذهب عصر سربداران در روستاي (فريومد) يكي از آبادي هاي خراسان زاده شد. پدرش نيز شاعر بود.  
در زمان او سربداران در خراسان قدرت يافته بودند و او بخاطر علاقه اي كه به آنان داشت بسياري از شاهان و امراي سربداري را ستود و ناظر بسياري از جنگهاي آنان بود. ابن يمين بيش از 80 سال عمر كرد و مردي قانع و گوشه گير بود و با زراعت امرار معاش مي كرد.  
شعرهاي او در حد متوسط بود اما به دليل شهامت و عزت نفس، مورد توجه دانشمندان قرار گرفت. موضوع قصيده هاي او مدح امامان شيعه و عشق و دلدادگي است.  
سالهاي پاياني حيات او در سبزوار و فريومد به قناعت و درويشي گذشت و سرانجام در سال (745 يا 769 ه.ق) بدرود دنيا گفت. گفته اند قبر او در فريومد است ولي در يكي از قبرستانهاي اصفهان مقبره مخروبه اي است كه قبر ابن يمين شاعر معروف بوده است. ديوان ابن يمين در فتنه سربداران از بين رفت و 2000 بيت از آن باقي مانده است.  
   
اينك چند سطري از ديوان او:  
دنيا چو هست بر گذر اين نيز بگذرد اي دل غم جهان نخور اين نيز بگذرد
بگذشت ازين بسي به سر، اين نيز بگذرد گر بد كند زمانه تو نيكو خصال باش
دو تاي جامه گر از كهنه است يا از نو دو قرص نان اگر از گندم است يا از جو
كه كس نگويد از اينجاي خيز و آنجا رو چهار گوشه ديوار خود بخاطر جمع
ز فر مملكت كيقبا و كيخسرو


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:15 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
سيد احمد هاتف اصفهاني

:نام

هاتف اصفهاني :لقب
قرن 12 ه‍ ق :تولد
1198 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 

سيد احمد هاتف اصفهاني را مي توان معروفترين شاعر دوره افشاريان و زنديان دانست. او در نيمه اول قرن 12 ه‍ ق در اصفهان متولد شد. نياكان او سادات حسيني اهل نخجوان بودند. او بيشتر عمر خود را در اصفهان و مدتي نيز در قم و كاشان گذراند. هاتف در نوجواني طب و حكمت و رياضي آموخت و فنون شعر و ادب را در محضر مشتاق فراگرفت. در زبان عربي توانا بود و در آن زبان اشعاري سرود.

 

شغل اصلي هافت طبابت بود و فقرا را رايگان معالجه مي كرد. ولي هرگز به اين شغل علاقه اي نداشت چنانكه در ابياتش نيز از طبابت شكايت دارد.

 

كه سپهرم ز واژگون كاري

يكي از دادهاي من اين است

چاكران مراست بيزاري

داد شغل طبابت وزين شغل

از عزيزات تحمل خواري

چيست سودم ازين عمل، داني؟

هم مداوا و هم پرستاري

در مرض خواجگان از من خواهند

تا يكي شان رهد ز بيماري

صد ره از غصه من شوم بيمار

چشم پوشي و مرده انگاري

چون شفا يافت، به كه باز او را

 

هاتف در ابيات خود از روش سعدي و حافظ پيروي كرده است هاتف به شاعر ترجيع بند معروف است زيرا شهرت او بدليل ترجيع بندهاي عرفاني است كه از حسن تركيبِ زيبايي برخوردار است. هافت باشاعراني چون صباحي، كاشاني و ... در كاشان دوستي نزديك داشت و به همين دليل بخشي از زندگي خود را در كاشان گذراند. روزهاي آخر عمر هاتف در قم گذشت و در سال 1198 ه‍ ق در قم درگذشت.

 

هاتف در ترجيع بندهاي خود از اقليم عشق سخن مي گويد و با لحني گرم و شورانگيز آدميان را به گذشت، ايثار، محبت و ... سرانجام توجه به حق به وجهي عارفانه دعوت مي كند.

 

گويا هاتف در اين دعوت به تنگ نظري ها و خونريزي هاي ناشي از اختلاف مذهبي نظر داشته و راه چاره را در روي آوردن به عشق احديت ديده است.

 
   

كيمياي جان

 

وي نثار رهت هم اين و هم آن

اي فداي تو هم دل و هم جان

جان نثار تو چون تويي جانان

دل فداي تو چون تويي دلبر

جان نشاندن به پاي تو آسان

دل رهاندن ز دست تو مشكل

درد عشق تو درد بي درمان

راه وصل تو راه پر آسيب

چشم بر حكم و گوش بر فرمان

بندگانيم جان و دل بر كف

ور سر جنگ داري اينك جان

گر سر صبح داري اينكه صبح

هر طرف مي شتافتم حيران

دوش از شور عشق و جذمه شوق

سوي دير فغان كشيد عنان

آخر كار، شوق ديد ارم

ديد در طور، موسي عمران

هر طرف ديدم آتشي كان شب

به ادب گرد پير، مغبچگان

پيري آنجا به آتش افروزي

شدم آنجا به گوشه اي پنهان

من شرمنده از مسلماني

گر چه ناخوانده باشد اين مهمان

گفت جاي دهيدش از مي ناب

ريخت در ساغر آتش سوزان

ساقي، آتش پرست و آتش دست

سوخت هم كفر از آن و هم ايمان

چون كشيدم نه عقل ماند و نه هوش

به زباني كه شرح آن نتوان

مست افتادم و در آن مستي

همه حتّي الوريد و الشّريان

اين سخن مي شنيدم از اعضا



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:12 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
وصال شيرازي

:نام

وصال شيرازي :لقب
1197 ه‍‍ ق :تولد
1202 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار، بزم وصال، صبح وصال :آثار
 
 
وصال شيرازي در دوره زمامداري كريم خان زند در سال 1197 ه‍ ق ديده به جهان گشود. علوم زمان را نزد سرآمدان ديار خود آموخت و در نوشتن انواع خط مهارت يافت. او در سايه استعداد ادبي و خط شيرين و آواز خوشي كه داشت به محافل انس راه يافت و به كار شعر روي آورد و شغل او نوشتن قرآن بخط خوش بود و از اين راه معيشت مي كرد  

او آثار بسياري را به نستعليق نوشته و از آن جمله چند جلدي از مولوي، خاقاني، انوري، حافظ و سعدي را به خط نستعليق نوشته است.

 

او با قاآني از فضلا و شاعران زمان خود كه هم شهري او بودند، رابطه دوستي داشت.

 

عمده هنر وصال در سرودن غزل است و در مثنوي نيز تبحر داشت. او فرهاد و شيرين وحشي بافقي راكه ناتمام مانده بود به پايان بود و در اين كار چيزي از وحشي كم نياورده است. در غزل، بيشتر از سعدي و حافظ تبعيت كرده و او مردي خوش محضر و مهربان بود. از او 6 پسر بر جاي ماند كه همه شان اهل كمال و هنر و اديب بودند.

 

دريغ اين چاره اندر دست كس نيست

دواي درد مهجوري صبوري است

بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت

در خصوص شعر حافظ آنكه پرسيدي زمن

تا ببينم اين صدف آيا چه اندر بار داشت

نصف شب غواص گرديد به بحر ابجدي

با علي و با حسين و با حسن معيار داشت

بلبلي برگ گلي شد سيصد و پنجاه شش

 
   
از جمله آثار وصال:  

بزم وصال: مثنوي 7 هزار بيتي است

 

صبح وصال: به سبك گلستان سعدي است.

 

ديوان اشعارش حدود 30000 بيت دارد.

 

وصال در سال 1202 ه‍ ق در شيراز چشم ازجهان فرو بست و در شاهچراغ مدفون گرديد.



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:11 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
نشاط اصفهاني

:نام

‌معتمد الدوله :لقب
1175 ه‍‍ ق :تولد
1244 ه‍‍ ق :وفات
 گنجينه نشاط :آثار
 
 
نشاط اصفهاني از سادات اصفهان بود كه در سال 1175 ه‍ ق در اين شهر زاده شد. جدش عبدالوهاب حاكم اصفهان بود و براي فرزندان خود ثروت فراواني باقي گذاشت. نشاط عربي و تركي را فرا گرفت و در خط زيبا سرآمد شد. او از دانش هاي زمان خود از علوم ديني گرفته تا رياضي و حكمت الهي و منطق بهره برد. نشاط همين كه در شعر و شاعري روي آورد در صف هواخواهان (بازگشت ادبي) قرار گرفت. شاعران و دوستان او هفته اي يكبار به خانه او مي آمدند و به طريق قديميان شعر مي گفتند.  
او در سال 1218 ه‍ ق در چهل و سه سالگي به تهران رفت و به دربار فتحعلي شاه راه يافت و به لقب معتمدالدوله سرفراز گشت.  
او در ركاب سلطان بود. در سال 1244 ه‍ ق در سن 69 سالگي به بيماري سل درگذشت.  
غزل هاي نشاط رنگ فلسفي و عرفاني دارد و تقليدي استادانه از شيوه غزل سرايي حافظ است.  
مجموعه آثار منظوم و منثور او با عنوان گنجينه نشاط باقي است.  
   

راه و رسم دلداران

 
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد
كاخ دل درخور اورنگِ شهي بايد كرد منظر ديده نظرگاه گدايان شده است
حذر از گردش چشم سيهي بايد كرد روشنان فلكي را اثري در ما نيست
گذري جانب گم كرده رهي بايد كرد خوش همي مي روي اي قافله سالار به راه


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:9 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
ابوالقاسم لاهوتي

:نام

لاهوتي :لقب
1305 ه‍‍ ق :تولد
1336 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
ابوالقاسم لاهوتي در سال 1305 ه‍ ق در كرمانشاه بدنيا آمد. پدرش كشاورزي ساده اما اهل شور و ادب و مردي آزادي خواه بود. لاهوتي در 16 سالگي به كمك مالي يكي از دوستان خانواده براي تحصيل به تهران رفت زيرا بضاعت پدر كفايت تحصيل او را نمي كرد. 2 سال بعد نخستين غزل او كه سخن از آزادي خواهي داشت در روزنامه (حبل المتين) چاپ شد. در همان ايام وارد ژاندارمري شد و به سمت فرماندهي ژاندارمري قم منصوب گرديد. پس از تحمل زندان و آوارگي و تبعيد در استامبول و ايران بار ديگر در راس ژاندارمري تبريز رشادت ها از خود نشان داد. با كمك انقلابيون، تبريز را گرفت اما پس از شكست عمليات او را غياباً محكوم به اعدام كردند، ناگزير به شوروي گريخت.  
سالهاي نخستين زندگي لاهوتي در مسكو، به دشواري گذشت ولي بزودي زندگيش سروسامان گرفت و به انجمن ها و سازمانهاي فرهنگي آنجا راه يافت و چون مردي پر مايه و انديشمند بود پا به پاي كارهاي فرهنگي كوششهاي سياسي فراواني هم مي كرد. بسيار فرد سرشناس و پرآوازه شد و به عنوانهاي «شاعر ملي» ، «رئيس آكادمي تاجيكستان»، «وزير فرهنگ تاجيكستان» در كنار نام او جاي گرفت.  
دلبستگي سرشار لاهوتي به فرهنگ ايراني، او را دَمي آسوده نمي گذاشت و همواره در راه گسترش و پراكندن زبان فارسي در تاجيكستان مي كوشيد. چنانكه بيشترين سروده هايش يادگار همين دوران از زندگي اوست و چون تاجيك ها به زبان فارسي سخن مي گويند دريافت سخنان لاهوتي براي آنان ساده و دلچسب بود.  
يكي از بزرگترين تلاشهاي لاهوتي براي بالا بردن ارزش زبان فارسي اين بود كه او با همكاري همسرش و يك فردوسي شناس بزرگ روسي، دست به برگرداندن شاهنامه فردوسي از زبان پارسي به زبان روسي زد و تا خود لاهوتي زنده بود يك جلد هم از اين كتاب چاپ و پخش نشد و پس از مرگش همسرش كه ايران دوست و دانش پژوه بود كاري را كه شوهرش آغاز كرده بود، دنبال كرد.  
لاهوتي از شعر به عنوان سلاحي براي تحقق آرمانهاي طبقه كارگر استفاده مي كرد و عموما به زبان هاي ساده و روان شعر گفته است.  
دنيا وطن است و زحمت آئين من است من كارگرم، كارگري دين من است
گفت آگهي صنف تو كابين من است گفتم به عروس فتح كابين تو چيست؟
 
پس از زنجبران بيشترين سخن او درباره زنان ايران و آزادي و حجاب آنهاست.  
بيكار در اين جهان نماند يك فرد بايد همه جا قرين شود زن با مرد
دعواي شرف كند، بگريد از درد آن سان كه به هر كسي بگويي بيكار
 
سرانجام در سال 1336 ه‍ ق دفتر زندگي او بسته شد. لاهوتي كه آرزو داشت در گوشه اي از سرزمين وطن جان سپارد و به خاك سپرده شود در مسكو و در ديار بيگانه جان سپرد و در همانجا به خاك سپرده شد.


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:8 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
ميرزا ابوالقاسم فراهاني

:نام

قائم مقام :لقب
1193 ه‍‍ ق :تولد
1251 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار، منشآت هستي :آثار
 
 
ميرزا ابوالقاسم فراهاني در سال 1193 در تهران متولد شد. پدرش وزير عباس ميرزا نايب السلطنه بود و به همين دليل او پس از پايان تحصيلاتش به دربار شاهزاده قاجار رفت و آمد مي كرد و در سفرهاي جنگي همراه او بود. پس از مرگ پدرش، فتحعلي شاه قاجار به او لقب (قائم مقام) داد. پس از چندي او وزير عباس ميرزا شد اما وقتي «محمد شاه» بجاي پدرش بر تخت نشست دستور داد قائم مقام را خفه كردند و او را در سال (1251 ه‍ ق) به قتل رسانيد.  
قائم مقام، شعر، خوب مي گفت و نثر، نيكو مي نوشت. در نثر او مايه فراواني از ذوق و حسن سليقه ديده مي شود. او ظاهراً ادامه دهنده شيوه سعدي در گلستان است و ابتكارهاي سبكش، وي را از سبك شيخ بزرگ شيراز و همه نويسندگان پيش از او متمايز مي سازد.  
مهم ترين نوشته هاي قائم مقام كه بيشتر نامه ها و مكتوبات اوست دركتابي به نام منشآت گرد آمده، سادگي و صراحت بيان، ايجاز و پختگي از اختصاصات نثر اوست.  
تحولي كه نوشته هاي قائم مقام در نوشتن ايجاد كرده، ساده نويسي بود.


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:5 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
محمود شبستري

:نام

شيخ شبستري :لقب
687ه‍‍ ق :تولد
720ه‍‍ ق :وفات
گلشن راز، سعادت نامه :آثار
 
 
شيخ سعد الدين محمود شبستري در سال 687 ه‍ ق در شبستر، هفت فرسنگي شهر تبريز متولد شد.  
دوران كودكي و نوجواني را در راه كسب علم و معرفت سپري كرد و بعد از گذشت زماني در جمع علما و فضلاي شهر تبريز در آمد و درحل و فصل مسائل ديني و حكمي بسي دقيق و تيزبين بود و در اين كار شهرت داشت دوستان زيادي از اطراف به حضور ايشان مي آمدند تا مسائل خود را از استاد پرسيده و رفع ابهام و اشكال نمايند.  
شيخ معروفترين تاليفات خود يعني مثنوي گلشن راز را درجواب سوالات مرد بزرگي از خراسان سروده است.  
و از ديگر آثار او سعادت نامه و شاهنامه و ... است.  
شيخ محمود شبستري در سال 720 ه‍ ق دار فاني را وداع گفت و در شبستر پيكر مطهرش را به خاك سپردند.  
تيمور لنگ، موسس سلسله تيموريان كه پادشاهي محقق، علم دوست و كشورگشا بود در بزرگداشت شيخ كه در شهر شبستر بر پا كرد به تمام مردم شهر طعام داد.  
شيخ شبستري شاعر خاصي نبوده كما اينكه خودش مي گويد:  

به نظم و مثنوي هرگز نپرداخت

به نثر ار چه كتب بسيار مي ساخت


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:4 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
اميرخسرو دهلوي

:نام

دهلوي :لقب
651 ه‍‍ ق :تولد
725 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
شاعر بزرگ فارسي گوي هند، از فبيله لاچين ترك بود. پدرش سيف الدين محمود در شهر «كش» تركستان ساكن و رئيس قبيله خود بود.  
اميرخسرو، حدود سال 651 ه‍ ق در دهلي و به قولي در «پتيالي» به دنيا آمد و از همان اوايل كودكي قريحه شاعري خود را آشكار ساخت. پدر اميرخسرو، اهل فضل بود خودش نيز به تحصيل علوم و فنون پرداخت و مطالعه آثار و اشعار فارسي را چنان پي گيري كرد تا در اين زبان تبحر كامل يافت. اقامتگاه اميرخسرو، شهر دهلي بود و نزد سلاطين آن سرزمين منزلتي داشت و عده اي از آنان را در اشعارش نام برده و مدح كرده است. با اينكه باخاندانهاي سلطنتي وقت ارتباط داشته و به وصفي كه مخصوص ارباب دنياست زندگي مي كرده است به اهل معني توجه داشته و به حلقه ارادت يكي از مرشدان متصوفه هند، «شيخ نظام الدين اوليا» در آمده بود. اميرخسرو از شاعران بزرگ ايراني بخصوص سنائي، خاقاني، نظامي و سعدي پيروي مي كرد. مخصوصا در غزل – پيرو سبك سعدي بود. چنانكه خود به اين نكته اشاره مي كند و مي گويد: «جلد سخن دارد شيرازه شيرازي»  

ولي با اين همه اميرخسرو لحني خاص دارد كه آن لحن در ديگر شاعران فارسي زبان هند نيز ديده مي شود و اين سبك به تدريج صورتي مخصوص به خود مي گيرد و سبك معروف هندي را بوجود مي آورد.

 

اميرخسرو را مي توان بزرگترين شاعر فارسي گوي هند به شمار آورد.

 

قريحه اش گويا و روان و در نظم سخنش داراي سرعت خيال، و وجودت طبع بوده و علاوه بر زبان فارسي، در زبانهاي «عربي» و «تركي» و «سانسكريت» و «برج بهاكا» (يكي از زبانهاي بومي هند) هم تبحر داشته و گفته اند در زبان اخير داراي آثاري نيز بوده كه از بين رفته است. علاوه بر شعر، در ادبيات، در موسيقي و آوازهاي هندي و فارسي نيز دست داشته و خود، آهنگهايي ساخته است. ديوان اشعار اميرخسرو كه مدايح آن، غالبا درباره سلاطين دهلي است 5 بخش است به قرار زير:

 

تحفة الصّغر، كه حاوي اشعار دوره جواني شاعر است.

  1-  

 

وسط الحيات، اشعار دوره 20 تا 30 سالگي شاعر است.

  2-  

 

غُرّه الكمال، كه در حدود 40 سالگي از طبعش تراويده و در ديباچه آن از حادثه زندگي خود سخن به ميان آورده و نيز از شاعران بزرگ ايران، مانند سنائي، خاقاني، سعدي و نظامي ياد كرده است.

  3-  

 

بقيه نقيه، كه آخرين اشعار شاعر است. علاوه بر اينها اميرخسرو به تقليد نظامي گنجوي به نوشتن 5 مثنوي پرداخته است:

  4-  

 

مطلع الانوار: كه مقابل مخزن الاسرار نظامي و حاوي اشعار ديني و اخلاقي است.

  -  

 

 

شيرين و خسرو، مقابل خسرو و شيرين نظامي.

-  

 

 

مجنون و ليلي، مقابل ليلي و مجنون. اين 3 مثنوي را در سال 698 ه‍ ق سروده است.

-  

 

 

آئينه اسكندري، مقابل اسكندرنامه نظامي. كه در 699 ه‍ ق سروده است.

-  

 

 

هشت بهشت، مقابل هفت پيكر نظامي كه در سال 701 ه‍ ق آن را به پايان رسانده است.

-  

 

 

 

 

 

خمسه اميرخسرو جمعاً 18 هزار بيت دارد. علاوه بر اين 5 مثنوي، آثار ديگري مانند، قران السعدين (688 ه‍ ق) نه سپهر (718 ه‍ ق) و تاج الفتوح (در حدود 690 ه‍ ق) دول راني خضرخان (در معاشقات و روابط دول راني دختر راجه گجرات و خضرخان 715 ه‍ ق)

 

افضل الفوايد، اعجاز خسروي، تغلق نامه، خزائن الفتوح، مناقب هند، و تاريخ دهلي از او باقي مانده است. اميرخسرو، طوطي تخلص داشته و بعضي از شاعران ايراني بدين تخلص او اشاراتي دارند.

 

قصايد شاعر از غزلياتش متين تر است و در اين موضوع از سخنگويان بزرگ پيروي كرده است.

 

گاهي،‌ قصيده را با تعزلي دلنشين آغاز مي كند، مانند خاقاني، قصايد دور و درازي دارد. يكي از آنهارا دراستقبال قصيده خاقاني به مطلعِ: دل من پير تعليم است و من طفل زبان دانش ... ساخته كه چنين آغاز مي شود:

 

دلم طفل است و پير عشق، استعذبان دانش

 

سواد لوحه سبق و مسكنت گنج دبستانش

 

اميرخسرو به سال 725 ه‍ ق درگذشت.

 

اميرخسرو به رسم شاعران ديگر در پي يافتن ممدوحي برآمد. در خدمت يكي از ممدوحان بود كه در جنگي مقارن با سال 683 ه‍ ق اسير گشت و دو سال در بلخ زنداني بود.

 

پس از آزادي به هند آمد و در آن جا به مدح «جلال الدين بلخي» ، حاكم دهلي پرداخت و به «اميرخسرو» معروف شد. اميرخسرو به سال 752 ه‍ ق در تنهايي و اندوه درگذشت و در كنار آرامگاه پير و مرشد خود، «شيخ نظام الدين اوليا» به خاك سپرده شد. از او پسري به نام «ملك احمد» بجا ماند كه در نقد شعر قريحه اي تمام داشت.

 

اميرخسرو تنها شاعر نبود، نويسنده و مورخ هم بوده است. او در نثر مهارتي زياد داشت و اين برجستگي را در كتاب مثنوي خود به نام «اعجاز خسروي» نشان داده است.

 
   

... هنوز

 
دردها دادي و درماني هنوز

دل زن تن بردي و در جاني هنوز

هم چنان در سينه پنهاني هنوز آشكارا سينه را بشكافتي
اندر آن ويرانه سلطاني هنوز مُلك دل كردي خراب را تيغ ناز
نرخ بالا كن كه ارزاني هنوز هر دو عالم قيمت خود گفته اي
خسروا تا كي پريشاني هنوز


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:2 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
ابومنصور دقيقي

:نام

دقيقي :لقب
قرن چهارم ه‍ ق :تولد
367 يا 369 ه‍‍ ق :وفات
گشتاسب نامه :آثار
 
 
ابومنصور دقيقي از شعراي عهد ساماني و دومين شاعريست كه به نظم شاهنامه پرداخت.  
ولادت او به احتمال قوي در اواسط نيمه اول قرن چهارم بوده است. دقيقي به كيش زردشتي بود و در جواني به شاعري پرداخت و برخي از امراي ساماني را مدح گفت و از آنها جوايز گرانبهايي دريافت داشت.  
دقيقي داستانهاي ملي ايران را نوشت و در واقع، پيشواي فردوسي در اين كار بود. اما هنوز بيش از هزار بيت از آن را نسروده بود كه به دست غلام خود كشته شد. اين حادثه در ايام جواني او رد سال (367 يا 369 ه‍ ق) اتفاق افتاد كه بعد از دقيقي، فردوسي شاعر و همشهري دقيقي، كار ناتمام او را دنبال كرد و با توفيق به پايان رسانيد كه امروزه فردوسي را به عنوان نويسنده شاهنامه و بزرگترين حماسه سرا مي شناسيم.  
البته فردوسي كار تازه شروع شده دقيقي را شاهكارانه پايان داد.  
دقيقي از نوح بن منصور ساماني ماموريت يافته بود كه شاهنامه حماسي را بسرايد.  
دقيقي در سروده هاي خويش از روش رودكي بهره جسته است. اثر جاويد و مهم دقيقي «گشتاسب نامه» است كه منظومه اي حماسي است و در واقع قسمتي از شاهنامه است و موضوع آن در شرح سلطنت گشتاسب و ظهور زرتشت و جنگ مذهبي ميان «گشتاسب» و «ارجالپ توراني» است.  
   

تا صبر بر دهد

 

آري دهد و ليك به عمرِ دگر دهد

گويند صبر كن كه تو را صبر بَر دهد

عمري دگر بپايد تا صبر، بَر دهد

من عمر خويشتن به صبوري گذاشتم

درختي پديد آمد اندر زمين

چون يك چند گاهي بر آمد برين

درختي كَشن بيخ و بسيار شاخ

از ايوان گشتاسب تا پيش كاخ

كسي كو چنان بر خورد كي مرد

همه برگ او پند و بارش خرد

كه اهريمن بد كنش را مكثبت

خجسته پي نام تو زردهشت

ترا سوي يزدان همي رهبرم

بشاه جهان گفت پيغمبرم

بگفت از بهشت آوريدم فراز

يكي بحر آتش بياورد باز

نگه كن بدين آسمان و زمين

جهان آفرين گفت بپذير اين

نگه كن بدو، تاش چون كرده ام

كه بي خاك و آبش برآورده ام

مگر من كه هستم جهاندار و بس

نگر! تا تواند چنين كرد كس؟

مرا خواند بايد جهان آفرين

گرايد ونكه داني كه من كردم اين

بياموز ازو راه و آئين اوي

زگوينده بپذير به دين اوي

خرد برگزين، اين جهان خوار كن

نگر! تا چه گويد، برين كار كن

كه بي دين نه خوبست شاهنشهي



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:1 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
كمال الدين ابوالعطا محمود مرشدي

:نام

خواجوي كرماني :لقب
679 ه‍‍ ق :تولد
750 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار، سام نامه و ... :آثار
 
 
كمال الدين ابوالعطا محمود مرشدي در سال (679 ه‍ ق) متولد شد. او از بزرگان و خواجگان كرمان بود و به همين دليل بعدها به نام (خواجوي كرماني) مشهور شد و نام (خواجو) را به تخلص خود برگزيد.  
هنوز پسر بچه اي بيش نبود كه شايستگي خود را با سرودن قصيده تاريخ حمام يزد نشان داد. اين قصيده بر ديوارهاي اين بنا نقش شد و براي هميشه باقي ماند.  
او پس از آنكه دوران كودكي را در زادگاه خود پشت سر گذاشت در پي كسب علم و كمال به سير آفاق و انفس پرداخت و قسمت اعظم زندگي اش را پياده به سير و سياحت گذراند.  
در همين سالها با حافظ دوستي و ارتباط نزديك يافت و به سال و تجربه شعري بر حافظ پيشي داشت.  
خواجو را به دليل هنر نمايي هايش در عالم شعر «نخل بند شاعران» لقب داده اند. ديوان او داراي وجه هاي ممتاز است كه شامل نغز و معما هم هست و بعلاوه قصيده هاي زيادي در نعت ائمه (ع) و بالاخص حضرت علي (ع) سروده است. در غزلياتش از سبك عراقي و سعدي پيروي كرده و خود از حافظ به عنوان استاد خويش نام مي برد.  
كتابش با تفكرات شروع نمي شود بلكه وي با داستانهاي دو زوج دلباخته «هماي و همايون» و «گل و نوروز» آغاز سخن مي كند.  
خواجو مداح «سلطان ابوسعيد خان چنگيزي» بوده، سپس بواسطه حضور در خدمت جمعي از مشايخ از آن كار دست كشيد و طريق انزوا پيش گرفت.  
از آثار اوست: ديوان بزرگي شامل 20 هزار بيت و 6 مثنوي به نامهاي:  
   
سام نامه  
هماي و همايون: در سال (732 ه‍ ق) به نام «بهادر خان» و «غياث الدين محمدوزير» منظم شده است.  
گل و نوروز: در سال 742 ه‍ ق بنام پسر پادشاه خراسان.  
روضة الانوار: به نام «شمس الدين محمد» وزير شاه نوشته است.  
كمال نامه: كه مطالب عرفاني دست به نام خود شاه نوشته شده است.  
گوهر نامه: به نام يكي ديگر از شاهان به نام «بهاء الدين» نوشته شد. به سال (746 ه‍ ق) 5 مثنوي اخير روي هم خمسه خواجو را تشكيل مي دهند. كه ابيات آن حدود 11 هزار بيت است.  
خواجو به سال 750 ه‍ ق، در شيراز بدرود حيات گفت و در «تنگ الله اكبر» مشرف بر دروازه قرآن فعلي شيراز به خاك سپرده شد.  
   
اينك چند بيتي از سروده هاي او:  

بلكه آنست سليمان كه زملك آزاد است

پيش صاحبنظران ملك سليمان باد است

كه اساسش همه بي موقع و بي بنياد است

خيمه انس مزن بر در اين كهنه رباط

نو عروس است كه در عقد بسي داماد است

دل در اين پيرزن عشوه گر دهر مبند

چه توان كرد اين سفله چنين افتاده است

هر زمان مهر فلك بر دگري مي افتد

مرو از راه كه آن خود دل فرهاد است

گر پر از لاله سيراب بود دامن كوه

خرم آنكس كه بكلي ز جهان آزاد است



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 10:0 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

نام  افضل الدين بديل ابراهيم ابن علي خاقاني حقايقي شرواني

حسّان العجم / افضل الدين :لقب
قرن ششم :تولد
582 ه‍‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
افضل الدين بديل ابراهيم ابن علي خاقاني ملقب به افضل الدين از بزرگترين شاعران ايران است. پدر او «نجيب الدين علي» مردي درودگر بود و خاقاني بارها در اشعار خود به درودگري او اشاره كرده است. جد او «جولاهه» و مادرش «جاريه نسطوري» و طباخ از روميان بوده كه اسلام آورده است.  
خاقاني تا سن 25 سالگي تحت حميات و تربيت عمومي خويش قرار داشت و آن مرد فيلسوف را بارها به نيكي ياد كرده است.  
در حدود سال (569 ه‍ ق) به سفر حج رفت و بعد از بازگشت، فرزندش را كه نزديك 20 سال داشت از دست داد. بعد از آن مصيبت ديگري به او وارد شد چندانكه ميل به عزلت نشيني كرد و در اواخر عمر در تبريز به سر برد و در همان شهر درگذشت و در محله سرخاب تبريز مدفون شد.  
سال وفات او را (582 ه‍ ق) نگاشته اند.  
يكي از اساتيد به نام «ابوالعلاء گنجوي» استاد او در شعر و ادب بود كه بعد از مدتي، تربيت خاقاني، دختر خود را به تزويج او در آورد و او را به دربار شروانشاه برد.  
از شاعران هم عصر خاقاني مي توان به (رشيدالدين وطوط) نظامي، فلكي شرواني، اثيراخسيكتي و ديگران نام برد. آثار خاقاني علاوه بر ديوان او كه متصمن قصايد، مقطعات – ترجيحات غزلها و رباعيات است. مثنوي تحفة العراقين اوست خاقاني بر اثر احاطه به غالب علوم و اطلاعات مختلف عهد خود و قدرت خارق العاده اي كه در استفاده از آن اطلاعات در تعاريض كلام داشته، توانسته است مضامين علمي خاصي در شعر ايجاد كند كه غالب آنها پيش از او سابقه نداشته است.  
با وجود نزديكي وي به دربارهاي معروف و علاقه اي كه به شعر و شاعري داشت و خليفه هم متعهد امور ديواني او شده بود همواره از اينگونه مشاغل كه به انصراف او از عوالم معنوي مي انجاميد، اجتناب داشت.  
مشهورترين قصيده خاقاني، قصيده اي است كه او هنگام ديدن خرابه هاي شهر مداين سروده است.  
خاقاني از ديدن مدائن حالش دگرگون مي شود، زيرا كه آنجا روزي تاج و تخت و فرمانروايي بوده و حال حرابه اي مخوف، گويي تمام آن قدرتها در لابه لاي خاكهاي آن مدفون گشته است و همچنين او حسرت مي خورد بخاطر از بين رفتن تمدن ايران باستان.  
هان اي دل عبرت بين! ديده نظر كن هان!  
ايوان مدائن را، آئينه عبرت دان  
يك رَه ز لب دجله، منزل به مدائن كن


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:58 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
صباي كاشاني

:نام

صبا يا ملك الشعرا :لقب
قرن 13 ه‍ ق :تولد
1238ه‍‍ ق :وفات
شهنشاه نامه، گلشن صبا، ديوان اشعار، خداوند نامه :آثار
 
 
صباي كاشاني از قصيده سرايان زمان فتحعلي شاه بود. صبا در شهر كاشان به دنيا امد و از آنجا به نقاط ديگري از جمله اصفهان و شيراز و آذربايجان مسافرت كرد. در سال 1212 ه‍ ق از فتحعلي شاه عنوان ملك الشعرايي گرفت و بعدها حاكم قم و كاشان شد.  
از خانواده صبا مردان علم و ادب ظهور كردند كه از آنجمله از او پسري بر جاي ماند كه وي هم از شعراي معروف شد و تخلصش (عندليب) بود.  
اغلب قصائد معروفش در مدح فتحعليشاه و شاهزادگان و امراي دولت صبا در پرچمدار بازگشت ادبي ناميده اند. زيرا او از زنده كنندگان سبك پيشينيان به شمار مي آيد. او در وصف طبيعت قدرت نشان داده است. بطور كلي صبا قدرت طبع و بيان روان و فكري روشن و سرعت انتقال داشته و در علوم و نجوم هم داراي معلومات بود. صبا در سال 1238 ه‍ ق درگذشت. از جمله آثار او:  
شهنشاه نامه، كه مهمترين اثار اوست، منظومه اي است حماسي بر وزن شاهنامه داراي 30 هزار بيت كه در آن وقايع پادشاهي فتحعلي شاه و جنگ هاي عباس ميرزا با سپاهيان رومي مشروح است.
گلشن صبا، منظومه اي به تقليد از بوستان سعدي
ديوان اشعار، شامل 16500 بيت
خداوند نامه، در بيان معجزات پيامبر و دليريهاي حضرت امير (ع) است.
 
   

و ...

 
شد آذرگون زآذريون لب رنگ چو كرد اين لاله سوي ره آهنگ
زرد فام شد سمّ شبه رنگ ز مينا گون زمينها آهوانرا
به روي چرخ چاچي را پر آژنگ كمان رستم اينك مبين كه دارد


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:55 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
جهان ملك خاتون

:نام

جهان :لقب
نيمه دوم قرن هشتم :تولد
بعد از 784 ه‍ ق :وفات
ديوان اشعار :آثار
 
 
جهان ملك خاتون دختر جلال الدين مسعود شاده از شاعران نيمه دوم قرن هشتم هجري بوده كه در شيراز متولد شد.  
آخرين نامادري جهان، سلطان بخت نام داشت كه وي را بسيار دوست مي داشت و در غزلياتش از سلطان بخت نام آورده است.  
وي در ابياتش به اسم خود (جهان) تخلص كرده است. درسال 743 ه‍ ق كه پدر جها با سلطان بخت در بغداد ازدواج مي كند، در همان سال به شيراز مي رود و بعد از يك سري كشمكش هاي سياسي پدر ايشان كشته مي شود و نوعروس در انتظار او تنها مي ماند جهان ملك خاتون نيز پس از كشته شدن پدر با دشمنان خاندان خويش در شيراز مانده و به اضطرار يا اختيار مدح آنان را مي گفت.  
چندي بعد نامادري او هم از دنيا رفت و وي تنها شد. جهان با مردي كه در حكومت، منصبي داشته ازدواج مي كند.  
اشعار وي بيش از 5500 بيت شامل قصيده، ترجيع بند، قطعات، غزلهاي متعدد و رباعيات است.  
تاريخ فوت جهان را بعد از سال 784 ه‍ ق آورده اند.  
   
چند بيت از سروده هاي او:  
نه صبر اندر غم هجران توان كرد نه درد عشق را پنهان توان كرد
نه از دست غمش افغان توان كرد نه بر وصلش توانم شاد گشتن
كجا فكر سر و سامان توان كرد چو زلفش بس پريشان است، ما را
كجا درد مرا درمان توان كرد چنين دردي كه من دارم زهجران
بسي دشوارها آسان توان كرد اگر باشد اميد روز وصلش
بسي جان و جهان قربان توان كرد اگر عيد رخ او رو نمايد


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:52 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

 

 
ايرج ميراز

:نام

جلال الممالك يا اميرالشعرا :لقب
1290 ه‍‍ ق :تولد
1344 ه‍‍ ق :وفات
 ...پسر بي هنر – مهر مادر – نصيحت به فرزند – كارگر و كارفرما :آثار
 
 
ايرج ميرزا در خانواده اي شاعر پيشه در شهر تبريز به دنيا آمد. هنگامي كه به سن نوجواني رسيد تحت تعليم و تربيت استاد قرار گرفت تا پارسي را بياموزد سپس به مدرسه دارالفنون تبريز جهت يادگيري زبان فرانسه رفته و در خارج نيز در حوزه اي كه آشتياني ها ترتيب داده بودند منطق، معاني و بيان را آموخت و در اوايل سن 14 سالگي، براي تحصيل علم او را نزد مرحوم ميرزاي عارف و نزد، مسيولامپر فرانسوي، فرستادند. همچنين او در اين سنين شعر نيكو مي سرود و اميرنظام در زمينه شعر او را بسيار ترغيب و تشويق مي كرد و خط تحرير و نستعليق را به خوبي فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفري در تبريز توسط اميرنظام، سمت معاونت آنجا را بعهده گرفت و در اواخر وليعهدي مظفرالدين شاه در معارف و دارالفنون به سمت جانشيني منصوب شد و مظفرالدين شاه لقب اميرالشعرايي به وي اعطا كرد.  
ايرج ميراز خدماتي شامل تاسيس كابينه ايالتي، اداره موزه و ... انجام داد و يكي از مسائل مهمي كه در زندگي ايرج به پيشرفت او كمك شاياني كرد. آشنايي او با اميرنظام گروسي بود. اميرنظام مانند پدري دلسوز و مهربان براي ايرج بود و از هيچ گونه كمك و همراهي دريغ نداشت به او نامه هاي دلگرم كننده مي نوشت هداياي مختلف براي او مي فرستاد و از همه مهمتر او را با فرزند خود هم درس كرد و در محافل اهل فضل و كمال او را معرفي كرده و خلاصه تا آخر عمر ياري غمخار و رفيقي شفيق براي ايرج بود.  
اشعار ايرج در ابتدا جز تعدادي قصيد مديحه ساريي نبود و خود اين چنين نمي پسنديده و اشعار خوب و كامل او در نيمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع كه در دستگاه دولتي مشغول كار بود، بيشتر اشعار انتقادي و اجتماعي مي سرود.  
ايرج در سفرهايي كه همراه امين الدوله به اروپا داشت و آشنايي او با زبان فرانسه به او كمك فراواني كرد تا وي را مردي آزاد فكر و متجدد و ترقي خواه بار آورد، در نتيجه او در ابزار عقايد خود بسيار شجاعانه و بي باكانه سخن مي گفت اشعارش داراي رواني و سادگي خاصي بود تا همگان گفته هايش را دريابند. به رسم و رسومات خرافي و نقص هاي اجتماعي. تعارفات بيهوده خرده مي گرفت و از آنها به دور بود.  
آموزگاري دلسوز، توانا و انديشمند بود نه براي پاداش گرفتن و نه براي مقام گرفتن و ستايش شدن شعر مي سرود و از طريق زحمت و تلاش مجدانه به جايي رسيده بود. به تعليم و تربيت كودكان بسيار اهميت مي داد و در اين حين علاقه وافري به زنده كردن ادبيان غني فارسي داشت از جمله كارهاي او كه براي كودكان و نوجوانان سروده است مي توان به: شوق درس خواندن، مهرمادر، كلاغ و روباه، پسر بي هنر و ... اشاره كرد.  
يكي از پسران ايرج به نام جعفر قلي ميرزا در زمان حيات پدر به دليل نامعلومي خودكشي كرد و پدر حساس خود را داغدار و ماتم زده ساخت.  
ايرج يك پسر ديگر به نام خسرو و يك دختر ديگر به نام ربابه نيز از خود به جاي گذاشت.  
وفات ايرج ناگهاني و بسيار تاثرانگيز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجري قمري كه مطابق با يكي از آخرين روزهاي ماه اسفند سال 1304 هجري شمسي بود اتفاق افتاد و علت آن را سكته قلبي نگاشته اند.  
و اينك اشعار او:  

پسر بي هنر

 

پسر بي ادب و بي هنري

داشت عباس قلي خان پسري

كُلفت خانه زدستش به اَمان

اسم او بود علي مردان خان

بود چون كِرْمِ به گل رفته فرو

هر سحرگه دم در بر لب جو

همه از او بدشان مي آمد

بسكه بود آن پسره خيره و بَد

دهنش را به لَلِه كج مي كرد

هر چه مي گفت لَلِه لج مي كرد

بچه گنجشك در آوردي زود

هر كجا لانه گنجشكي بود

مادرش مات كه اين چه شكمست

هر چه مي دادند، مي گفت كم است

نه معلم نه لَلِه نه نوكر

نه پدر راضي از او نه مادر

تو مشو مثل علي مردان خان

اي پسر جانِ من اين قصه بخوان

 
 
:شعري كه ايرج براي سنگ مزارش سروده است  

يا از اين بعد به دنيا آييد

اي نكويان كه در اين دنياييد

ايرجم، ايرج شيرين سخنم

اين كه خفته است در اين خاك منم

يك جهان عشق نهان است اينجا.

مدفن عشق جهان است اينجا

مدفن عشق بود مدفن من

عاشقي بوده به دنيا فن من

حرف عيش و طرب مستي بود

آنچه ار مال جهان هستي بود

مرده و زنده من عاشق اوست

هر كه را روي خوش وخوي نكوست

بي شما صرف نكردم اوقات

من همانم كه در ايام حيات

شوق ديدار شما در من بود

تامرا روح و روان در تن بود

باز در راه شما بنشستم

بعد چون رخت زدنيا بستم

چشم من باز به دنبال شماست

گرچه امروز به خاكم ماواست

بگذاريد بر خاكم قدمي

بنشينيد بر اين خاك دمي

در دل خاك دلم شاد كنيد

گاهي اوقات از من به سخن ياد كنيد

 
 

ايرج ميراز باساده ترين زبان نكات ظريف و اخلاقي رابخوبي بيان مي كند و اين رواني كلام او خواننده را به اشعارش جذب مي كند

 

 

 

ابياتي از شعر نصيحت به فرزند

 

دارم پسري بنام خسرو

ازحال جهان ز كهنه و نو

پيداست كه طفل هوشيار است

هر چند كه سال او چهار است

بر ديده غير تا چه آيد

در ديده من چنين نمايد

در چشم پدر بهشت باشد

هر چند كه طفل زشت باشد

بشنو زپدر نصيحتي چند

هان اي پسر عزيز دلبند

وزخواب سحرگهان بپرهيز

مي باش به عمر خودسحر خيز

بايد كه به پاكيش بكوشي

از نرم و خشن هر آنچه پوشي

چون پاك و تميز بود زيباست

گر جامه گليم ياكه ديباست

انگشت مبر به گوش و بيني

چون غير به پيش خويش بيني

ناخن بر اين و آن مپيراي

زان بر كس خلال منماي

كت قهرِ دهان شود نمايان

در بزم چنان دهن مدرّان

طوري كه به خلق خوش نيايد

خميازه كشيد مي نبايد

آماده خدمتش به جان باش

با مادر خويش مهربان باش

از گفته او مپيچ سر را

باچشم ادب نگر پدر را

پيش همه كس عزيز باشي

چون با ادب و تميز باشي

در قلب بود زبان عاقل

نادان به سر زبان نهد دل

هر چند ترا در آن ضررهاست

زنهار مگو سخن بجز راست

چيزي زدروغ زشت تر نيست

گفتار دروغ را اثر نيست

عيبش به زبان خويش مپسند

از عيب كسان زيان فروبند

زحمت ببري ز زندگاني

گه صنعت و حرفتي نداني

كن نيك تامل اندر اين باب

هر شب كه روي به جامه خواب

وزكرده خود چه برده اي سود

كان روز به علم تو چه افزود

آن روز ز عمر خويش مشمار

روزي كه در آن نكرده ايي كار

وين دفتر درس خواند خواهي

من مي روم و تو ماند خواهي

با فاتحه روحم آشنا كن

اين جا چو رسي مرا دعا  كن

 
   
   
   
   


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:49 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
بديع الزمان فروزانفر
سال و محل تولد: 1283 ه.ش‌ - روستاي‌ بشرويه‌ طبس‌
سال و محل وفات: 1349- تهران‌
زندگينامه: جليل‌ ضياء اديب‌،دانشمند و مورخ‌ مشهور معاصر كه‌ بعد ها بديع‌ الزمان‌ فروزانفر نام‌ گرفت‌ در سال‌ 1283 ه.ش‌ در روستاي‌ بشرويه‌ از توابع‌ طبس‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ شيخ‌ علي‌ پسر آخوند ملا محمد حسن‌ قاضي‌ بود كه‌ هر دو شاعر و فقيه‌ و طبيب‌ بودند ونسبشان‌ به‌ ملا احمد توني‌ از علماي‌ عصر شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوي مي‌رسيد. بديع‌ الزمان‌ مقدمات‌ علوم‌ اسلامي‌ را در زادگاه‌ خود آموخت‌ و در سال‌ 1338 ه.ش‌ به‌ مشهد رفت‌ و به‌ مدت‌ چهار سال‌ در محضر اساتيد بزرگي‌ نظير عبدالجواد اديب‌ نيشابوري‌، حاج‌ ميرزا حسين‌ سبزواري‌ و حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ آشتياني‌ فقه‌ و منطق‌ ،اصول‌ وادبيات‌ عرب‌ را فراگرفت‌. وي‌ در سال‌ 1342 ه. ش‌ به‌ بديع‌ الزمان‌ فروزانفر جليل‌ ضياء اديب‌،دانشمند و مورخ‌ مشهور معاصر كه‌ بعد ها بديع‌ الزمان‌ فروزانفر نام‌ گرفت‌ در سال‌ 1283 ه.ش‌ در روستاي‌ بشرويه‌ از توابع‌ طبس‌ به‌ دنيا آمد. پدرش‌ شيخ‌ علي‌ پسر آخوند ملا محمد حسن‌ قاضي‌ بود كه‌ هر دو شاعر و فقيه‌ و طبيب‌ بودند ونسبشان‌ به‌ ملا احمد توني‌ از علماي‌ عصر شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوي‌ مي‌رسيد. بديع‌ الزمان‌ مقدمات‌ علوم‌ اسلامي‌ را در زادگاه‌ خود آموخت‌ و در سال‌ 1338 ه.ش‌به‌ مشهد رفت‌ و به‌ مدت‌ چهار سال‌ در محضر اساتيد بزرگي‌ نظير عبدالجواد اديب‌ نيشابوري‌، حاج‌ ميرزا حسين‌ سبزواري‌ و حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ آشتياني‌ فقه‌ و منطق‌ ،اصول‌ وادبيات‌ عرب‌ را فراگرفت‌. وي‌ در سال‌ 1342 ه. ش‌ به‌ تهران رفت‌ و مطالعات‌ اسلامي‌ وادبي‌ خود را در رشته‌ هاي‌ گوناگون‌ اعم‌ از فقه‌ و اصول‌ ،شرح‌ اشارات‌ و شفا و كليات‌ قانون‌ابو علي‌ سينا،تحرير اقليدس‌ و اسفار و الهيات‌ ادامه‌ داد. استاد بديع‌ الزمان‌ فروزانفر در سال‌ 1305 در مدرسه‌ معروف‌ دارالفنون‌ به‌ تدريس‌ فقه‌ و اصول‌ پرداخت‌ و در سالهاي‌ 1306 و 1307 ادبيات‌ فارسي‌، منطق‌ و عربي‌ را در مدرسه‌ حقوق‌ و دارالمعلمين‌ تدريس‌ نمود. در سال‌ 1310 استاد تفسير قرآن‌ و ادبيات‌ عربي‌ مدرسه‌ عالي سپهسالار شد و در سال‌ 1313 پس‌ از تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ به‌ استادي‌ و معاونت‌ دانشكده‌ معقول‌ و منقول‌ (دانشكده‌ الهيات‌ فعلي‌) برگزيده‌ شد. بديع‌الزمان‌ فروزانفر از اين‌ زمان‌ به‌ مدت‌ 30 سال‌ در دانشگاه‌ تهران‌ و در رشته‌ هاي‌ مختلف‌ اعم‌از ادبيات‌ فارسي‌ ، تاريخ‌ ، تصوف‌ اسلامي‌، عرفان‌ و ادبيات‌ عرب‌ تدريس‌ نمود.وي‌ درسال‌ 1323 به‌ سمت‌ رئيس‌ دانشكده‌ معقول‌ و منقول‌ دانشگاه‌ تهران‌ برگزيده‌ شد و از ابتداي‌ تأسيس‌ فرهنگستان‌ ايران‌ به‌ عضويت‌ آن‌ درآمد. بديع‌ الزمان‌ طي‌ سالهاي‌ 1313 تا 1332 عضو شوراي‌ عالي‌ فرهنگ‌ ايران‌ بود و دو دوره‌ به‌ نمايندگي‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌وقت‌ (مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ فعلي‌) و مجلس‌ سنا انتخاب‌ شد. استاد فروزانفر دهها سفر علمي‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌ اروپائي‌ و آسيائي‌ انجام‌ داد و يك‌ دوره‌ نيز در دانشگاه‌ بيروت‌ لبنان‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ را تدريس‌ نمود. وي‌دانشمندي‌ برجسته‌ و نكته‌ سنج‌ بود و در علم‌ رجال‌ و تحقيق‌ احوال‌ بزرگان‌ ادب‌ و فارسي‌ ايران‌ كنجكاوي‌ خاصي‌ داشت‌ و از اساتيد منحصر به‌ فرد تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بود كه‌ به‌ معارف‌ اسلامي‌ و ادبيات‌ عرب‌ نيز تسلط داشت‌ . عمده‌ مطالعات‌ استاد بديع‌ الزمان‌ در مورد عطار نيشابوري و مولانا جلال‌ الدين‌ رومي بود و بيش‌ از چهل‌ سال‌ به‌ غور و بررسي‌ پيرامون‌ مثنوي‌ معنوي‌ مولانا پرداخت‌ وشرح‌ پرمايه‌ او بر مثنوي‌ مولانا جلال‌ الدين‌ رومي‌ مانند خود مثنوي‌ از آثار جاويدان‌ ادبيات‌ فارسي‌ بشمار مي‌رود. از نصايح‌ مكرر استاد به‌ شاگردانش‌ اين‌ جمله‌ بود (توقف‌ مرگ‌ است‌.) بديع‌ الزمان‌ شعر نيز مي‌ سرود و اشعار باقي‌ مانده‌ از وي‌ نمودار سبك‌ خراساني‌ به‌ويژه‌ سبك‌ ناصر خسرو است‌. اين‌ استاد گرانمايه در سال‌ 1349 در سن‌ 68 سالگي‌ در تهران‌ درگذشت‌.

آثار: مهم‌ترين‌ آثار بديع‌ الزمان‌ فروزانفر عبارت‌ است‌ از: سخن‌ و سخنوران‌ در 2 جلد 1312 ، منتخبات‌ ادبيات‌ فارسي‌ 1314 ،رساله‌ در احوال‌ مولانا جلال‌ الدين‌ رومي‌ 1315، تاريخ‌ ادبيات‌ ايران‌ 1317 ، فرهنگ‌ تازي‌ (عربي‌)به‌ فارسي‌ ج‌ 1 ، 1319، خلاصه‌ مثنوي‌ 1321 ، دستور زبان‌ فارسي‌ (بامشاركت‌ چهار تن‌ از دانشمندان‌) 1323 ، قديمي‌ ترين‌ اطلاع‌ از زندگاني‌ خيام1327، فيه‌ مافيه‌ از گفتار مولوي‌1330، مأخذ قصص‌ و تمثيلات‌ مثنوي‌ 1333 ، احاديث‌ مثنوي‌ 1334 ، ديوان‌ شمس‌ تبريزي (دو جلد) 1336-47، احوال‌ و تحليل‌ آثار فريدالدين‌ عطار نيشابوري 1340،شرح‌ مثنوي‌ شريف‌ 3 جلد 1346-48 ،مناقب‌ اوحد الدين‌ حامد كرماني‌ 1347.
__________________


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:42 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
دكتر عبدالحسين زرين كوب در سال 1301 هجري شمسي در بروجرد ديده به جهان گشود . دكتر زرين كوب تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خويش به پايان برد .سپس در كنار تحصيل در دوره متوسطه به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرع و ديندار بود ،اوقات فراغت را صرف فراگيري علوم ديني و حوزه اي نمود ،و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيات عرب،به شعر عربي هم علاقمند شد .گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه در رشته علمي تحصيل مي كرد با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبياتي بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد ،واو آن را در مطالعه نگرفته باشد .به دنبال تعطيلي كلاس ششم متوسطه در تنها دبيرستان شهر براي ادامه تحصيل به تهران رفت. اما اين رشته ادبي را برگزيد و در سال 1319 تحصيلات دبيرستاني را به پايان برد،و با وجود آنكه كتابهاي سالهاي چهارم و پنجم متوسطه ادبي را قبلا نخوانده بود در ميان دانش آموزان رشته ادبي سراسر كشور ،رتبه دوم را به دست آورد.با بازگشايي مجدد دانشگاهها در سال 1320 ،دكتر عبدالحسين زرين كوب در امتحان ورودي دانشكده حقوق شركت كرد.با آنكه پس از كسب رتبه اول ،در دانشكده ثبت نام هم كرده بود،اما به الزام پدر ،ناچار به ترك تهران شد . در همان ايام ،علي اكبر دهخدا كه رياست دانشكده حقوق را به عهده داشت ،از اينكه چنين دانشجوي فاضلي را از دست مي داد ،اظهار تاسف كرده بود. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او ر ا به دانشگاه كشاند .در سال 1324 ،پس از آنكه در امتحان ورودي دانشكده علوم معقول و منقول ،و دانشكده ادبيات حايز رتبه اول شده بود ،وارد رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران شد. به هر تقدير ،عبدالحسين زرين كوب در سال 1327 به عنوان دانشجوي رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل شد،و سال بعد وارد دوره دكتري رشته ادبيات دانشگاه تهران گرديد و درسال 1334 از رساله دكتري خود با عنوان (نقد الشعر ،تاريخ و اصول آن) كه زير نظر بديع الزمان فروزانفر تاليف شده بود با موفقيت دفاع كرد .
دكتر زرين كوب در سال 1330 دركنار عده ايي از فضلاي عصر همچون عباس اقبال آشتياني ،سعيد نفيسي ،محمد معين،پرويزناتل خانلري ،غلامحسين صديقي و عباس زرياب ،براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دايره المعارف اسلام (e1)طبع هلند،دعوت شد .
دكتر زرين كوب در ايام تحصيل در تهران ،چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه ،آشنايي بيشتر يافت .از همان روزگار با فلسفه هاي معاصر غربي نيز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نيز علاقمند گرديد. استاد كه از قبل با زبانهاي عربي ،فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود در سالهاي جنگ دوم جهاني ،با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايام در ايران به سرمي بردند،به آموزش اين دوزبان پراخت .در سال 1323 نخستين كتاب او به نام (فلسفه ،شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري درايران) در بروجرد منتشر شد ،در حالي كه در اين هنگام ،حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تاليف كتاب مي گذشت .
دكتر زرين كوب پس از آنكه به الزام پدر دانشكده حقوق را ترك گفت ،به زادگاه خود بازگشت ،و در خرم آباد و بعددر بروجرد به كار معلمي پرداخت ،كاري كه به تدريج علاقه جدي بدان پيدا كرد .در دوران معلمي ،از تاريخ و جغرافيا وادبيات فارسي گرفته تا عربي و فلسفه و زبان خارجي و حتي رياضي و فيزيك و علم الهيات ،همه را تدريس كرد .دكتر زرين كوب پس از اخذ درجه دكترا ،از سوي استاد فروزانفر ،براي تدريس دردانشكده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 يا رتبه دانشياري ،كار خود را دانشگاه تهران آغاز كرد و به تدريس تاريخ اسلام ،تاريخ اديان ،تاريخ كلام و مجادلات فرق ،تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت .پس از دريافت رتبه استادي دانشگاه تهران (1339 ش ) دكتر زرين كوب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران ،ودوره دكترا ادبيات فارسي دانشگاه تهران و در دانشكده هنرهاي درماتيك به افاضه پرداخت.در سالهاي 1347 تا سال 1349 در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاههاي كا ليفرنيا و پرنيستون به تدريس علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيات مشغول به كار شد .
دكتر زرين كوب در 24شهريور 1378 به دليل بيماريهاي قلب و چشم و پروستات در گذشت.

آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب
۱-دو قرن سكوت/ ۲-تاريخ مردم ايران پيش از اسلام/ ۳-تاريخ مردم ايران بعد از اسلام/ ۴-بامداد اسلام/ ۵-كارنامه اسلام/ ۶-ارزش ميراث صوفيه/ ۷-پله پله تا ملاقات خدا/ ۸-سرني /۹-با كاروان حله/ ۱۰-پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد .........

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:41 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
علامه دهخدا




يکي از شخصيت هاي برجسته و سرشناس علمي و فرهنگي ايران که از مفاخر کشور ما به شمار ميرود علي اکبر دهخدا معروف به ( علامه دهخدا ) مي باشد که تاليف پر ارزش او ( فرهنگ دهخدا ) يکي از مهمترين آثار فرهنگي در زبان فارسي است که خوشبختانه تمام مجلدات آن به چاپ رسيده و مورد استفاده محققين و دانشمندان و فرهنگيان و دانش پژوهان قرار دارد.

علامه دهخدا تنها يک شخصيت فرهنگي نبود بلکه از شروع مشروطيت در فعاليتهاي سياسي شرکت داشت، چه از طريق نوشتن مقالاتي با امضاي ( دخو ) يا با امضاي صريح خود دوشادوش مشروطه خواهان قرار داشت و با محمد عليشاه آن چنان جنگيد که نزديک بود نظير همکارش ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل اعدام گردد. ولي با تقي زاده در سفارت انگليس پناهنده گرديد و سپس به اروپا فرستاده شد که به تکميل معلومات خود پرداخت و با انتشار روزنامه در خارج از کشور با روش استبدادي محمد عليشاه مبارزه کرد. پس از مراجعت به ايران در کنار تقي زاده قرار داشت و از کرمان به نمايندگي مجلس انتخاب گرديد.

ساليان دراز گرد سياست نگشت و به کار مطالعاتي و فرهنگي اشتغال داشت تا اينکه در دولت دکتر مصدق به ياري او شتافت. در جريان 25 مرداد وقتي شاه از کشور خارج گرديد و دکتر مصدق مي خواست رژيم سلطنتي ايران با تشکيل شوراي سلطنت حفظ شود، علامه دهخدا را براي رياست شوراي سلطنتي دعوت نمود، ولي چون اوضاع تغيير کرد اين کار صورت نگرفت.
علامه دهخدا بعد از 28 مرداد 32 مورد تعقيب قرار گرفت. او از جواني عشق به کارهاي سياسي داشت. پدر دهخدا ر( خانباباخان ) نام داشت که از مالکين قزوين بود و دهخدا در سال 1258 شمسي در قزوين تولد يافت. او از شاگردان غلامحسين بروجردي بود که علوم ديني و زبان عربي را نزد او فرا گرفت. هنگام افتتاح مدرسه علوم سياسي در آنجا به تحصيل پرداخت و پدر فروغي معلم ادبيات او بود و در آنجا به زبان فرانسه آشنا شد و دو سال هم در اروپا به فراگرفتن زبان فرانسه اشتغال يافت.

پس از کناره گيري از سياست به چهارمحال بختياري رفت و شروع به تاليف لغت نامه فارسي نمود و تا آخر عمر به تدوين اين گنجينه گرانبها اشتغال داشت. مدتي هم رياست مدرسه حقوق و علوم سياسي به او سپرده شده بود. تا کنون 204 جلد از لغت نامه دهخدا با 21400 صفحه چاپ شده که 22 جلد در زمان حيات خودش و 102 جلد در زمان دکتر محمد معين و 80 جلد توسط جعفر شهيدي به زير چاپ رفت و در سالهاي اخير نيز تجديد چاپ شد. از نزديکترين ياران و دوستان و همکاران او علامه محمد قزويني بود که مدت 36 سال در اروپا بسر برده و به کار تحقيق و نويسندگي پرداخت. دهخدا هميشه مي گفت ( هرگز کسي را در امانت داري و حفظ حرمت ادباء و محققين و وسواس در کار تحقيق چون علامه قزويني نديدم ). علامه قزويني بيشتر کارهاي تحقيقي خود را با تقي زاده در ميان ميگذاشت و مشاوره با او را ضروري مي دانست. دوستان نزديک اين دو محقق عاليمقام ايراني : دکتر قاسم غني - ذکاءالملک فروغي - استاد پور داود - محمد علي جمال زاده - دکتر فروزانفر - حبيب يغمائي - استاد جلال همايي و اقبال آشتياني بودند و کساني نظير احمد کسروي - سعيد نفيسي - دکتر معين و مجتبي مينوي که خود از محققين و دانشمندان معاصر بودند به شاگردي اين دو علامه افتخار مي کردند.

وقتي دکتر مصدق از دادگاه لاهه بازگشت و با انتشار اوراق قرضه از مردم کمک خواست، علامه دهخدا براي او نوشت ( مبلغ ده هزار تومان براي مصارف ملي بلاعوض تقديم داشتم. اين آخرين چيزيست که از مال دنيا دارم و از کوچکي آن شرمسارم ). مي توان گفت در ميان انديشمندان معاصر ايران علامه دهخدا جلوه فروزنده اي داشت و بايد او را بزرگمرد فرهنگ نوين ايران خواند. او سرشار از عشق به فرهنگ وطن بود و نامي بلند در ميان دانشمندان ايراني داشت که آثار ابدي و جاويدان از خود به يادگار گذاشته است.

دهخدا به امور مالي بي اعتنا بود. وقتي کتاب امثال و حکم او انتشار يافت و پر فروش گرديد، در آمد آن را وقف چاپ کتب مفيد کرده بود که به تصويب کمسيون فرهنگ برسد. زندگي دهخدا همواره با انتشار روزنامه و کتاب تواًم بوده است. روزنامه سروش را در باکو و تفليس و استانبول و فرانسه و سويس حتي براي چند شماره منتشر مي ساخت. سازمان يونسکو يکصدمين سال تولد او را جشن گرفت و همين امر نشان مي دهد که مقامات علمي و فرهنگي جهان تا چه حد خدمات او را ارج مي نهند.

هنگامي که دهخدا در جواني به اروپا تبعيد گرديد وضع زندگي او چنان سخت شده بود که قصد انتحار داشت و اين نامه از او انتشار يافته است : سه ماه است از تهران و ايران اخراجم کرده اند و به اين گوشه دنيا پناه برده ام، الان بستگان من در تهران در دست حوادث .... روزگارشان در خوف، جا و نان هم ندارند و خبري هم ازشان ندارم و نمي خواهم که خبري داشته باشم ... قصد خودکشي در اين يک ماه اخير مرا واداشت که کم کم حُب همه چيز و همه کس را از خاطر دور کنم براي اينکه حاضر تر به مرگ باشم ...
در هر حال يک هفته اي است که به اين فکر افتاده ام که با آخرين کوششهاي خود بلکه بتوانم قدري مدت زندگي خود را طول داده و باز بار گران مادر و خواهرم را تخفيف بدهم. بعد از اينکه همه دينا را با پاي خيال به هم زده ام خيالم بر اين قوت گرفته که استانبول بروم و در آنجا به روزنامه نگاري يا به شاگردي يک تجارتخانه يا حمالي و يا عملگي، دنباله حيات خود را امتداد بدهم و ننگ خودکشي و گريختن از زير بار تکليف و مسئوليت طبيعي را قبول نکنم. علت اينکه به استانبول مي روم براي اين است که آنجا تجار ايراني خيلي است و گذشته از اين، کار همه قسم زياد و زندگي ارزان، و خاصه که من براي هر قسم زندگي مهيا و مستعد شده ام. اما اجراي اين خيال هم بسته به تحصيل يک مقدار وجوهي است که قرض خود را در اينجا بپردازم و به قدر مسافرت تا آنجا هم داشته باشم. امروز در تمام دنيا يک نفر را که بتوانم به او اظهار فقر خود را بکنم ندارم و اگر هم اظهار کنم مطمئن نيستم که همراهي کند .

معاون الدوله غفاري، دهخدا را با خود به اروپا برد و بيش از دو سال در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت. در اين مدت زبان فرانسه و معلومات جديد را تکميل کرد. دهخدا در پاريس با علامه قزويني معاشر بود. سپس به سويس رفت و در " ايوردن " سويس نيز سه شماره از صوراسرافيل را منتشر ساخت و از آنجا به استانبول رفت و با مساعدت تني چند از ايرانيان که در ترکيه بودند روزنامه اي به نام " سروش " به زبان فارسي انتشار داد که حدود ر15 شماره منتشر شد. پس از آنکه مجاهدان تهران را فتح کردند و محمد عليشاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و کرمان به نمايندگي مجلس شورايملي انتخاب شد و با استدعاي احرار و سران مشروطيت از عثماني به ايران باز آمد و به مجلس شورايملي رفت. در دوران جنگ بين الملل اول دهخدا در يکي از قراء " چهار محال بختياري " منزوي شد و پس از جنگ به تهران بازگشت و از کارهاي سياسي کناره گرفت و به خدمات علمي و فرهنگي مشغول شد. روز ر15 بهمن سال 1313 که نخستين سنگ بناي دانشگاه تهران نصب شد و فعاليت دانشگاهي توسعه يافت .

اولين روساي دانشگاه چنين انتخاب شدند : علامه دهخدا رئيس دانشکده حقوق و دکتر عبدالحميد زنگنه معاون، دکتر محمد حسين لقمان ادهم ( لقمان الدوله ) رئيس دانشکده پزشکي و دکتر محمد حسين اديب معاون، حاج سيد نصرالله تقوي رئيس دانشکده معقول و منقول و دکتر بديع الزمان فروزانفر معاون، دکتر محمود حسابي رئيس دانشکده فني و دکتر عيسي صديق رئيس دانشکده ادبيات و علوم و دانشسرايعالي دکتر محمد جعفر محجوب چنين مي نويسد : علامه استاد علي اکبر دهخدا در سال 1258 شمسي چشم به جهان گشود، پدرش پيش از ولادت دهخدا به تهران آمده و در اين شهر اقامت گزيده بود. دهخدا از تربيت و سرپرستي پدر بهره مندي نداشت. ده ساله بود که پدر را از دست داد و تحت نظارت مادر به تحصيل ادامه داد. نخستين مربي و معلم او يکي از فضلاي عصر به نام شيخ غلامحسين بروجردي بود که در مدرسه حاج شيخ هادي حجره داشت و مقدمات عربي و دانش هاي ديني را تدريس مي کرد. دهخدا بارها گفته بود که هر چه دارد اثر تربيت و تعليم آن بزرگ مرد است. در هنگام نوجواني وي به مدرسه سياسي که به مديريت حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) اداره مي شد رفت و مدتي کوتاه در سال آخر مدرسه تحصيل کرد. معلم ادبيات فارسي مدرسه محمد حسين فروغي ( ذکاءالملک ) بود .

و چون دهخدا را در زبان و ادب فارسي داراي دستي قوي يافت گاه تدريس آن را بر عهده وي مي نهاد. با آن که دهخدا در آن عصر هنوز بسيار جوان بود به واسطه همسايگي با حاج شيخ هادي نجم آبادي، روحاني روشن بين و بسيار دانشمند عصر بديدار وي مي رفت و مانند طلاب سابقه دار از محضر از محضر او بهره مند مي شد.

حاج شيخ هادي نجم آبادي مردي بسيار مستعد بود. زباني سخنگو و حافظه اي قوي داشت تا به آن حد که معروف بود در رشته هاي مختلف علوم ديني هيچکس توانايي مباحثه با او را نداشت و در برابر وي تاب نمي آورد. گويند که وي سراسر شرايع الاسلام محقق حلي را که ( قرآن الفقه ) خوانده مي شد از بر داشت و آن را تقرير و تدريس مي کرد. در همين هنگام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و هنگامي که معاون الدوله غفاري به سفارت ايران در کشورهاي بالکان منصوب شد، دهخدا را با خود به اروپا برد. استاد در آنجا زبان فرانسه و معلومات جديد خويش را تکميل کرد. دوران شگفتگي دهخدا و فعاليتهاي روزنامه نگاري، ادبي و سياسي بي نظير وي پس از بازگشت از اين سفر بود. در آن هنگام ميرزا قاسم خان تبريزي که بعد به صوراسرافيل معروف شد با همکاري ميرزا جهانگير خان شيرازي آهنگ انتشار روزنامه اي داشتند. دهخدا با اين روزنامه همکاري خود را آغاز نهاد و در حقيقت مغز متفکر و مرکز اصلي و نويسنده مهم اين روزنامه به شمار آمد. فعاليت هاي سياسي دهخدا او را در رديف دوتن ديگر قرار داد .

که محمد عليشاه آن سه تن را از هر کس ديگر در ايران دشمن تر مي داشت و دو تن ايشان ( ميرزا جهانگير خان و ملک المتکلمين ) کشته شدند و دهخدا از اين معرکه جان سالم بدر برد و به اروپا تبعيد گرديد و در آنجا نيز با کمک معاضد السلطنه پيرنيا دو سه شماره ديگر از صوراسرافيل را در قصبهً " ايوردون " سويس انتشار داد.

مدتي کوتاه پس از برچيده شدن بساط استبداد صغير و بازگشت دهخدا از تبعيد، وي از فعاليت سياسي کناره گرفت و باقي زندگي پر برکت خود را صرف خدمتهاي فرهنگي کرد. حاصل اين فعاليت شبانه روزي وي که تا آرميدن وي در بستر مرگ ادامه يافت لغت نامه و امثال و حکم است که هر دو از آثار جاودان زبان فارسي است. دربارهً لغت نامه که فقط کار تنظيم و چاپ آن بيش از سي و پنج سال متوالي و بي وقفه بطول انجاميد کافي است گفته شود که آن را در عظمت و ارزش فرهنگي با شاهنامه استاد طوس برابر نهاده اند. شهادت علامه محمد قزويني دربارهً لغت نامه در اين باره گواهي راستين و حجتي قاطع است. قزويني در اين باب در مقدمه تاريخ عصر حافظ اثر دکتر غني نوشته است : دوست دانشمند ما دهخدا که قريب سي سال است بدون فتور مشغول جمع آوري مواد فرهنگ جامعي هستند براي زبان فارسي با شواهد کثيره بسيار مفصل و متنوع مبسوطي براي هر يک از معاني حقيقي يا مجازي هر کلمه، و تا کنون متجاوز از يک ميليون ورقهً يادداشت در اين خصوص جمع کرده اند و اگر انشاءالله اسباب مساعدت نمايد و اين مسودات خارج از حد احصاء مرتب شده به پاک نويس مبدل گردد، بزرگترين و جامع ترين و نفيس ترين فرهنگي از آن عمل خواهد آمد که بعد از اسلام تا کنون براي زبان فارسي فراهم آورده شده است و گويا متجاوز از صد هزار بيت شعر ... از اغلب دواوين شعراي مشهور و غير مشهور براي اين فرهنگ عجيب جمع کرده اند. اما کار دهخدا در جمع آوري مواد اين فرهنگ تا روز درگذشت او در هفتم اسفند ماه 1334 ادامه يافت و از آن پس به دست همکاران وي، نخست دکتر محمد معين و پس از درگذشت غم انگيز وي به دکتر سيد محمد جعفر شهيدي سپرده شد و واپسين صفحات لغت نامه از چاپ بيرون آمد.

روزنامه کيهان چاپ لندن درباره دهخدا چنين نوشت: دهخدا پس از سالها کار پيگير، يکي از غني ترين لغت نامه ها را به وجود آورد. ضرب المثل هاي پراکنده فارسي را با دقت و ممارست تمام گرد آورد و در چهار جلد زير عنوان " امثال و حکم " انتشار داد. فرهنگ فرانسه به فارسي را نوشت، ديوان شاعران برجسته اي چون ناصر خسرو، مسعود سعد، منوچهري، سوزني و ابن يمين را تصحيح و تنقيح کرد. در انديشه هاي ابوريحان بيروني به پژوهش پرداخت و حاصلش را در کتابي منتشر ساخت. و نيز آثاري از نويسندگان انديشمند اروپايي به فارسي بر گردانيد و از اين دست کارهاي بسيار ديگر ... ولي مهمتر از همه آن چه گفتيم، دهخدا با همه مشغوليتهاي خالص فرهنگي لحظه اي از مبارزه با استبداد و همزادش واپسگرايي باز نايستاد. مقالات کوبنده و آتشين دهخدا در هفته نامه " صوراسرافيل " لرزه بر اندام خود کامگان و ياران آنان مي انداخت و واپسگرايان از سوي ديگر به فرياد و فغان و تهديد و تکفير واميداشت. روزنامه براي او از جان عزيزتر بود. روزنامه بود که فرياد او را از نابساماني ها ،خشک انديشي ها و يکه تازي ها، باز مي تابانيد. هنگامي که پس از بمباران مجلس، به پاريس و بعد به سويس رفت، لحظه اي از انديشهً " قلم و روزنامه " رهايي نيافت و در تنهايي و فقر و غربت انتشار صوراسرافيل را از سر گرفت. به قول "ايرج افشار" " در کشورهاي بيگانه از گرسنگي نهراسيد و از ناملايمات نشکوهيد و از تلاش و کوشش تن نزد ... و با ياري علامه محمد قزويني و کمک هاي مادي و معنوي معاضدالسلطنه پيرنيا ( آن را ) با همان قطع و سبک و روش ... به چاپ رسانيد ر... " با انتشار شماره سوم در غربت دشواري هاي مالي، دهخدا را از پاي در آورد و صوراسرافيل خاموش شد. ولي مگر عشق او به قلم و روزنامه پايان مي گرفت؟ به استانبول که رفت، روزنامه ديگري را به نام سروش بر پا کرد، که آن نيز بيش از 15 شماره نپاييد. پس از فروپاشي استبداد صغير، دهخدا، به ايران بازگشت و از سوي مردم شايد خالص ترين مجلس مردمي به نمايندگي رفت. دهخدا در تمامي مقالات جدي و طنز آميز خود گرفتاري ها و دردها و نابساماني هاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي جامعه را پيش مي کشد و آنها را زير ذره بين مي برد. جهل و ناداني اعتيادات، خرافه ها، زور و ستم خان ها و مالکان، خيانت هاي بزرگان. ولي لبهً تيز حملهً او هميشه به سوي دو سر چشمه اصلي همه بدبختي هاي جامعه بر ميگردد : خودکامگي و واپسگرايي، که هر يک پشتيبان آن ديگري نيز هست. چرا که اگر آن يک نباشد، اين يک نيز از ميان بر مي خيزد. دهخدا و يارانش البته پيش از پاي نهادن در اين راه پر خطر، تکليف خود و دشمنان را روشن ساخته بودند. علامه دهخدا در بيوگرافي خود چنين مي نويسد : پدر من خانباباخان پسر آقا خان که او هم پسر مهر علي خان است، که سپاهي بوده و سمت سر رشته داري داشته و از او شمشيرها و چند عدد نيزه و خنجر با دسته هاي عاج و پيراهني که دو بار تمام آيات قرآني در پشت و روي آن نوشته شده بر جاي مانده است. پدر من از زن اول فرزندي نداشت. در سن کهولت مادر مرا به زني گرفت که من و برادرانم يحيي خان و ابراهيم خان و خواهرم از اين ازدواج مي باشيم. پدرم دو ده خود را در قزوين فروخت و به تهران آمد و در سنگلج اقامت گزيد و در 9 سالگي من پدرم درگذشت و مادرم مرا در کنف تربيت خود گرفت. در حجره هاي مختلف علوم قديم را فرا گرفتم. معلمين من شيخ غلامحسين بروجردي و شيخ هادي نجم آبادي بودند.



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:39 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
ابوالقاسم حسن عنصري بلخي (وفات سال 431 هجري قمري)، فرزند احمد، از شعراي فارسي سرا بود.

عنصري در بلخ به دنيا آمد و پس از تحصيلات ابتدايي به کار بازرگاني اشتغال يافت. عنصري در کار تجارت چندان موفق نشد و در يکي از سفرها اموالش توسط راهزنان غارت شد؛ پس به ناچار باز به فکر تحصيل افتاد.

عنصري توسط يکي از برادران سلطان محمود به دربارغزنويان راه يافت و پس از گذشت زمان کوتاهي عنوان ملکالشعرايي دربار را از آن خود کرد و در رأس حدود چهارصد نفر از سخنوران و شاعران قرار گرفت. عنصري در دربار محمود چنان ثروتي جمع کرد که زبانزد شعراي بعدي گشت، چنانچه خاقاني شرواني در اين باره گفته است: «شنيدم که از نقره زد ديگدان / ز زر ساخت آلات خوان عنصري».

ميگويند که ديوان شعر عنصري مشتمل بر سي هزار بيت بوده است، که در اثر گذشت زمان از بين رفته است، ولي آثار پراکنده بسياري از انواع شعر پارسي از وي بجاي مانده و در دست است.


تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | 9:31 بعد از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي
بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت
ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط
است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند.

کوتاه ترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه
لبخنده . . . . . . . . . . . نيشتو ببند.

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که ماهشون مال
منه .

اولين چيزي که بهش دل بستم تو بودي ... بي تو آرومو قرار نداشتم گريه
ميکردم من فقط تورو مي خواستم نه چيزه ديگه اي مي دونستم که بي تو خوابم
نمي بره ............دوستت دارم پستونک.

زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است.

بين هزاران ديروز و ميليون ها فردا . فقط يه دونه امروزه . پس از دستش
نديم و ازش لذت ببريم و با اين اس ام اس به عزيزانمون بگيم دوستشون
داريم.

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن. پرمعني ترين کلمه((ما))
است...آن را به کار بر. عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده. بي
رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن. خودخواهانه ترين
کلمه((من)) است...از آن حذر کن. نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را
فرو بر. بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن. با نشاط ترين
کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز. پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا...

جملات رمانتيک ويژه پيچوندن : - آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا
نباشي فرقي نميکنه!! - خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به
آتيش من بسوزي!!! - تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي
بهتر از من گيرت مياد!! - ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ
پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!! - تاکيد مداوم بر برخي جملات
شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد .

عشق شاديست عشق آزاديست عشق آغاز آدميزاديست.

در پارکينگ خاطراتم چشماتو پارک کردم,بعدش هم دلت رو پنچر کردم تا از دلم
نري

هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود نداره. اگه يک وقت ديدي
آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي.

لرزش صدات ، برق نگات ، تپش قلبت ، نفس هاي تند و عرقي که روي پيشونيت
نشسته همه گوياي يه چيز هستن : تيروئيدت پرکاره !

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي.

جبران خليل : عشق براي رشد تو و براي پيرايش توست ... مينديش كه مي تواني
عشق را هدايت كني ، زيرا اگر عشق ارزشمند بيابدت ، هدايتت خواهد كرد.

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن
است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست
بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا
رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات
ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني .

برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان سهمگيني
که در دلم غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام تو و عشق تو
را درخود جاي داده "اي مهربانترين" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با
نام توو ياد توپر کرده ام و سر انجام به زيباترين نکته هستي رسيده ام.

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون
اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان
باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را
به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان
به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد .

چه دليست اين دل من ؟ که ز تردي چو يک ساقه ي تاک به شتابي که تگرگ بشکند
ساقه و از هم بدرد پيکر برگ يا به آساني يک شاخه ي گل مي شکند چه دليست
اين دل من ؟

حس که پيدا شد عشق باريدن گرفت، هيچ ميداني رمز عاشق بودن هرکس فقط اين
است: ساده بودن، ساده ديدن، و ساده پذيرفتن...پس ساده ميگويم،
ساده...دوستت دارم .

هرگز براي عاشق،به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.گاهي در انتهاي
خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي ميرسي که ماه را بر لبانت مينشاند.


تاريخ : یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | 11:8 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
سعدی با فلسفه زندگی آشنا بود / فراگیر شدن شعر سعدی به دلیل نگاه اخلاقی آثار اوست
رئیس مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس گفت : سعدی فلسفه زندگی را می دانست و آن را به زبانی نرم و شاعرانه و در قالب های انسانی و بشردوستانه به مخاطبان القا می کرد.

ابراهیم خدایار- محقق و استاد دانشگاه، در گفتگو با خبرنگار مهر با اعلام این مطلب گفت: سعدی به واسطه داشتن روانی کلام در آثار خود توانست خدمات ارزنده ای نسبت به تاریخ زبان و ادبیات فارسی ایران انجام دهد. اخلاقی که وی در بوستان و گلستان به آن پایبند بود بعد از وی در آثار دیگران تکرار نشد.حضور سعدی در زندگی مردم پس از هفتصد سال مرگ وی می تواند نقطه عطفی در کارنامه او به شمار رود.

وی افزود: نه تنها در جامعه فارسی زبانان در حوزه متمدن ایران کتاب های وی ملموس و تاثیرگذاربوده است بلکه اگر کتاب های درسی کشورهای همسایه را نیز جستجو کنیم متوجه حضور پررنگ سعدی می شویم. علاوه بر اینها اندیشه های بشردوستانه همواره در آثار این شاعر بزرگ به چشم می خورد و درواقع به یمن این خصوصیت است که نام وی پرآوازه می شود.

خدایار با اشاره به اینکه شعر معروف " بنی آدم اعضای یکدیگرند " سعدی برگرفته از یک حدیث نبوی بوده است، تصریح کرد: این شعر به قدری توانست در اذهان و افکار مخاطبان نفوذ کند که دامنه اش تا به امروز نیز کشیده شده است و درنهایت این شعر را بر سردر سازمان ملل مشاهده می کنیم. ویژگی بارز سعدی دعوت انسان ها به سمت همیاری و جوهره انسان دوستی بوده است. ناگفته نماند که او در امور دیگر نیز تخصص داشت که از آن میان می توان به سرودن غزل عاشقانه و نثرمسجع اشاره کرد. درکنار این موارد نیز آثار وی - خاصه غزلیاتش - سهل و ممتنع بود.

وی خاطرنشان کرد: آوازه چیرگی قلم وی تا اندازه ای پیش رفته است که درحال حاضر در کشورهای آسیای میانه و اصولا در حوزه های علمی، فارسی را به وسیله آثار سعدی می آموزند . دلیلش هم این است که پیام سعدی پیامی جهانی بود و آثارش تماما حول محور انسان و اخلاقیات دور می زد.

رئیس مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس گفت: زیبایی سعدی برای فارسی زبانان مسلما قابل لمس تراست اما واقعیت این است که آثار نظم و نثروی از مولفه جهان شمول بودن برخورداراست. مشخصه ای که بجز آثار سعدی در کارهای نویسنده و شاعران بعد از او تکرار نشد. امروز مشاهده می کنیم که قالب های شعر کلاسیک در مقابل شعر نو عقب نشسته ، اما اشعار سعدی و حافظ همچنان با حفظ رمز ماندگاری، زمزمه تمام مردم است.



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 6:30 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

هستی به روایت شاعر

 

دگرگونیهای ریشه ای اجتماعی و فرهنگی افغانستان در سایه جنگ و هرج و مرج در سی سال گذشته چه اثری برجریان  شعر نو گذاشته است؟ جنید رفیع، شاعر و منتقد، در تحلیلی بودشناسانه ازشعر معاصر امروز افغانستان به این پرسش پاسخ داده است که  این متن  فشرده آن است:   

 

وقتی مسأله نو بودن در هر چیز مورد مطالعه قرار می گیرد، زمان با تمام هیبتش خود را می نمایاند. برای آنکه نو در بستر زمان به سر می برد و اتفاقی است که در یک مقطع تعریف شدۀ زمانی روی می دهد. موجودیت نو وابسته به زمان و قائم به آن است.

 

خصوصیات نو بودنی که در اینجا به آن نظر داریم، شکستن عناصر فرمی شعر گذشتگان نیست، بلکه به حیات درونی شعر معاصر مربوط است؛ ورود به قلمرو درون بودی در شعر، و مرکز قرار گرفتن فرد در منظومۀ شمسی شعر مورد نظر است. در بین شاعران دهه های قبل، ممکن است شعر پاره ای از آنها، آن درون گرایی و بیان فردیت و تن ندادن به سلایق جمع را داشته باشد اما در بین شاعران امروز، بخصوص در بین شاعرانی که در قالب های غیر عروضی شعر می گویند، شعر فرد گرایانه عمومیت یافته است. شاعران به دنبال دگردیسی های مختلف و شکننده و تجربۀ حال های متناقض که اغلب انعکاس صدای من ِ اجتماعی در نهادشان به شعر بدل می شد، حال به دنبال آن گم کردۀ درونی خویش اند و سعی در به سخن آوردن آن دارند. 

 

شعرهای سالهای اخیر شاعران افغانستان بازگو کننده من تنهایی است که فقط خود شاعر است، یعنی اکثر شعرها فقط از شاعر خود نمایندگی می کنند و زبان حال خاص اویند، نه بیشتر. درست مانند صحنه سیاسی افغانستان، این فرد است که دست به اقدام می زند، انتخاب می کند؛ خواه انداختن برگ رأی باشد و خواه امور دیگر، شاعر این روزگار می خواهد من ِ غمزدۀ خود را بسراید و در این ابزار، هستی به روایت اوست که عینیت می یابد. در یک نگاه ویژگی های شعر معاصر افغانستان را در چهار مورد زیر خلاصه می توان کرد.

1 – من به عنوان ستاینده معشوق عرفی

2 – من به عنوان مصلح و روشنفکر اجتماعی

3 – من انقلابی و گروه گرا

4 – من مغموم و تنها و فرد

 

در سه بخش اول شاعر در میان جمعیت به چشم می خورد و اکثرا در لباس کسی که در مردم چیزی را بر می انگیزد، عمل می کند و این برانگیختن مانند گفتگویی است که بین شاعر و مخاطبان جریان می یابد؛ بدین معنی که شعر شاعر کاملا متاثر از اتفاقات پیرامون است در حالی که بخش چهارم این گونه نیست. شاعر حتا در میان جمعیت نیز تنها است.

 

در شعر دهه سی و چهل هنوز باقیماندۀ مقلدانه و عرفی "من ِ" غنایی در قالب های بجا مانده از گذشته سروده می شد. به سنت شعری قرون گذشته، تغزل شاعرانه، با لحن حکیمانه و با اشاره ها و نکات اخلاقی، پند و اندرز، حکایات منظوم و ... همراه بود. جریان آن سالها در واقع ادامه همان خطی بود که از گذشته تا سدۀ سیزدهم در افغانستان رایج بود. حتا معشوق به عنوان قبله شعر تغزلی و غنایی – در تمام ادوار شعر فارسی، آن جان جاویدان و بالنده را در شعر معاصر نداشت. شایق جمال، شایق افندی، صوفی صاحب عشقری، نوید، ملک الشعرا قاری عبدالله، ندیم کابلی، مولانا قربت، ندیم قیساری، استاد بی تاب و دیگران، از این دسته اند، و من شاعری شان، معشوق – الگوی شان را می ستود، نه از آن خود را. بی آنکه قصد تخطئۀ شعر این شاعران در میان باشد ناچار تأکید می کنیم که من شاعری آنان، ما به ازای شعرهای گذشته زبان فارسی است و از آن فراتر نمی رود.

 

در کنار این شاعران برخی دیگر از شاعران بوده اند که شعرشان را می توان مقدمه یی بر جریان های روشنفکری معرفی کرد. من ِ شاعر این گروه در پی آن است تا مردمش را به بیداری و مبارزه با جهل بر انگیزد. افکار ترقی خواهانه سیاسی – اسلامی به پیروی از سید جمال افغانی و اقبال لاهوری و برخی دیگر از روشنفکران و فیلسوفان عربی بین این شاعران برجسته است. در جریان قبلی شاعر فقط نسبت به معشوق مسئولیت و وظیفه داشت، اما در این جریان شاعر وظیفه حرفه ای خود را روشنگری می داند و مولفه های دنیای جدید را به مخاطبان خویش  می شناساند و دغدغه های اصلی مردم یعنی استبداد را بیان می کند. شاعر روشنگر مجرایی است برای بیان شخصیت جمعی اش. هیچ خط حایلی بین من فردی و من جمعی شاعر وجود ندارد. قالب های شعری نزد این شاعران البته تا دهۀ سی و چهل همان قالب های شناخته شده قدیمی بود. ولی در همین دوره بود که فرم های نو تجربه شد.  

 

دسته سوم شاعرانی هستند که در دهۀ چهل و پنجاه زندگی می کردند و فعل و انفعالات احزاب سیاسی و سقوط و شکل گیری حکومت ها و رواج مشی انقلابی چپ را در دنیا و کشور تجربه می کردند. برای این گروه آنچه در درجه اول اهمیت قرار داشت، بیان و طرز دید گروهی خودش بود، گروهی در میان گروههای فراوان سرگردان دیگر. من شاعر در این دوره اسلحه ای بود که به قصد نابود کردن طرف مقابل، به سمت دشمن شلیک می کرد. و باز هم من حقیقی شاعر، من مفرد او نبود که شعر می شد. بلکه من شعر متاثر از من جمعی اش بود. معراج شاعر این بود که پرچم آزادی مردم را به باور خویش بر چکاد جایی بر افرازد. به این ترتیب باز هم شاعر به جای بازنمایی من خویش، به بازنمایی موهوم یک من جمعی می پرداخت. شعر در این دوره شعاری است از طرف یک ایدئولوژی خاص. چه چپ و چه راست. نکته جالب این است که تا پیش از اشغال افغانستان چنین چیزی را شاهد نبوده ایم اما بعد از اشغال من ِ دیگر شوندۀ شاعرانگی از فضاهای انتزاعی یا کمتر اجتماعی پیش از دوره اشغال به صورت من ِ انقلابی، من ِ ایدئولوژی زده، من ِ رزمنده، من ِ وطن پرست، من ِ قهرمان، من ِ چریک و من ِ.... در آمد. در این دوره شاعران گاه به اوزان نیمایی و گاه به شعر سپید روی می آورند. برای اینکه این قالب ها با مضمون اجتماعی سازگار ترند.

 

از درون این من مغلوب، من دیگر باره ای که با خصوصیات آن من های دیگر شاعران کمی متفاوت است سر بر می کشد ( دسته چهارم ) و در بردارنده همه کسانی است که دگرگونه می نگرند. این شیوه رویهمرفته حاصل شکست است. از شکست قهرمانان و فروریختن آنان در ذهن مخاطبان تا شکست دولتها و سیاستها و شکست عواطف و سرخوردگی وسیع اجتماعی. با وجود این عوامل دیگر نیز در این امر موثر بوده اند. از جمله اینکه شاعران مهاجر در ایران جریان های دگرگون شونده ادبیات ایران و هوای هر دم دیگر-شونده اش را زندگی کردند و در پاره ای موارد تأثیر گذار بودند.

 

در این دوره دیگر شاعر در پی قبولاندن باور و اعتقاد خودش نیست. خودش را می سراید و لاغیر. گو اینکه فراموش شود و به نسیان سپرده شود. چنین وضعی که توصیفش را کردیم، آخرین مرحله حرکت شعر معاصر فارسی افغانستان است که خود نتیجه مقدماتی است که در دهه های قبل چیده شده بود. می توان حتا آن را « شعر بن بست » نامید چرا که به ندرت در آن دشت های باز و راههای بی نهایت دیده می شود.



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 6:29 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگینامه




تصویر

دکترعبد الحسین زرین کوب، ادیب، مورخ، اسلام شناس، ایران شناس، محقق و نویسندۀ بزرگ معاصر، در 27 اسفند ماه 1301 شمسی در بروجرد، چشم به جهان گشود.

تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان برد. سپس در کنار تحصیل در دوره متوسطه به تشویق و ترغیب پدر که مردی متدین بود، اوقات فراغت را صرف فراگیری علوم دینی و حوزه ای نمود و ضمن تحصیل فقه و تفسیر و ادبیات عرب، به شعر عربی هم علاقمند شد. گرچه تا پایان سال پنجم متوسطه در رشته علمی تحصیل می کرد با این حال کمتر کتاب تاریخ و فلسفه و ادبیاتی بود که به زبان فارسی منتشر شده باشد و او آن را مطالعه نکرده باشد. به دنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر برای ادامه تحصیل به تهران آمد و رشته ادبی را برگزید و در سال 1319 تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد و با وجود آنکه کتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطه ادبی را قبلاً نخوانده بود در میان دانش آموزان رشته ادبی سراسر کشور، رتبه دوم را به دست آورد.

با بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 1320، دکتر عبدالحسین زرین کوب در امتحان ورودی دانشکده حقوق شرکت کرد. با آنکه پس از کسب رتبه اول ،در دانشکده ثبت نام هم کرده بود، اما به الزام پدر، ناچار به ترک تهران شد. در همان ایام، علی اکبر دهخدا که ریاست دانشکده حقوق را به عهده داشت، از اینکه چنین دانشجوی فاضلی را از دست می داد، اظهار تأسف کرده بود.
دکتر زرین کوب پس ازترک دانشکده حقوق به زادگاه خود بازگشت و در خرم آباد و بعد در بروجرد به کار معلمی پرداخت، کاری که به تدریج علاقه جدی بدان پیدا کرد.در دوران معلمی، از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی گرفته تا عربی و فلسفه و زبان خارجی و حتی ریاضی و فیزیک و علم الهیات، را تدریس کرد.

سرانجام اشتیاق به تحصیل بار دیگر او را به دانشگاه کشاند.
در سال 1324، پس از آنکه در امتحان ورودی دانشکده علوم معقول و منقول و دانشکده ادبیات حایز رتبه اول شده بود، وارد رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. به هر تقدیر، عبدالحسین زرین کوب در سال 1327 به عنوان دانشجوی رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصیل شد و سال بعد وارد دوره دکترای رشته ادبیات دانشگاه تهران گردید و در سال 1334 از رساله دکترای خود با عنوان (نقد الشعر، تاریخ و اصول آن) که زیر نظر بدیع الزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد.
پس از اخذ درجه دکترا، از سوی استاد فروزانفر، برای تدریس در دانشکده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 یا رتبه دانشیاری، کار خود را دانشگاه تهران آغاز کرد و به تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت.

دکتر زرین کوب در سال 1330 در کنار عده ایی از فضلای عصر همچون عباس اقبال آشتیانی ،سعید نفیسی، دکتر معین،پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب، برای مشارکت در طرح ترجمه مقالات دایرة المعارف اسلام (E1) طبع هلند، دعوت شد.

او در ایام تحصیل در تهران، چندی نزد حاج شیخ ابوالحسن شعرانی بپرداخت و با مباحث حکمت و فلسفه، آشنایی بیشتر یافت. از همان روزگار با فلسفه های معاصر غربی نیز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نیز علاقمند گردید. استاد که از قبل با زبانهای عربی، فرانسوی و انگلیسی آشنا شده بود در سالهای جنگ دوم جهانی، با کمک بعضی از صاحب منصبان ایتالیایی و آلمانی که در آن ایام در ایران به سر می بردند، به آموزش این دو زبان پراخت. در سال 1323 نخستین کتاب او به نام (فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران) در بروجرد منتشر شد، در حالی که در این هنگام، حدود چهار سال یا کمی بیشتر از تاریخ تالیف کتاب می گذشت.

وی که از زمان شروع تحصیلات دانشگاهی به عنوان دبیر در دبیرستانهای تهران به تدریس پرداخته بود. از سال 1328، سردبیری مجله هفتگی مهرگان را نیز عهده دار شد که با وجود وقفه هایی، این همکاری تا پنج سال تداوم یافت. در سال 1335 با رتبه دانشیاری، کار خود را در دانشگاه تهران آغاز و به تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت. در همین سال، برای مدت کوتاهی نیز امور مربوط به انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب را به عهده گرفت. پس از دریافت رتبه استادی دانشگاه تهران (1339 ش)، دکتر زرین کوب چندی نیز در دانشسرای عالی تهران ونیز در دانشکده هنرهای دراماتیک تدریس کرد.
مدتی هم در موسسه لغت فرانکلین با مجتبی مینوی به همکاری مشغول شد. در این میان، یکچند سردبیری مجله راهنمای کتاب را پذیرفت (1342 ش)، و فصل خاصی برای ارائه ادبیات معاصر ایران در مجله به وجود آورد. با این حال همکاری وی با نشریات ادواری داخلی به اینجا محدود نمی شود و فعالیت علمی استاد در انتشار مجلاتی همچون سخن، یغما، جهان نو، دانش، علم و زندگی، مهر و فرهنگ ایران زمین، چشمگیر است.

در سالهای 1347 تا سال 1349 در آمریکا به عنوان استاد میهمان در دانشگاههای کالیفرنیا و پرنیستون به تدریس علوم انسانی پرداخت،سپس به دانشگاه تهران انتقال یافت و در دو گروه تاریخ و ادبیات مشغول به کار شد.

فعالیتها

سفرهای علمی متعدد استاد به اروپا، امریکا، جمهوریهای شوروی(سابق)، هند، پاکستان و کشورهای عربی، در دیدار از کتابخانه ها، موزه ها و موسسات علمی، و تهیه عکس از بعضی نسخه های خطی فارسی و عربی گذشته است. طی همین سفرها وی با جمعی از دانشمندان و نویسندگان بزرگ ایرانی و خارجی آشنائی نزدیک یافت.

دکتر زرین کوب در بسیاری از مجامع و مجالس علمی جهانی شرکت کرده و به عنوان نماینده ایران به ایراد سخنرانی پرداخته است. از این میان پنجمین کنگره اسلامی در بغداد، بیست و ششمین کنگره بین المللی شرقشناسان در دهلی نو، کنگره بین المللی علوم تاریخی در وین، کنگره تاریخ ادیان در ژنو، مجلس بزرگداشت حافظ شیرازی در دوشنبه تاجیکستان، کنگره بزرگداشت نظامی گنجوی در ایتالیا و بعدا در امریکا، مجمع عمومی سردبیران طرح تاریخ تمدن اقوام آسیای مرکزی در پاریس، کنگره بزرگداشت مولوی در مونیخ، کنگره جهانی بزرگداشت خواجوی کرمانی در کرمان، و کنگره همکاریهای اقوام آسیای مرکزی در تهران، تعدادی از این مجالس را شامل می شود.

دکتر زرین کوب در 24شهریور 1378 به دلیل بیماریهای قلب و چشم درگذشت.

آثار




تصویر

با کاروان حله، شعر بى دروغ، شعر بى نقاب، از کوچه رندان، سیرى در شعر فارسى، سر نى، بحر در کوزه، پله پله تا ملاقات خدا، پیر گنجه در جست‌وجوى ناکجاآباد، از نى‌نامه (برگزیده مثنوى معنوى)، دو قرن سکوت، تاریخ ایران بعد از اسلام، فتح عرب در ایران (به زبان انگلیسى در تاریخ ایران کمبریج)، تاریخ مردم ایران (دو جلد)، روزگاران ایران، دنباله روزگاران ایران، روزگاران دیگر، ارزش میراث صوفیه، فرار از مدرسه، جست‌وجو در تصوف ایران، دنباله جست‌وجو در تصوف ایران، در قلمرو وجدان، شعله طور (درباره زندگى حلاج)، بنیاد شعر فارسى، ادبیات فرانسه در قرون وسطى، ادبیات فرانسه در دوره رنسانس، متافیزیک، شرح قصیده ترسائیه خاقانى، فن شعر ارسطو، ارسطو و فن شعر

تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 6:5 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگینامه

سید محمد حسین بهجت تبریزی در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.


تصویر

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز به ذهن سپرد.
او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش این شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.
شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان به تصویر کشیده است.
طبع توانای شهریارتوانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» را به زبان مادریش بیافریند .
او در این منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده است:
قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،
(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،
( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)


شهریار دوران کودکی خود را درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. اما هنگامی که به تبریز آمد مفتون این شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس متحده ، فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و با قرائت و کتابت السنه ترکی ، فارسی و عربی آشنا شد.
شهریار بعدا به تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذراند ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شد و با وجود مجاهـدتهـایی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تکـمیل این یک سال تحصیل شد، شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد .

شهـریار در تـبـریز با یکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره این وصلت دودخـتر به نامهای شهـرزاد و مریم است.

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.
وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. ولی بعدا دوبار برای انتخاب تخلص با دیوان حافظ فال گرفت و یک بار مصراع:
«که چرخ این سکه ی دولت به نام شهریاران زد»
و بار دیگر
«روم به شهر خود و شهریار خود باشم»
آمد از این رو تخلص شعر خود را به شهریار تبدیل کرد.

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.
شهریار خود می گوید وقتی که اشعارم را برای مادرم می خواندم وی به طعنه می گفت:
"پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود!"
این قبیل سفارشها از جانب مادر گرامیش و نیز اطرافیان همزبانش، باعث شد تا شهریار طبع خود را در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی از بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

سیری در آثار

شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند.

منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.
"حـیـدر بابا" نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.
شهریار در سرودن این منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.
منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است ، این منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی

عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نیز شخص استاد شهریار به حدی است که عشق به ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.
او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...


شهریار در شعر یا علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید:

مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی------- دستگیر ای دستگیر مستمندان یا علی
بندی زندان روباهانم ای شیر خدا--------- می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی


اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا-------- که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگرخداشناسی همه در رخ علی بین------- به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن-------- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ...


شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده است:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین...
.


تصویر




ویژگی سخن

شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.
او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.
در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ------------- تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند----------- درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد .

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ------------ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟

شهریارهمانگونه که به سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهای ترکی و فارسی سروده است:

گویند من آن جنین که مادر ------- از خون جگر بدو غذا داد
تا زنده ام آورد به دنیا ---------- جان کند و به مرگ خود رضا داد
هم با دم گرم خود دم مرگ --------- صبرم به مصیبت و عزا داد
من هرچه بکوشمش به احسان ------ هرگز نتوانمش سزا داد
جز فضل خدا که خواهد اورا --------- با جنت جاودان جزا داد


شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد که گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش را از دست داده است!

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی به ملل غیر نمی شود بلکه او در جای جای اشعارش می کوشد تا با هر نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او به سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .

سبک شناسی آثار


اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود، به افسانه زندگی او نزدیک است.

عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.

محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره مندست و به تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی که برای نیما و به یاد او سروده و دگرگونیهایی که در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر به خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در این زمینه و تجربه های متعدد اوست
.قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.

شهریار با روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه که دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را به زبان مردم به شعر بازگو کرده است. از این رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و نیز موثر ست.
شهریار در زمینه های گوناگون به شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی که در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نیز کم نیست.
تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.
اغلب اشعار شهریار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از این روست که شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است که شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.


ماه من در پرده چون خورشید غماز غروب
گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پرید
چون شفق دریای چشمم موج خون میزد که شد
آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپدید

سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.
اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و ... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.
27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.
در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاک سپرده شد .

روز ملی شعر و ادب

بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی " روز ملی شعر و ادب " نامیده شده است.




تصویر

نمونه آثار

در راه زندگانی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم----- به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم----- که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی ----- چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی ----- که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل ----- خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده ----- به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را
به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان ----- خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن----- که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را


تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 6:3 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
شکسپیر در حقیقت شاعر انسانیت و نقاش خصایل خوب و بد انسانی است . نمایشنامه های تاریخی او به وقایع بی روح و کهنه، روح تازه ای می بخشند و شخصیتهای ادوار مختلف تاریخ را با طرز فکر و عادات و خصوصیات هر دوره برای خواننده و بیننده مجسم می سازند . قدرت او در تلفیق و ترکیب صحنه های واقعی پراکنده ، به صورت یک جریان واحد و مربوط به همه حاکی از زبردستی بی نظیر او در فن نمایش است. نمونه این هنر را می توان در تشریح دوره نفرت انگیز سلطنت "جان" یا کناره گیری "ریچارد دوم" یا مصیبتهای "هانری چهارم" یافت.

هنر او در مجسم ساختن صحنه های غم انگیز و خنده آور به اوجی می رسد که بی سابقه است . او قادر است تماشاچی را بی اختیار به خنده وادارد یا اشکهای تأثر او را سرازیر سازد. بازیگرانی از قبیل "فالستاف" و "گوبو" و دلقکهای نمایشنامه های مختلف او نمونه های جالبی از این قدرت ابداع می باشند. در صحنه های درام کمتر وقایع در ادبیات مانند مرگ کلئوپاترا، مرگ رومئو و ژولیت و خفه شدن دزدمونا بدست اتللو و برخی از صحنه های مکبث یا رفتار دختران "لیرشاه" نسبت به پدر خود یافت می شود.

در اغلب نمایشنامه های شکسپیر پریان و ارواح و جادوگران نقش فراوانی به عهده دارند که نمونه آن " اوبرون" و " پک"، روح قیصر، روح پدر هملت، و سه خواهر جادوگر در مکبث می باشند.

در نتیجه می توان گفت که نمایشنامه های او از لحاظ تنوع موضوع ، غنی بودن لغت ، طرز تشریح وقایع و وحدت هدف و نتیجه، کم نظیر است و اگر چه در هر نمایشنامه وقایع متعددی مانند رشته های رنگارنگ ، به هم بافته شده ، ولی همه آنها جنبه تزئیناتی دارد که در عین حال به این قالی بزرگ ادبی جلوه و شکوه خاصی بخشیده به طوری که سادگی ، پیوستگی و وحدت زمینه اصلی آن را از بین نمی برد و از لطف و تناسب آن نمی کاهد.

صحنه تئاتر دوره شکسپیر شکوه ، جلال ، ابزار و وسایل تماشاخانه امروزی را نداشت و به صورت سکویی باز و ساده ساخته شده بود ، که بازیگران با البسه خود و بدون هیچ گونه دکور روی آن بازی می کردند و در نتیجه درک بسیاری از تغییرات صحنه و مفهوم حقیقی به عهده تماشاچی گذاشته می شد . تعجب این است که با وجود فقدان این وسایل نمایشنامه های شکسپیر آن ارزش واقعی خود را از کف نداده و هنوز مورد پسند بسیاری از مردم قرار می گیرد . البته در تماشاخانه های امروزی و فیلمهایی که بر مبنای این نمایشنامه ها تهیه می شود ، دخل و تصرف زیادی در وضع صحنه ها به عمل می آید ، تا بیننده و شنونده به آسانی بتوانند پیوستگی وقایع یا تغییرات صحنه را درک کند، همین نکته گواه بر این است که بینندگان تئاتر عهد شکسپیر تا چه حد به هنر و نمایشنامه علاقه داشتند ، که بدون وجود تسهیلات امروزی حداکثر لذت را از آثار او می بردند.
هنر شکسپیر در نمایشنامه نویسی تنها از لحاظ توجه کامل به وضع صحنه و تغییرات لازم نیست؛ بلکه او همانند یک روانشناس واقعی می داند که چطور صحنه های غم انگیز را با صحنه های کمدی تلفیق کند ، تا جنبه های مختلف حواس پنجگانه را اقناع نماید و با ایجاد اوضاع متضاد، احساس معین یا نکته مخصوص را تاکید کند و از شدت عمل و پیمودن راه افراط خودداری نماید . نمونه این هنر را می توان مخصوصاً در نمایشنامه های غم انگیز او یافت . در نمایشنامه مکبث موقعی که احساسات شخصی به علت خیانت حیوانی مکبث و همسرش به اوج شدت خود رسیده صحنه شوخی های مستانه و حماقت دربان آغاز می شود ، تا بیننده را بخنداند و به او بار دیگر آرامش خاطر ببخشد که بتواند به نتایج جنایت در صحنه های بعدی توجه و تعمق کند . در نمایشنامه هملت موضوع داستان در حقیقت متعلق به تمام ادوار زندگی است و جنبه یک تحقیق روانی را دارد که چطور شخصی در زندگی دچار شک و تردید می شود و تاثیر آن چیست.

در تمام موارد شکسپیر ناچار بود متکی به قدرت و قوت موضوع داستان و طرز تشریح آن باشد و در زمان حاضر هم ، هر هنرپیشه انگلیسی که آرزو دارد به اوج شهرت هنر خود برسد ، سعی می کند اول شهرتی به عنوان بازیگر نمایشنامه های شکسپیر پیدا کند . چون تنها آهنگ ، بیان ، حرکت و فصاحت اوست که می تواند در تماشاچی تأثیر داشته باشد، نه تزئینات و زمینه های کمکی و وسایل که در عین حالی که برای مجسم ساختن صحنه ضروری است؛ مانع از این است که هنر پیشه بتواند نبوغ و هنر خود را به حد کمال عرضه بدارد.
هدف شاعر بحث در اخلاقیات نیست ، بلکه انگیزه ای وسیع تر از ترویج یک مکتب ، عقیده یا نکته اخلاقی دارد . کوشش نویسنده نمایشنامه در این است که به جای ترشیح افکار یا خصایص معین جنبه های مختلف زندگی واقعی را ترسیم کند که مربوط به مکان یا زمان یا شرایط معینی باشد و یا واکنش افرادی را که از لحاظ فکری، احساساتی، بدنی یا روحی با هم متفاوت می باشند ، ولی گردش زمانه آنها را در یک جا جمع کرده است نسبت به یکدیگر مجسم سازد . بنابراین نمایشنامه نویس باید مفهوم زندگی را درک کرده و با انواع مردمی که در نقاط مختلف دنیا دیده می شوند ، آشنا شده باشد . یعنی در حقیقت قدرت مشاهده و قوه تشخیص او در مورد خصوصیات اخلاقی افراد به مقدار حداکثر، تقویت شده باشد و در نمایشنامه خود این افراد را تحت شرایط معینی که ساخته و پرورده فکر خود او است قرار دهد ، تا نتیجه معینی بدست آورد . در این صورت این افراد باید تا حدی حقیقی و واقعی جلوه گر شوند، که تصور نشود آنها عروسک هایی در دست نویسنده بودند که به این سو و آن سو کشانده شدند . قهرمان داستان باید حقیقتاً صورت قهرمان را پیدا کند و شیاد به شکل شیاد، دلقک واقعاً خنده آور گردد ، فیلسوف خود را فیلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلت زنان را مجسم سازند.

اگر نویسنده نمایشنامه زیاد از حد در اعمال و طرز فکر بازیگران ساخته دست خویش مداخله کند ، فاصله زیادی بین افراد حقیقی و بازیگران داستان بوجود می آورد ، که دیگر نمی توان حقیقت وجود آنها را باور کرد.
شکسپیر در این مورد خود را قاضی بی طرفی نشان می داد و شخصیتهای داستان را به حال خود می گذاشت تا حقیقت درونی خود را نشان دهند . به همین جهت نمی توان به آسانی درک کرد که فلسفه و نظریه شکسپیر درباره زندگی چیست.

افکار و عقایدی که شخصیتهای نمایشنامه های شکسپیر ابراز می دارند ، به قدری متنوع و در بسیاری از موارد متضاد است که باید آن را متعلق به خود آنها دانست و نمی توان گفت همه آنها نماینده افکار شکسپیر است؛ چون دلیل برتری یک نویسنده این است که خود را به انواع نظریه ها مسلط سازد به طوری که نتوان او را به صورت معین و مشخص شناخت.

فرد معمولی برای صحبت های عادی احتیاج به دو یا سه هزار لغت دارد و برخی از مردم هم در حد کمتر از دو هزار کلمه بکار می برند . "میلتون" شاعر معروف انگلیسی که از نوابغ محسوب می شود ، در حدود هشت هزار لغت به کار برده ، ولی در آثار شکسپیر در حدود بیست و یک هزار لغت دیده می شود . به همین جهت مطالعه متون اصلی او به زبان انگلیسی ، خالی از اشکال نیست و نه تنها احتیاج به فرهنگ جامعی دارد ، بلکه در بسیاری از موارد توضیحات نقادان و محققین این درام نویس، ضروری است و گذشته از آن قوه حدس و تشخیص خواننده این درام نویس ضروری است و خواننده پس از آشنایی کافی به آثار او درک مطالب بغرنج ، که اکثراً در قالبی بسیار موجز به رشته تحریر درآمده ، را آسانتر می سازد.

تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 6:1 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگینامه

بیهقی درسال 385 ه. ق در ده حارث آباد بیهق(سبزوار قدیم) به دنیا آمد .نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر ش اورا در سالهای اول زندگی در بیهق و سپس، در شهر نیشابور به کسب دانش گماشت. ابوالفضل که از هوش ویژه‏ای برخوردار بود و به کار نویسندگی عشق می‏ورزید، در جوانی از نیشابور به غزنین رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب کار دیوانی گردید و با شایستگی و استعدادی که داشت به زودی به دستیاری خواجه ابونصر مشکان بر گزیده شد (صاحب دیوان رسالت محمود غزنوی ). این استاد تا هنگام مرگ لحظه‏ای بیهقی را از خود جدا نساخت و چنان گرامی اش می‏داشت که حتی اسرار دستگاه غزنویان را نیز با او در میان می گذاشت و این کاربعدها سرمایه گرانبهایی برای بیهقی گردید، چنانکه رویدادهایی را که خود شاهد و ناظر نبوده از قول استادش نقل کرده است.

پس از محمود، بیهقی در پادشاهی کوتاه مدت امیر محمد (پسر محمود) دبیر دیوان رسالت بود و هنگامیکه که مسعود به پادشاهی رسید، ‏شاهد لحظه به لحظه زندگانی او بود، و به همین دلیل است که تاریخ خود را مثل روزشمار زندگی او نوشته است. پس از در گذشت بونصر مشکان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بیهقی را برای جانشینی استاد از هر جهت شایسته ولی« جوان» دانسته ــ هر چند که وی در این هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــبه این جهت بو سهل زوزنی را جایگزین او کرد و بیهقی را بر شغل قبلی نگه داشت.
ناخشنودی بیهقی از همکاری با او در کتابش منعکس شده است، تا آنجا که تصمیم به استعفا گرفت، ولی سلطان مسعود او را به پشتیبانی خود دلگرم و به ادامه کار واداشته است.

پس از کشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بیهقی همچون میراثی گرانبها، به خدمت دستگاه پادشاهی فرزند او(مودود) مشغول شد و پس از آنکه نوبت فرمانروایی به عبدالرشید ـ پسر دیگر محمود غزنوی ـ رسید، بیهقی چنان تجربه کسب کرده بود که شایسته ی شغل صاحبدیوانی شد. اما مدتی نگذشت که در اثر مخالفت و سخن چینی‏های غلامی فرومایه ، از کار بر کنار گردید، و سلطان دست این غلام را در بازداشت بیهقی و غارت خانه او باز گذاشت. بیهقی سر گذشت دردناک این دوره از زندگیش را در تاریخ خود آورده بوده است که این بخش از نوشته‏های وی جزو قسمتهای از دست رفته کتاب است، ولی خوشبختانه عوفی در فصل نوزدهم از باب سومجوامع الحکایات این داستان را نقل {به معنا} کرده است:

هنگامی که سلطان عبدالرشید غزنوی، به دست غلامی از غلامان شورشی (طغرل کافر نعمت) کشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بیهقی از زندان رهایی یافت، ولی با آنکه زمان چیرگی غلام به حکومت رسیده، پنجاه روزی بیش نپاییده و به قول صاحب «تاریخ بیهق» بار دیگر «ملک با محمودیان افتاد»، بیهقی دیگر به پذیرفتن شغل و مقام درباری گردن ننهاد و کنج عافیت گزید و گوشه‏گیری اختیار کرد.


بیهقی که دیگر به روزگار پیری و فرسودگی رسیده و در زندگی خود فراز و نشیبهای بسیار دیده بود، زمان را برای گردآوری و تنظیم یادداشتهای خود مناسب یافته و از سال 448 هـ .ق به تألیف تاریخ پردازش خود پرداخت و در سال 451 این کار را به انجام رساند.

بیهقی هشتاد و پنج سال زیسته و به گفته ابوالحسن بیهقی در«تاریخ بیهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به این ترتیب نوزده سال پس از اتمام کتابش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه‏ای در زمینه کار خود دسترسی می‏یافته، آن را به متن کتاب می‏افزوده است.



تصویر

تاریخ بیهقی

مشهورترین اثر بیهقی "تاریخ" اوست که از مهمترین کتب تاریخ و ادب فارسی است در شرح سلطنت "آل سبکتکین" در سی مجلد که در آن از تشکیل دولت "غزنوی" تا اوایل سلطنت" ابراهیم بن مسعود" سخن گفته است، اما اکنون فقط قسمتی از وقایع سلطنت "مسعود بن محمود غزنوی" و "تاریخ خوارزم" از زوال دولت "آل مأمون" و افتادن آن به دست سلطان محمود و حکومت "آلتون تاش حاجب"، در تا غلبه ی "سلاجقه"، موجود است.

درباره ی سبک و شیوه نگارش این کتاب و مؤلف آن سخن بسیار گفته و نوشته‌‌‌‌اند و از میان همه نوشته‌‌ها به قول استاد فیاض_بیهقی شناس_ بسنده مى کنیم که :بیهقی گزارشگر حقیقت بود.

معرفی آثار

کتابی که امروز به نام «تاریخ بیهقی» می‏شناسیم، در آغاز «تاریخ ناصری» خوانده می‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبکتگین(پدر محمود غزنوی) که ناصرالدین است و این کتاب تاریخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وی بوده، و دیگر لقب سلطان مسعود که «ناصرالدین الله» بوده است. به هر حال کتاب به نامهای دیگری نیز نامیده می‏شده، از این قرار:
تاریخ آل ناصر، تاریخ آل سبکتگین، جامع التواریخ، جامع فی تاریخ سبکتگین و سرانجام تاریخ بیهقی، که گویا بر اثر بی‏توجهی به نام اصلی آن (تاریخ ناصری) به این نامها شهرت پیدا کرده بوده است. بخش موجود تاریخ بیهقی را «تاریخ مسعودی» نیز می‏خوانند از جهت آنکه تنها رویدادهای دوره پادشاهی مسعود را در بر دارد.

علاوه بر این کتاب "ابن فندق" کتابی دیگر به نام "زینةالکتاب" در آداب کتاب به بیهقی نسبت داده است.

ویژگی سخن

اهمیت تاریخ بیهقی از دو جهت است یکی از جهت تاریخ نگاری و دیگر از لحاظ هنر نویسندگی.

1- نثر بیهقی نوعی نثر داستانی است که در خدمت محتوای تاریخی قرار گرفته است.
2- در مواردی که نویسنده مناسب دانسته، از اطناب استفاده شده اما در مجموع ایجاز در کلام کاملاً بارز است و این، یکی از جلوه های بارز «بلاغت طبیعی» در سخن بیهقی است.
3- تمثیلات و تعبیرات به کار رفته، بلیغ و زیباست.
4- استشهاد به تاریخ و قصه.
5- آفرینش واژه ها و ترکیبات بدیع.
6-استفاده طبیعی و غیر متکلفانه از لغات و جمع مکسر و گاهی هم عبارات عربی.
7-حذف افعال و حتی گاهی قسمتی از یک عبارات به قرینه، بنا به اقتضای بلاغت کلام.
8- زیبایی و خوش آهنگی کلام.
9- توصیف دقیق و جذاب وضعیت ظاهری و باطنی افراد.
10-تجسم و تصویر هنرمندانه صحنه ها و اشیا.
11- ایجاز و اطناب به جا و طبیعی.


تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:59 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگینامه




img/daneshnameh_up/7/77/khayam-neyshabor.gif


در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش
دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش
ناگاه یکـــی کوزه بـــر آورد خـــــــروش
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


امام غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری یکی از حکما و ریاضی دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است. سال ولادت او دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام می گفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.

او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب می آمد و دارای هوشی فوق العاده بوده و حافظه ای نیرومند و قوی داشت. در دوران جوانی خود به فراگیری علم و دانش پرداخته به طوری که در فلسفه، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشته به طوری که گفته شده او سلطان سنجر را که در زمان کودکی به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه کرد.

او به دو زبان فارسی و عربی نیز شعر می سرود و در علوم مختلف کتابهای با ارزشی نوشته است. خیام در زمان خود دارای مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وی را به لقبهای بزرگی مانند امام، فیلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقیان زندگی می کرد که قلمرو حکومت آنان از خراسان گرفته تا کرمان، ری، آذربایجان و کشورهای روم، عراق و یمن و فارس را شامل می شد.

خیام معاصر با حکومت آلپ ارسلان و ملکشاه سلجوقی بود. در زمان حیات خیام حوادث مهمی به وقوع پیوست از جمله جنگهای صلیبی، سقوط دولت آل بویه، قیام دولت آل سلجوقی و... . خیام بیشتر عمر خود را در شهر نیشابور گذراند ودر طی دوران حیات خود فقط دو بار از نیشابور خارج شد سفر اول برای انجام دادن مراسم حج و سفر دوم به شهر ری و بخارا بوده است. خیام در علم نجوم مهارتی تمام داشت به طوری که گروهی از منجمین که با او معاصر بودند در بنای ساختن رصد خانه سلطان ملکشاه سلجوقی همکاری کردند و همچنین به درخواست سلطان ملکشاه سلجوقی تصمیم به اصلاح تقویم گرفت که به تقویم جلالی معروف است. خیام در دوران زندگی خود از جهت علمی و فلسفی به معروفیت رسید و مورد احترام علما و فیلسوفان زمان خود بود.

شهرت او گرچه بیشتر به شاعری است اما در واقع خیام فیلسوف و ریاضی دانی بود که به آثار ابوعلی سیناپرداخت و یکی از خطبه های معروف او را در باب یکتایی خداوند به فارسی ترجمه کرد. اولین اشاره ای که به شعر خیام شده، صدسال پس از مرگ اوست.
نوشته اند:که خیام را به تدریس و نوشتن کتاب رغبت چندانی نبود. شاید به دلیل آنکه شاگردان هوشمند برگزیده ای پیرامون خود نمی یافت و چه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقیان و مخالفت شدید با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقیهان و ظاهربینان بود، شایسته ابراز اندیشه های آزاد و بلند نمی دید. با این همه، از او نوشته های بسیار برجای مانده که در قرون وسطی به لاتین ترجمه شد و مورد توجه اروپائیان قرار گرفت.

رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای دیگر، که در آن به طرح و پاسخگویی به مشکلات هندسه اقلیدس پرداخته، از جمله مشهورترین آثار ریاضی اوست.

خیام منجم بود و تقویم امروز ایرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده ای از دانشمندانی دیگر، در زمان جلال الدین ملک شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقویم جلالی خوانده می شود. خیام در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله ای نیز نوشته است. وی علاوه بر ریاضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاریخ جهان،زبانشناسی و فقه نیز بود. علوم و فلسفه یونان را تدریس می کرد و دانشجویان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشویق می کرد. از همین رو، بسیاری از صوفیان و عارفان زمان، او را به خود نزدیک می یافته اند.

بنا به روایتی خیام سفرهایی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان کرد و همه جا با روشنی تمام در باب حیرت و سرگشتگی فلسفی خویش سخن می گفت و معتقدات دینی را مورد تردید قرار می داد. رساله ای در کیفیت معراج، رساله دیگر درباره علوم طبیعی و کتاب های بسیار به زبان های فارسی و عربی حاصل زندگی نسبتا طولانی اوست.

از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خیام، رساله نوروز نامه است که با نثری ساده و شیوا، پیدایی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانیان بازگو نموده. او در این رساله با شیفتگی تمام درباره آیین جهانداری شاهنشاهان کهن ایرانی و پیشه ها و دانش هایی که مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاریخی ایران را شناسانده است.

ویژگیهای شعر خیام


شعر خیام، در قالب رباعی، شعری کوتاه، ساده و بدون هنرنمایی های فضل فروشانه و در عین حال حاوی معانی عمیق فلسفی و حاصل اندیشه آگاهانه متفکری بزرگ در مقابل اسرار عظیم آفرینش است. تعداد واقعی رباعیات خیام را حدود هفتاد دانسته اند، حال آن که بیش از چند هزار رباعی به او نسبت داده می شود. در دنیای ادب و هنر بیرون از مرزها، خاصه در جهان انگلیسی زبان، خیام معروف ترین شاعر ایرانی است که شهرتش از محافل علمی و ادبی بسیار فراتر رفته است. این شهرت مرهون ترجمه رباعیات او به وسیله ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی است. اوست، که در قرن نوزدهم میلادی، افکار بزرگ فیلسوف و شاعر را به جهانیان شناساند و موجب توجه همگان به این اعجوبه علم و هنر گردید.

در حدود دوازده اثر از خیام در علم و فلسفه به جای مانده است، اما همین آثار اندک، وی را در سراسر جهان به شهرت رسانده است. از مهمترین آنها" کتاب جبر" اوست که بهترین اثر در نوع خود در ریاضیات است. از دیگر آثار او می توان به رساله فی شرح ما اشکال من مصادرات اقلیدس، رساله فی ابراهین علی المسائل الجبر و المقابله (جبر خیام)، میزان الحکم، رساله الکون و التکلیف، الجواب عم ثلاث مسائل اضیاء العقلی، رساله فی الوجود، رساله فی کلیه الوجود، نوروزنامه و کتاب الزیج الملکشاهی که به رومی نیز ترجمه شده ، اشاره کرد.



تصویر

اشعار خیام بیشتر به زبان پارسی و تازی هستند مضمون عمده رباعیات خیام شک و حیرت، توجه به مرگ و فنا و تذکر در مورد مغتنم شمردن عمر آدمی است.

سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نیشابور دارفانی را وداع گفت.

او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بینی کرده بود که نظامی عروضی در ملاقاتی که با وی داشته این پیش بینی را اینطور بیان کرده : "گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می کند ." نظامی عروضی بعد از چهار سال که از وفات خیام می گذشت به شهر نیشابور رفته و به زیارت مرقد این شاعر بزرگ رفته و با کمال تعجب دید که قبر او درست در همان جایی است که او گفته بود.

ویژگی سخن

خیام در زمینه ادبیات و شعر، بیشترین معروفیت را در رباعیات به دست آورده چون رباعیات او بسیار ساده و بی آلایش و دور از تکلف و تصنع نوع زبان شعری است در عین اینکه شامل فصاحت و بلاغت است دارای معانی عالی و استوار است. خیام در این رباعیها افکار فلسفی خود را به زیباترین شکل بیان می کند و این رباعیها را غالباً در دنبال تفکرات فلسفی خود سروده و به همین علت است که خیام در زمان خود شهرتی در شاعری نداشته و بیشتر به عنوان حکیم و فیلسوف معروف بوده اما بعدها که رباعیهای لطیف و فیلسوفانه او مشهود شد نام او در شمار شاعرانی قرار گرفت که شهرت جهانی پیدا کردند. خصوصیات دیگری که در اشعار خیام نمودار است این است که سخنش در کمال متانت و سنگینی است.

اهل شوخی و مزاح نیست، با کسی کار ندارد چون او حکیمی است متفکر، دنبال سخنوری نیست و هنگامی که در اشعارش دقت می کنیم متوجه می شویم که افکار شعری او بر دو یا سه موضوع بیشتر نیست: یادآوری مرگ، تأسف بر ناپایدار بودن زندگی و بی اعتباری روزگار. از میان شعرای بزرگ ایران کمتر کسی به اندازه خیام است که شهرت جهانی داشته باشد چون اشعار او به زبانهای مختلف ترجمه شده است.

گزیده ای از اشعار

ابر آمد و باز بر سر سبزه گزیست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل از ایام جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی




تصویر
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
هان بر سر این دو راهه آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز

ای دل! غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت


معرفی آثار

آنچه که از آثار خیام وجود دارد یا تاریخ نویسان وجود آنها را ذکر کرده اند رساله ها و مقالاتی است که او در علوم مختلف نوشته است که عبارتند از:
1- رساله ای در جبر و مقابله
2- رساله ای در شرح اصول اقلیدس
3- زیج ملکشاهی یا زیج جلالی
4- رساله ای در طبیعیات
5- رساله در وجود
6- رساله فلسفی که در آن از حکمت الهی در آفرینش عالم و تکالیف مردم و عبادات بحث می کند.
7- رساله ای در اختلاف فصول و اقالیم
8- نوروز نامه که درباره رسوم و اعیاد ایرانیان به ویژه تاریخ و آداب ایرانیان در روز عید نوروز است.
9- دیوان رباعیات
10_ رساله فی براهین الجبر و المقابله
11_ رساله تکلیف
12-رساله ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس
13_رساله روضه القلوب
14_رساله ضیاء العلی
15_رساله میزان الحکمه
16_رساله ای در صورت و تضاد
17_ترجمه خطبه ابن سینا
18_رساله مشکلات ایجاب
11_رساله ای در بیان زیگ ملک شاهی
12_رساله نضام الملک در بیان حکومت
13_رساله لوازم الا کمنه
14_اشعار عربی خیام
15_عیون الحکمه
16_رساله معراجیه
17_رساله در علم کلیات
20_رساله در تحقیق معنی وجود
21_رساله ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب


تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:58 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
تصویر

احسنت زهی سخنور چست
کاز نکته دهان عالمی شست
می داد چو نظم نامه را پیچ
باقی نگذاشت بهر ما هیچ

«امیر خسرو دهلوی»

زندگینامه

حکیم جمال الدین ابو محمد الیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجوی از داستانسرایان بزرگ و استادان مسلم در سرودن شعر تمثیلی و بزمی است. او در سال 525 در شهر گنجه متولد شد و همه عمر را به جز سفر کوتاهی که به دعوت قزل ارسلان (581-587) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، در وطن خود باقی ماند تا در سال 614 یا 619 در همین شهر وفات کرد و به خاک سپرده شد.

چنانچه از اشعار او معلوم می شود «فضیلت نظامی منحصر به شعر و شاعری نبوده و از جوانی به فنون ادب و تاریخ و قصص علاقه داشته و درتحصیل علم همت کرده و مخصوصاً درنجوم صاحب اطلاع بوده است چنانکه خود گوید:

هر چه هست از دقیقه های نجوم----- با یکایک نهفته های علوم
خواندم و هر ورق که می جستم ----- چون ترا یافتم ورق شستم


دوران زندگی نظامی با دوره حکومت اتابکان آذربایجان و موصل و شروانشاهان هم زمان بوده است. تعلق خاطر نظامی به تصوف زندگانی وی را بیشتر با زهد و عزلت همراه کرده و این امر او را از وابستگی به دربارهای سلاطین دور کرده است. .

تصویر


پنج گنج

مهمترین اثر او «پنج گنج» یا «خمسه» است که تعداد ابیات آن را تا حدود 20 هزار بیت نوشته اند. وعبارتست از: مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر، اسکندرنامه، که تمامی مثنویها به سبک عراقی است.
  • قدیمی ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است و بهترین آنها خسرو و شیرین است.

1- قدیم ترین مثنوی نظامی مخزن الاسرار است. مخزن الاسرار شامل 2260 بیت است. این مثنوی در حدود سال 570 به نام فخرالدین بهر شاه بن داود (متوفی 622) به نظم درآمد و مشتمل بر 20 مقاله در مواعظ و حکم است 2260 بیت دارد و حاوی اندیشه های زاهدانه و عارفانه است. در هر مقاله پس از شرح عنوان مقاله، برای تأثیرگذاری بیشتر داستانی کوتاه اما پر محتوا و دلنشین روایت شده است.

2- مثنوی خسرو و شیرین شامل 6500 بیت است. این مثنوی داستان عشق خسرو پرویز پادشاه ساسانی به شیرین شاهدخت ارمنی می باشد و در سال 576 به پایان رسیده و از طرف شاعر به اتابک شمس الدین محمد جهان پهلوان بن ایلد گز (567-581) تقدیم شده است.

3- مثنوی لیلی و مجنون شامل 4500 بیت است که به سال 584 به نام شروانشاه ابوالمظفر اخستان سروده شده است در این مثنوی داستان پر سوز و گداز عشق مجنون (قیس عامری) از قبیله بنی عامر و لیلی دختر سعد که از داستانهای مشهور تازی در دوره جاهلیت می باشد به رشته نظم درآمده است.

تصویر


4- مثنوی هفت پیکر یا هفت گنبد یا بهرامنامه است که در 5136 بیت به سال 593 به نام علاء الدین کرپ ارسلان پادشاه مراغه سروده شده است. این داستان از جمله قصه های ایرانی مربوط به دوره ساسانی است و شرح روابط بهرام گور (420-348 میلادی) با هفت دختر از پادشاهان هفت اقلیم است که بهرام برای هر کدام گنبدی به رنگی خاص بر پا می کند و هر روز از هفته را میهمان یکی از آنان می شود و داستانی از هر کدام می شود.

5- مثنوی اسکندرنامه است که شامل 10500 بیت و در دو بخش به نامهای شرفنامه و اقبالنامه به نظم درآمده است. در بخش اول نظامی اسکندر را به صورت فاتحی بزرگ و در بخش دوم در لباس حکیم و پیامبری خردمند معرفی می کند. نظم این مثنوی در سال 599 به اتمام رسیده و به نام نصرت الدین ابوبکر محمد جهان پهلوان نامگذاری شده است.

سبک نظامی

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم ابن زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستانسرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته است.

با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با لفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات ،قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد.

از مخزن الاسرار:
در توحید
ای همه هستی زتو پیدا شده----- خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کائنات ----- ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستی تو صورت و پیوند نه ----- تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیر نپذیرد توئی ----- آنچه نمرده است و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقابس تر است----- ملک تعالی و تقدس تر است
ساقی شب دستکش جام تست ----- مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده بر اندازد و برون آی فرد ----- گر منم آن پرده به هم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای ----- عقد جهان راز جهان واگشای
ای به ازل بوده و نابوده ما ----- وی به ابد مانده و فرسوده ما
دور جنبیت کش فرمان تست ----- سفت فلک غاشیه گردان تست



نظامی در بزم سرایی، بزرگترین شاعر ادبیات پارسی است. به جرأت می توان گفت که او در سرایش لحظه های شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظه های رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی داده است.
شاعر بزرگ سده ششم، خود را به اخلاق پایبند می داند و برخلاف بسیاری از شاعران و سرایندگان، هرگز در سروده هایش بی پرده سخن نگفته است.
نظامی گنجوی استاد مسلم شعر غنایی و داستانهای عاشقانه در ادب فارسی است.

برجستگیها و ویژگیهای شعر نظامی

1- تشبیهات و توضیحات او، زیبا و هنرمندانه و بسیار خیال انگیزند.
2- در تصویر جزئیات طبیعت و حالات، بسیار تواناست.
3- انتخاب الفاظ و کلمات مناسب که نتیجه آشکار آن، موسیقی شعر اوست.
4- ایجاد ترکیبات خاص و ابداع و اختراع معانی و مضامین نو و دلپسند.
5-تازگی معانی و ابداع ترکیبات تازه که در شعر نظامی به وفور یافت می شود، کلام وی را گاهی دچار ابهام می کند، علاوه بر اینها کثرت «لغات عربی» و «اصطلاحات علوم» و «اصول و مبانی فلسفه و معارف اسلامی» سخن این شاعر را دشوار و پیچیده کرده است.

تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:54 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

ناصر خسرو، یكی از زبردست‌ترین اندیشمندان اسماعیلی و شاعری چیره‌دست در زبان پارسی، حدود هزار سال است كه علاقه و توجه جمع كثیری را از ستایشگران تا منتقدین به خود جلب كرده است. ناصر خسرو، به عنوان نویسنده‌ای كه به خاطر اشعار آمیخته با هنر و فلسفه‌ اش از وی تقدیر می‌شود و جهانگردی كه به واسطه‌ی شرح و تفصیلِ دقیقِ سفرنامه‌اش درباره‌ی خاور میانه در قرون وسطی محل اعتماد است، هنوز یكی از چهره‌های جذاب در تاریخ و ادبیات مسلمین است.
ناصر خسرو در سال ۳۹۴ / ۱۰۰۴ در خراسان، استان شرقی ایران، زاده شد و در دربار غزنویان و سلجوقیان مقام و منزلتی یافت. در میان این جاه و مقام و شكوه، او شروع به پرسشگری درباره‌ی پیرامون خویش نمود و جستجوی حقیقتی را آغاز كرد كه صورت بیرونی زندگی او را متحول ساخت. وی پس از تجربه‌ی یك بحران روحی (كه وی به زبان شاعرانه‌ی زیبا و نثری لطیف آن را نقل می‌كند)، تشیع اسماعیلی را برگزید و به قصد حج سفری به جانب مكّه را آغاز كرد كه هفت سال به طول انجامید. او سه سال از این ده سال را در قاهره گذراند كه آن زمان تحت حكومت خلفا و امامان فاطمی بود و در آنجا وی به سمت حجت یا رییس دعوت اسماعیلی در خراسان منصوب شد. پس از رسیدن به خراسان، ناصر خسرو با تعقیب و آزارهای شدیدی مواجه شد كه وی را مجبور به پناه جستن در نقطه‌ای دوردست در كوهستان های پامیر در بدخشان نمود (كه امروزه بخش‌هایی از تاجیكستان و افغانستان فعلی هستند) و در آنجا بیشتر آثاری را كه ما امروزه از وی می‌شناسیم تصنیف نمود.
این اثر كه نخستین مطالعه‌ی جامع از آثار ناصر خسرو به زبان انگلیسی است، مسیر سفر هفت ساله‌ی وی از آسیای مركزی به سوی شمال ایران تا اورشلیم، قاهره، مكه و سپس بازگشت به وطن در ایران را دنبال می‌كند. دكتر هانسبرگر با ارجاعات فراوان به روایت خودِ ناصر خسرو از سفرش و اشعار و فلسفه‌ی وی روایتی فوق العاده خواندنی و دقیق از نبوغ این مرد اهل قلم و ادب عرضه می‌‌كند. خواننده از گزینش غنی سخنانِ خود ناصر كه بسیاری از آنها در این كتاب برای نخستین بار به انگلیسی ترجمه شده‌اند، تصویری كامل از این چهره‌ی پر احساس، تعهد عمیق وی به عقیده‌اش، عشق وی به وطن، و پیگیری بی‌دریغ وی در فضیلت پیدا می‌كند. این خصایل شخصی پیشینه بشری فردی را تشكیل می‌دهند كه به سبب نبوغ ادبی و ذهن خلاقش شناخته شده است.
این كتاب به دوازده فصل تقسیم شده است كه وی را در مراحل مختلف زندگی‌اش و توقف‌های وی در طول سفرش تعقیب می‌كند و در طول راه برای مداقه در مشخصه‌های خاص فلسفه‌ی اسماعیلی وی درنگ می‌نماید. این اثر نگاهی كلی و وسیع به زندگی و نوشته‌های ناصر خسرو دارد و شامل توصیفی مختصر از هر یك از متون مصحَّح وی و حاوی اشعار، سفرنامه و متون فلسفی وی است. این اثر به دقت اظهارات مهمی را كه سایر نویسندگان درباره‌ی زندگینامه‌ی او در طی هزاره‌ی گذشته نوشته‌اند و صحت و اعتبار آنها را بررسی می‌كند.
این كتاب همچنین به بررسی نوشته‌های خودِ ناصر خسرو می‌پردازد تا توجه فراوان وی را به جهان فیزیكی پیرامونش و بهبود استعدادهای بشری به تصویر بكشد. این اثر همچنین خواننده را با نمونه‌هایی از مهارت و مضامین شاعری وی همچون كاربرد خرد در زندگی به جای ملامت كردن تقدیر برای مصایب آشنا می‌كند. با ردیابی تحول شگرف در زندگی ناصر خسرو، وقتی كه او به این نتیجه می‌رسد كه شاعری دربار یا دبیری برای او شغلی فرومایه است، این كتاب نشان می‌دهد كه چگونه سفرهای وی به شكل‌گیری كار وی و ارتباط تنگاتنگ میان سیر و سلوك در زندگی وی مربوط است.
سفرهای طولانی وی شامل توصیفی از اورشلیم و عظمت قاهره‌ی عصر فاطمی است. ناصر خسرو به زحمت می‌تواند حق ستایش از قاهره و خلیفه و امام فاطمی را ادا كند: از سخاوتی كه نسبت به محققینی چون او مرعی می‌شود گرفته تا سیاست‌های اندیشمندانه و خردمندانه‌ی قضات حاكم و نیروهای نظامی، و از پارچه‌های طراز زیبایی كه در شهر تنیس تولید می‌شوند گرفته تا مدیریت دقیق دیوارها و ساختمان‌های خود شهر. زیارت وی از مكه تنها بر عمل حج متمركز نیست بلكه بر اهمیت درونی حجی برای روح و جان تأكید دارد.
این كتاب دوره‌ی‌ تصدی مقام حجت خراسان و توسط ناصر خسرو و تهدیدهایی بعدی علیه جان وی و سپس بر گزیدن تبعید را در بر می‌گیرد. با تأمل در تب و تاب احساسات خود شاعر، این اثر با نقل نمونه‌هایی فراوان از اشعار وی، برخی از مایه‌های آشفتگی وی را به نمایش می‌گذارد و در عین حال خوش‌بینی و یقین وی را كه این متفكر اسماعیلی را در اوقات ناامیدی حفظ كرده است نشان می‌دهد و بر منابع قوت معنوی و اعتقاد وی كه مشتاقانه برای جهانیان تبلیغ نمود تكیه دارد.
عنوان این كتاب، لعل بدخشان، از یك سو به منطقه‌ی تبعید ناصر خسرو و از سوی دیگر به لعل‌های مشهور بدخشان اشاره دارد، اما از طرفی به فهم خود وی از ارزش هر فرد، و فطرت انسانی و چیزی اشاره دارد كه نهایتاً در زندگی آدمی مهم است. وقتی كه از او می‌پرسند كه چرا در نقطه‌ی دوردستی چون درّه‌ی یمگان زندگی می‌كند، پاسخ می‌دهد كه هیچ كس لعل را از آن رو كه در معدنی آلوده قرار دارد و یا درّی را به خاطر اینكه از میان صدفی لزج بر آمده است، خوار نمی‌شمارد. یعنی، محیط یا منشاء كسی ارزش و گوهر ذاتی او را تعیین نمی‌كنند. بدین تعمیم، لعل همچنین نشان می‌دهد كه چه چیزی خوب است، و چه چیزی در تن آدمی، یعنی جان و روح، وی جاودان است. برای ناصر خسرو، جان هم در جهان معنوی و هم در جهان مادی كار می‌كند و در هر فردی جان هر كسی است كه مسؤولِ حال و امید برای آینده است.
این كتاب برای خوانندگان عام و تحصیل كرده نوشته شده است و برای دانشجویان و محققین مطالعات اسماعیلی و ادبیات فارسی و همچنین افراد علاقه‌مند به اندیشه و فرهنگ اسماعیلی، ادیان جهان، ادبیات، تاریخ قرون وسطی و جهانگردی جذاب خواهد بود.



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:52 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

نگاهی به تاریخ و پیشرفت زبان دری درعصر سامانیان وغزنویان

مقدمه:

طوریکه به همه هویداست سرزمین آریانا و خراسان دیروزی وافغانستان امروزی مهد تمدن ومعرفت بوده که شهرت عرفانی ام البلاد (بلخ) این خطه خود شاهداین مدعا است.                                     

این سرزمین در خود علما، ادبا، شعرا ودانشمندان زیادی را نظیرشیخ الرییس ابوعلی سینای بلخی ،سنایی غزنوی، فرخی سیستانی، دقیقی بلخی، ظهیرالدین فاریابی، عنصری بلخی، صدها وحتی هزارهای چهره شناخته شده وگمنام که قلم از نام تمام آنها عاجزاست پروریده است.                        

گرچه با گذشت زمان زبان فارسی دری پیشرفت چشمگیری داشته وتعداد بی نهایت زیادی علما، شعرا، ادبا، فضلا، نویسنده گان ودانشمندان درین کشور ظهورنموده اند، ولی بنده تنها ازپیشرفت زبان دری وذکرتعداد ازشعرا و ادبای نامداریکه درعصرسامانیان وغزنویان میزستند میپردازم.                      

یکباردیگر لازم به تذکر میدانم که زبان وادببات دری به این چند صفحه چه که به چندین کتاب هم خلاصه شده نمی تواند، اما لازم دانستم تا آنچه دراختیار دارم بمثابه معلومات به دسترس  خواننده گان  محترم قرار دهم.                                                                                                                      

نگاهی مختصری به تاریخچه زبان دری

زبان دری:

درمعنی این کلمه اختلاف نظرموجود بوده ولی اکثریت علما زبان معتقدند درزمان بهمن ابن اسفندیار که مردم ازاطراف عالم به درگای اومیامدند وزبان همدیگر را نمی فهمیدند، بهمن فرمود تا دانشمندان ماهر زبان فارسی را وضع کرده وآن را دری نام نهادند، ازهمین سبب است که زبان دری را زبان دربار گویند، اما بعضی دیگربه این عقیده اند که زبان دری منسوب به دره را نیز گویند مانند کبک دری که با این عبارت زبان دری را بمثابه زبان شرین نیز تلقی کرده اند، به همین ترتیب در دربار بزرگان ورجال مداین یعنی تیسفون پایتخت ساسانی به زبان دری سخن میگفته اند، زبان دری زبان مردم خراسان ومشرق زمین، بلخ وبخارا ومرو نیزبوده است بطورمثال روایت ابن الندیم از ابن مقفع که گوید، زبان دری لغت شهر مداین است که در دربار پادشاهان بدان سخن میگفتند ولغات مشرق و بلخ درآن زیادتر وجود دارد، همچنان اکثریت عبارات فارسی که درکتب عربی ازقول شهنشاهان ساسانی ورجال آن عصر نقل شده است همه به زبان دری بوده که آثار رودکی سمرقندی، شهید بلخی، فردوسی، بلعمی و ابوالموید بلخی نمونه ای زیبای آن است.

بنآ واضع میشودکه زبان دری لهجه خاصی مردم خراسان، ماورالنهر، نیمروز وزابلستان بوده چون به دربار پادشاهان تکلم داشته ازهمین سبب موسوم به زبان دری شده است.                                     

چگونگی استعمال زبان دری:

زبان دری یکی از السنه های مهم جهان وشاخه های قدیم زبان اصلی هند و اروپایی است، گرچه زبان دری ازنگاه تاریخی به بیش از 2500 سال قدامت میرسد ولی از نقطه نظرتحولات به مرورزمان ازحیث قواعد وتلفظ  ساده گردیده است.

زبان دری درعصر ساسانیان معمول گشت وزبان پهلوی نامیده شد ولی ازاواخر عصر ساسانیان واوایل اسلام تا به امروز به مارسیده است. زبان دری از حیث نظم ونثر بعدازاسلام دردوره ای سامانیان وسعت یافت ودرعصر غزنویان وسلجوقیان به اوج ترقی وپیشرفت خود رسید، صدها وهزارها شعرا، ادبا، نویسنده گان ودانشمندان بزرگ ظهورکردند مانند رودکی، عنصری بلخی، فرخی سیستانی، منوچهری، دقیقی بلخی، فردوسی، ناصرخسرو، قطران، سنایی غزنوی، انوری، امیرمعزی، خیام، خاقانی ادیب، صابر، نظامی وغیره ... ازاواخر عصر سلجوقیان به اینطرف سبک سخن فارسی تغیر کرده استعمال الفاط ولغات عربی درنظم ونثر زبان دری کم کم معمول گردید که آثار آن درنظم شعرای معروف قرن ششم مانند انوری وخاقانی بشماهده رسیده است، به همین شکل شعر عرفانی نیز ترقی وپیشرفت نمود که بهترین گوینده گان آن حافظ وجامی بودند.

قدیم ترین آثاربه زبان دری:

قدیم ترین آثاریکه اززبان دری بدست آمده بنابرروایتی اشعاری است که ازشعرای مانند حنظله بادغیسی، محمد ابن وصیف (دبیر یعقوب لیث صفاری) و محمد مخلد بوده، حنظله بادغیسی گوینده معاصرطاهریان، محمد ابن وصیف گوینده معاصر صفاریان بودند، بدین لحاظ زبان دری ازنگاه موجودیت اثر یا یاداشت به اواخر قرن سوم هجری مطابقت میکند وقدیم ترین کتب ایکه دردست قرا ر دارد ازقرن چهارم هجری است بنابر تحقیقات انجام شده قدیم ترین نثر فارسی چهارکتاب است که هریک.

1.     مقدمه ای شهنامه ابومنصوری که از طرف ابومنصورالمعمری بنام ابومنصور محمد ابن عبدالرزاق نوشته شده که فردوسی آن را به نظم آورده است.

2.     ترجمه تفسیر طبری که علما ماورالنهر به امرپادشاه ابوصالح منصورابن نوح سامانی انجام داده اند.

3.     ترجمه تاریخ طبری که به امر امیر صالح منصوربن نوح سامانی ترجمه شده است.

4.     حدودالعالم من المشرق الی المغرب، کتابیست که درکیهان شناسی (جغرافیه) به زبان فارسی نوشته شده است.

نخستین شاعریا شعرای زبان دری:

درکتاب تاریخ سیستان آمده است که هنگام فتوحات یعقوب لیث صفاری درخراسان، گشودن هرات وپوشنگ، گرفتن منشورسیستان، کرمان وفارس ازدست محمد بن طاهر، شعرای آن عصر به زبان تازی برای یعقوب لیث صفاری بطورذیل شعر گفتند:

قداکرم الله اهل المصر والبلد                    به ملک یعقوب ذی الفضال والعدد

چون یعقوب لیث صفاری ازین شعرچیزی ندانست گفت، چیزیکه من اندرنیایم چرا باید گفت، محمد بن وصیف که دبیر رسایل او (یعقوب لیث صفاری) بود شعری به زبان فارسی گفت، که بنابر بعضی روایات محمد بن وصیف اولین کسی است که درعجم شعر گفته است که آن هم به زبان فارسی، ولی نورالدین محمد بن محمد عوفی البخاری  صاحب کتاب مشهور لباب الالباب مینویسد اولین شاعریکه شعر فارسی سروده بهرام گوربود، به روایت دیگری ابونصر فارابی درکتاب خویش مینویسد اولین شاعریکه شعر فارسی گفته است ابوحفص حکیم بن احوص سغدی که ازسغد سمرقند بود میباشد.

ازمجموع این روایات معلوم میشود که اولین گوینده گان شعرفارسی عبارت بودند از محمد بن وصیف، بهرام گور، ابوالعباس مروزی پسر یعقوب لیث صفار، ابوحفص سغدی سمرقندی و چندین تن دیگر، البته طوریکه دربالا ذکرکردیم بنابر روایتی حنظله بادغیسی نیز ازجمله اولین شعرای زبان دری دانسته شده است.

پیشرفت زبان دری درعهد سامانیان وغزنویان

پیشرفت زبان دری درعهد سامانیان:

سامانیان ازسرزمین ام البلاد (بلخ) بودند این دوره از روشن ترین دوره ای سلطنت بشمار میرود، عصر سامانیان برای مدت 128 سال برتمام محدوده ای افغانستان امروزی، ماورالنهر وقسمتی از کشورهای فارس حکمروایی داشتند ودرتمام طول حکمروایی شان تمدن اسلامی و زبان دری را درتمام قلمروخویش انکشاف وتوسعه دادند. درعصرسامانیان بازارعلم ودانش رونق خوبی داشت هرکس متاع ارزنده فرهنگی خویش را به اهل سامان عرضه میکرد وبه قیمت گزاف گرفته میشد که خود نمایانگربلند بودن مقام علم وفرهنگ وفضل را نشان میداد، طوریکه قدیم ترین کتب تاریخ، جغرافیه، طب و نجوم در همین عصر (سامانیان) به دری تالیف وترجمه شده است.

دردوره ای سامانیان پیشرفت وترقی زبان دری بیشتر بود درواقع این عصر را اولین عصر ترقی وپیشرفت زبان وادبیات دری میتوان شمرد زیرا درین دوره تعداد سخن سرایان روبه ازدیاد بود طوریکه درکتاب لباب الالباب از 27 شاعر دری زبان نام برده شده است که همه شان درآن عصر میزیستند، مانند ابوشکور بلخی، ابوالموید بلخی، شهید بلخی، معروفی، رابعه بلخی وغیره... بزرگترین شاعر عصر سامانیان عبارت بوداز رودکی سمرقندی که ازسبب کثرت شعر، پخته گی کلام ولطافت غزل مورد احترام شعرای مابعد خود قرار داشت.  

پیشرفت زبان دری درعهد غزنویان:

بعد ازینکه عهد سامانیان توسط سبکتگین موسس عصر غزنویان به شکست مواجع شد، وهنگامیکه سلطان محمود غزنوی پسرسبکتگین به هند لشکرکشی نمود دین اسلام وزبان دری را درآنجا مروج ساخت، گرچه دولتها ومدنیت های دیگری از قبیل صفاری ها، سامانی ها وغیره که هرکدام بنوبه خود ازافتخارات بزرگ تاریخی ما بشمار میروند ولی دولت غزنوی سرآمد مدنیت های چندین قرن آسیا وافغاستان محسوب میگردد، عصر غزنوی در ادوار تاریخ بعدازاسلام این مملکت درخشان ترین وباعظمت ترین دوره ای آریانا یا افغانستان امروزی محسوب میشود.  درعصر غزنویان نیز تعداد شعرا، ادبا و فضلا میزیستند که به روایتی تعداد شان به 400 شاعر میرسید. عصر غزنویان از نقطه نظرکثرت فضلا، شعرا وفلاسفه از درخشنده ترین عصر های علمی وادبی کشورما بحساب میرود که حتی دربار عصر غزنویان را میتوان ازبزرگترین دربارهای علمی جهان بحساب آورد، علما، شعرا وفضلا ایکه درین عصر میزیستند بطورخلاصه میتوان ازایشان نام برد، ابوریحان بیرونی، ابوالفضل بیهقی، خواجه احمد بن حسن میوندی، ابوسعید گردیزی، ابونصر مشکان، عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی، فردوسی طوسی، منوچهری دامغانی، سید حسن غزنوی، زینتی علوی، مسعود سعد، مسعودی ابوحنیفه اسکافی، راشدی، ابوالفرج رونی، شاه ابورجا، احمد خلف، عثمان مختاری، سنایی غزنوی، مسرور تالقانی، ابوسعیدابوالخیر، ناصرخسروعمادی، بزرجمهر، غضایری رازی، عبدالواسع جبلی، عمرمختاری ، ابوعلی سینا بلخی، قاضی حمید حسن، کمال الدین بندار، امام غزالی، کیکاوس ابن اسکندر، ابوالفتح بستی، بدیع الزمان، صدها وهزارها شخصیت علمی وفرهنگی دیگرکه ذکر نام تمام شان وقت وفرصت بیشتری می طلبد.                                                                                     

نگاهی مختصری به شعرا وادبای نامدارعهد سامانیان وغزنویان

شعرای وادبای نامدار عهد سامانیان:

ابوشکوربلخی:

ابوشکوربلخی دراواسط سلطنت سامانی میزیست، این شخصیت فرهنگی اولین کسی بود که مثنوی ساخت، همچنان منظومه دیگری را نیز به ابوشکوربلخی منسوب میدانند که نام آن را آفرین نامه نوشته اند. اشعاریکه به ابوشکوربلخی نسبت داده شده بیتی نیزازموصوف است که مضمون آنرا حکمای یونان  مانند سقراط نیزگفته اند آن بیت به قرار ذیل است.                                                                     

تا بدانجا رسید دانش من                              که بدانم همی که نادانم

ابوالموید بلخی:

ابوالموید بلخی قبل از فردوسی به تصنیف شاهنامه پرداخته، قصیده ای یوسف و ذلیخا را به فارسی نظم کرده است، به همین ترتیب کتاب دیگری بنام عجایب بروبحر ویا عجایب البلدان نیز به اومنسوب است. 

ابوالحسن شهید بلخی:

ابوالحسن شهید بلخی ازفضلای عصر خود بشمار میرفت به زبان دری وعربی تسلط کامل داشت، همچنان این شاعر نامدار گذشته از شاعری درفلسفه نیز مهارت داشت.                                         

رودکی سمرقندی:

ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی ذریعه ای تعداد زیادی ازشعرای عصر خویش به ستایش گرفته شده خصوصآ ذریعه شهید بلخی، معروفی بلخی، عنصری بلخی... رودکی سمرقندی درفنون سخن وانواع شعر مانند قصیده، رباعی، مثنوی، قطعه و غزل مهارت داشت ودرهر طرز بخوبی شعر میگفت.         

نظربه بعضی روایات رودکی سمرقندی نخستین شاعربعد ازاسلام است ولی متاسفانه که ازاو جز دیوانی باقی نمانده است.

ابوطیب مصعبی:

ابوطیب مصعبی برعلاوه ای شعر وادب مرد سیاست نیز بوده وازشاعران ماهرزبان دری و عربی بشمارمیرفت.   

ابونصر فارابی:

ابونصر فارابی بعد از غضایری رازی ازبزرگترین فیلسوف های مسلمین بشمارمیرفت، فارابی از ماورالنهربه قصد تحصیل علوم به بغداد رفت، اما حینیکه باردوم به بغداد عزیمت نمود علوم فلسفه را درآنجا فراگرفته و کتب ارسطو را مطالعه کرد. فارابی ازجهت تفسیر وتوضیح قسمت اعظم آثارارسطو درمنطق وفلسفه او(ارسطو) را به نهایت سیطره درمیدان فلسفه رسانید ونزد مسلمین بزرگترین استاد این فن معرفی گردید این دانشمند درتمدن اسلامی مانند سایردانشمندان عنوان فیلسوف، درریاضیات وموسیقی خوب ودرعلم طب متوسط بوده است. از فارابی کتب  متعددی به یادگارمانده است.                ابوزید بلخی:

ابوزید بلخی دراوایل جوانی جهت فراگرفتن علم به سیروسفر رفت، درنجوم وفلسفه تسلط پیدا کرد، درطب وعلوم دینی مهارت کامل یافت که آوازه دانش وفضل او درسراسر خراسان پیچید.ابوزید بلخی کتب زیادی درعلوم فلسفه به رشته تحریرآورده است. 

·       کسایی مروزی:

کسایی مروزی یکی ازمشهورترین سخنگویان اواخر قرن چهارم بشمارمیرفت، موصوف ازجمله نخستین شاعران زبان دری است که حقایق دینی، مطالب حکمی، وپند های اخلاقی ساخته است.          

·       رابعه بلخی:

رابعه بلخی ازجمله شاعران قرن چهارم بحساب میرود، سخن او درلطافت واشتمال برهانی دل انگیزبود، این شاعره توانا برنظم تازی قادر ودر شعر دری ماهر بود.

·       دقیقی بلخی:

ابومنصورمحمد بن احمد دقیقی بلخی آخرین شاعربزرگ عصر سامانیان بود، درمیان سخنگویان عصر سامانی بعد از رودکی مقام دوم را داشت. شهرت عمده این شاعر به سبب شهنامه اوست ولی متاسفانه قسمت از شهنامه خویش را به پایان نرسانیده بود که درسن سی سالگی توسط غلام اش کشته شد.      

دقیقی بلخی برعلاوه ای شهنامه، قصاید وقطعات دلپسندی دیگری نیز دارد که ازجواهر زبان وادب دری به شمار میرود طوریکه فردوسی روانی طبع و گشاد گی زبان وی را می ستاید واورا رهبر ورهنمای خودمیخواند.                                                                                                                     

 شعرای، ادبا ودانشمندان نامدار عهد غزنویان:

·       ابوالفضل بیهقی:

نام موصوف محمد ونام پدرش حسین بود دربیهقی نیشاپورتولدشده ودرغزنی درگذشته است، بیهقی یکی از مورخان ونویسنده گان معروف قرن پنجم بشمار میرود، موصوف برای مدت 19 سال منشی دیوان رسایل دربارغزنویان بود، تاریخ بزرگ دراحوال سلاطین سلسله ای غزنویان که به 30 سی جلد میرسد وموسوم به تاریخ آل ناصر است به فارسی بلیغ وشرین تالیف کرده اما افسوس که به جز چند جلد آن باقی نمانده است.

تاریخ بیهقی درهندوستان وایران مکررآ طبع شده و درمصر نیز ترجمه وطبع گردیده است.

·       ابوریحان بیرونی:

ابوریحان بیرونی ازمفاخر بزرگ شرق وعلمای معروف دوره ای غزنویان بود، این دانشمند بزرگ درخوارزم بدنیا آمد و درغزنی درگذشت. ابوریحان اثر خود را زیرنام علم نجوم به زبان دری تالیف نموده وبسا کتب دیگر نیز به زبان عربی دارد، این دانشمند نابغه بیش از 113 کتاب تالیف نموده و مانند ابوعلی سینا بلخی و ابونصر فارابی درردیف بزرگترین نوابغ جهان بشمارمیرود.

·       ملک الشعرا عنصری بلخی:

دراوایل این شاعرقوی سخن پیشه ای تجارت داشت ولی بعدازینکه درسفری دچار رهزنان گردید وسرمایه اش از دست رفت درصدد تحصیل ودانش برآمد. عنصری بلخی از نظر مراتب فضل وتفوق در ادب توانست به دربار سلطان غزنه برسد ولقب ملک الشعرا را کسب نماید.

عنصری بلخی درعلوم مختلف مانند فلسفه وریاضی توانا بود واز ادبیات عربی اطلاع کافی داشت، گاهی بعضی ازمضامین شعرای عرب را به نهایت زبردستی به زبان دری نقل وترجمه می نمود، این شاعر توانا ازجمله بزرگترین قصیده سرایان زبان دری بشمارمیرود.

·       فرخی سیستانی:

فرخی سیستانی از شعرای بزرگ عهد غزنویان بود، وازجمله بهترین شعرای قصیده سرای زبان دری نیزمحسوب میشد ، دراشعاری فرخی دوحالت کاملآ مجسم بود یکی روانی وسادگی دیگربرجستگی وقدرت، این دوخاصیت که درلغت عجم به نظر میخورد درشعر فرخی با استادی بهم آمیخته است.

دیوان فرخی مشتمل برحدود 10000 بیت است، موصوف قریب به 25 تن ازسلاطین، امرا، شهزاده گان وبزرگان عصر خود را مدح گفته است.

·       منوچهری دامغانی:

احمد بن منوچهری ازشعرای قرن ششم هجری بوده شاعری قوی دست، لطیف وصاحب ذوق سرشار بود این خصوصیت ها ازدل بستن آن به طبیعت سرچشمه میگرفت زیرا هیچ شاعری نیست که به این اندازه غرق درطبیعت بوده باشد، ازمختصات سبک منوچهری رسوم اطلال ودمن است که مخصوص زبان وادبیات عرب میباشد واین تاثیراز اطلاع اوازاخبارواشعارعرب ناشی شده است، منوچهری نخستین کسی است که این معانی را درزبان دری وارد کرده است.

·       شیخ الرییس ابوعلی سینا بلخی:

ابوعلی سینا بلخی جدش سینا، پدرش عبدالله وخودش حسین نام دارد، موصوف درفلسفه و طب سرآمد روزگاربوده وکتب متعددی درین باره به زبان دری وعربی تالیف نموده است، ابوعلی سینا بلخی علم طب را جنبه ای علمی داده وآن را به کمال رسانید، شخصیت این دانشمند بزرگ دراروپا معروف بود وآثارش سالها دردانشگاه های آنجا تدریس میشد. ابوعلی سینا بلخی علاوه ازعلم طب، درعلوم دیگر نظیر ریاضی، موسیقی، روانشناسی وسایر علوم نیز آثارگرانبها دارد، اکثرآثار این نابغه شرق چاپ ونشر شده است.

این دانشمند گران مایه نه تنها ازاکابر مفاخر افغانستان بود بلکه درردیف بزرگترین نوابغ جهان قرارداشت ونام وی مانند ارسطو وپاسطور باخط زرین ودرشت درصفحه ای روزگار ثبت است.  تالیفات ابوعلی سینا بلخی بیشتراز 100 کتب بوده معروف ترین آنها کتاب شفا است که شامل منطق، طبیعیات، الهیات، وریاضیات میباشد، کتاب دیگرآن بنام قانون درطب است که دارای 5 بخش است،

1.     کلیات.

2.     ادویه مفر.

3.     امراض مخصوص اعضا.

4.     امراض مخصوص بدن.

5.     ادویه مرکبه.

به همین ترتیب کتاب دیگر موصوف بنام اشارت است که درمنطق وحکمت میباشد، کتاب متذکره نماینده آخرین نظریات شیخ الرییس ابوعلی سینا بلخی میباشد، هرسه کتب فوق ازامهات کتب علمی عالم بوده ومدت ها دربلاد شرق وغرب ازطرف استادان بزرگ تدریس شده است، این دانشمند کشور ازلحاط ادب نیز مقام بلندی داشت ودرزبان دری هم تالیفات دارد که ازجمله میتوان از کتب فلسفی او موسوم به دانشنامه علایی نام برد درین کتاب این دانشمند معلومات خود را به زبان مادری اش یعنی زبان دری کاملآ نشان داده که حتی اصطلاحات علمی را به فارسی بکار برده است.

 قابل تذکر است که این دانشمند همیشه یاد به زبان دری نیز شعر گفته است.

·       ابوالمعانی نصرالله بن محمد بن عبدالحمید غزنوی:

ابوالمعانی نصرالله غزنوی ازجمه بزرگان وفضلای دوره ای بهرام شاهی بود، بزرگترین اثر این شاعر بزرگ کتاب کلیله ودمنه است که به تشویق سلطان بهرام شاه از عربی به فارسی ترجمه شده ودرآن کمال، مهارت واستادی خود را ثابت نموده است، این کتاب به کلیله ودمنه بهرام شاهی مشهورمیباشد که یکی از متون برگزیده وشیوای زبان دری است، کتاب کلیله ودمنه درهندوستان وایران نیزبه طبع رسیده است.

·       حکیم سنایی غزنوی:

ابومجدود بن آدم سنایی مولدش شهر غزنی بود، دیوان قصاید وغزلیات سنایی بیشتر از12000 دوازده هزار بیت میباشد، نخستین مثنوی مهم عرفانی واخلاقی اوکه به زبان دری است مثنوی حدیقه الحقیقت نام دارد، همچنان موصوف  دیوان مسعود سعد را نیزجمع آوری نمود است.

یاداشت: طوریکه معلوم است شعرا، ادبا، فضلا ودانشمندان زبان دری در ادوار تاریخ نهایت زیاد بودند، ازینکه معرفی همه آنها با تفصیلات وقت وفرصت بیشتر میخواهد، بنآ با تحریرنام تعدادی  شان که درعهد سامانیان وغزنویان میزیستند اکتفی می کنیم

·        عماره مروزی که ازجمله شعرای قرن چهارم بحساب میاید.

·        خسروی سرخسی که برعلاوه ای شاعری درعلم فلسفه نیز دسترسی داشت.

·        ابوعبدالله محمد بن صالح ولوالجی که علامه قزوینی درحواشی چهار مقاله اورا رستاقی شمرده است.

·        خبازی نیشاپوری ازجمله شعرای عصر سامانی بوده ولی متاسفانه که اشعارش یکسره مفقود شده است.

·        منجیک ابوالحسن علی بن محمد ترمذی.

·        ابوطاهربن محمد خسروانی.

·        ابوعبدالله محمد بن حسن معروفی بلخی.

·        فرالاوی که بعضی ها ایشان را برابروهم پایه به شهید بلخی میدانند.

·        ابوشعیب هروی که ازشعرای متقدم سامانی بشمار میرفت.

·        ابوزراعه معمری ازجمله شعرایست که بعد از رودکی به میدان آمده است.

·        آغجی، اسم موصوف علی بن الیاس بوده که برعلاوه ای شاعری یکی از امرای دربارسامانی نیز بود، شهرت وی ازلحاظ وظیفوی  به آغاچی یا آغجی صاحب بود.

·        طاهرچغانی، ازجمله امرای چغانیان بود برعلاوه ای شاعری گوینده ای چیره دستی نیز بوده.

·        ابواسحق ابراهیم جویباری، این شاعر شغل زرگری نیزداشته.

·        شاکر جلاب ازجمله شعرایست که دراواسط قرن چهارم میزیست.

·        ابوالفضل بلعمی، بعد ازینکه درس مصنفات را فراگرفت درآموختن علم حدیث کوشید، کفایت وفضل کمال علمی اش او را به مرتبه وزارت درعهد سامانیان رسانید.

·        ابوالعباس فضل ابن عباس ربنجنی ازجمله شعرای قرن چهارم بشمارمیرود.

·        ابوالحسن علی بن محمد غزوانی.

·        ابوالعباس فضل بن احمد اسفرایینی که یکی از نویسنده گان وهمچنان وزرای دربارغزنویان بود.



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:50 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

نوروز در شعر فارسی

  شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

منو چهری و خیام از جمله نخستین شاعران هستند که بیش از دیگران به بهار و نوروز پرداخته اند.حضرت عشق ، حافظ نیز در باره ی نوروز بسیار دارد.

 در دیوان شمس تبریزی بسیاری از غزل ها با رستاخیر طبیعت و بهاران در هم آمیخته است. این پنج تن از شاعران بزرگ و نامدار ایران، همه ستایشگر بهار بوده و اشعار بسیاری در وصف بهار دارند: منوچهری.  خیام.فردوسی. حافظ و مولانا. بهاریه نویسی  در شعر فارسی، همواره رونق داشته است. در ترانه های مردمی و فرهنگ توده ها نیز بهار جایگاه ویژه ای دارد.در فرهنگ مردمان گوناگون این سرزمین مانند کرد و ترک و لر و بلوچ،  خنیاگران این اقوام، مانند بخشی ها و عاشق ها، بهار را  ارج نهاده و ستایش کرده اند.

 

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
... سعدی



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 5:42 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
"محمدرضا شجريان"، استاد آواز ايراني مي گويد از يافتن كسي كه بعد از خودش بتواند پرچمدار آواز اصيل ايراني باشد اصلا نااميد نيست
شجريان در پاسخ به اين سوال كه آيا هيچكدام از شاگردان شما و يا شخص ديگري در آواز به جايگاهي رسيده است كه بعد از شما بتواند پرچم دار آواز ايراني شود؟به بي بي سي گفته است: هم شاگردان من هستند و هم ديگران كه استعداد هاي خوبي در آنها هست. من اصلا نا اميد نيستم و خوش بينانه به آينده نگاه مي كنم.
وي درباره كارگاه تخصصي آوازش گفت:اول قرار نبود كه كارگاه اينقدر ابعاد گسترده اي داشته باشد. اول قرار بود كه درحد يك جلسه پرسش و پاسخ باشد، اما براي همان جلسه هم بايد كساني انتخاب مي شدند كه از قبيله آواز باشند، وقتي استقبال جوانان را ديديم و گزينش اينقدر طولاني شد تصميم گرفتيم كه آن را مفصل تر برگزار كنيم. اين بود كه كشيده شديم به سمت شنيدن صداها و انتخاب تعدادي از بهترين هاي آنها كه درحد توان و انرژي ام به آنها آموزش هايي بدهم و كمكشان كنم.
وي درباره نتايج برگزاري اين كارگاه مي‌گويد بايد ديد كه چه پيش مي آيد؟ اما من فكر مي كنم كه اين جلسات مفيد فايده باشد. هر كدام از اين جوان هايي كه انتخاب مي شوند، يك نوع آموزش و توجه خاص نياز دارند و بايد ديد كه ما تا چه انداره مي توانيم پيش برويم.
شجريان به كساني كه دسترسي به كلاس و يا استادي ندارند پيشنهاد كرده است كه ببينند صدايشان به كدام خواننده نزديك است، آلبوم هاي او را بگيرند گوش بدهند و تمرين كنند. يعني به صورت جزء به جزء آن را تمرين كنند. مثلا بيت بيت اشعار او را بخوانند مثلا بيست بار پشت سر هم بخوانند و صدايشان را صبط كنند بعد گوش بدهند و ببينند كه كجاي آوازشان به اصل صدا نزديك است و كدام نيست. گوش دادن به صداي خودتان بهترين كمك است بايد گوش را تربيت بدهيد كه درست بشنود. اولين مرحله يادگيري آواز تقليد است. اولين قدم اين است كه از خواننده اي كه صدايش نزديك به آنهاست تقليد كنند.
وي درپاسخ به اين سوال كه چرا رديف موسيقي آقاي دوامي را كه سال ها پيش ضبط كرده بوديد، منتشر نمي كنيد و يا چرا رديف آوازي را دوباره اجرا نمي كنيد؟گفت: رديف آوازي او در اختيار من نيست من تصانيف ايشان را ضبط كرده ام رديف آوازي او در اختيار وزارت فرهنگ وقت بود كه قاعدتا بايد در حال حاضر دست وزارت ارشاد باشد. البته يادم مي آيد شور ايشان با تار آقاي لطفي منتشر شده است. اما از بقيه آن خبر ندارم. بايد توضيحي بدهم. رديف چيزي جز يك فرمول نيست. خواننده بايد آن را بداند و ياد بگيرد اما بعد از آن بايد سعي كند كه خودش خلق كند. پس در چارچوب رديف ماندن هم درست نيست. مهم اين است كه چگونه آواز بخوانند و اين رديف آواز را چطور ارائه كنند. مشكل ما هم در اين كارگاه همين است بيشتر آنها كلاس رفته اند و رديف را مي دانند اما نمي توانند آن را اجرا كنند.
شجريان درباره قطع همكاري با كيهان كلهر و حسين عليزاده نيز توضيح داد: نبايد كار را تا جايي ادامه مي داديم كه به تكرار مي رسيد. آنها دوست داشتند با كسان ديگري كار كنند من هم دوست داشتم با كسان ديگري كار كنم.



تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | 4:13 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

خواجه عبدالله انصاری

 

عالم و عــارف مشهور کشــــور شیخ الاسلام خواجه عبدالله انصاری رح در سال 396 هجری قمری در کهندژ شهر تاریخی هرات تولد گردید. پدرش ابو منصور محمد که درزمان خود یکی از عالمان و پزهیزگاران و حافظ قرآن وقت بود از راه کار دکانداری امرار معاش می نمود.

خواجه عبدالله انصاری که از آوان خورد سالی دارای استعداد قوی و ذهن وقاد بود. تا ده سالــــگی تحت رهنمایی پدر خـــــود به فراگیری تعلیمات متداوال علوم دینی پرداخت . زمانی که پدرش کسب و کــار را فرو گذاشت و راهی بلخ گردید و در آنجا سکونت اختیار نمود، خواجه عبدالله بدون سرپرست باقی ماند. اما دوستان پدر وی که از علما عرفا و متصوفین بزرگ بودند اهتمام تعلیم و تربیت او را به عهده گرفته از وی مراقبت می نمودند از این جمله یحیی بن اعمار شیبانی مشهور به خواجه غلتان ولی و شیخ ابو اسمیعل و محمد بن حمزه به صورت اخص قابل تذکر اند.

خواجه عبدالله انصاری به اثر ذکاوت آگاهی و استعداد خود در کمترین زمان بسیاری از علوم دینی وادبی رافرا گرفت و مطالعات عمیقی به عمل آورد که به نام یک عالم و عارف بزرگ مشهور گردید. در سال 417 هجری قمری به منظور آموزش عالی در علوم دینی پرداخت و بار دیگر به سوی وطن عزیمت نمود. آنگاه به تدریس و سلوک و طریقت رو آورد شیخ عمو کــه وی را پسرم خطاب می نمـــــود امور مربوط به خانقاه را برایش سپرد و خـــود مثل گذشته به گشت و سفر پرداخت در ســـال 422 هجری قمری یحیی بن اعمار استاد خواجه عبدالله انصاری فوت نمود که نظر به وصیت او بر مسند علمی اش تکیه زد و به تـــدریس علوم دینی و عـرفانی پرداخت و چندین بار سفر حج نمود و به زیارت کعبه معظمه مشرف گـــــردید و با بسیاری از علما و فضلا دیار به عمل آورد و از آنها کسب فیض کرده، استفاده های علمی نمود.

خواجه عبدالله انصاری به اثر علم و آگاهی و عرفانش در تمام نقاط پر آوازه گردید و به نام یک عارف و صوفی و اهــل طریقت مشهور شد و علاقه مندان زیادی از گـــوشه و کنار بدورش جمع آمدند و از محضرش کسب فیض و استفاده معنوی میکردند.

در آن زمان که غزنوی ها زمام امور را بــه دست داشتند سلطان مسعود بن محمود امیر بــــود و خواجه عبدالله انصاری که غرقه در دریای عرفان و طریقت بسر میبرد چندان پروایی به سیاست و حـــاکم و حکومت نداشت. در این فرصت برخی از حاسدین و بد بینان که شیوه معتزلی واشعریه داشتند و مقام عــلمی و عرفانی خواجه انصار را به دربار خواست و او پس از یک سلسله گفت و شنود سلطان را قناعت داده خاضع ساخت و آنگاه با عزت تمام مرخصش نمودند پس از غزنویان در وقت حکمروایی سلجوقیان بر هرات نیز مخالفین از پا ننشستند و یکبار دیگر دست به تهمت و بد گویی آلودند. بدین رو زمامداران وقت خواجه عبدالله انصاری را در نزدیکی پوشنج زندانی ساختند که در سال 439 هجری قمری پس از یک سال بند آزاد شد و باز هم به تدریس و تعلیم علوم دینی پرداخت، خواجه عبدالله انصاری نه تنها یک مفسر، محدث، عالم و عارف بزرگ بود، بلـــکه شاعر و نویسنده توانایی هم بود نویسندگی را از دوره خوردسالی آغاز کرده و بر مبنای یک روایت در سن نه سالگی به نقل و نوشتن احادیث پرداخت که به یاری حافظه قوی خود هزار ها حدیث ، اشعار دری و عربی را حفظ داشت . وی در دوره پربار علمی خود ، قلم را نیز از دست نگذاشت و تعداد زیادی آثار گونه گون به جا نهاد. آثار او به دو بخش تقسیم میشود. یکی از آثار دوره جوانی اش بوده که در پخته سالی همراه با درس و تدریس نـــوشته و آثاری که شاگرادنش در جریان تدریس و توضحیات وی نگاشته و به او منسوب کرده اند. خواجه عبدالله انصاری که در آخــــرین دوره حیات بینایی چشمانش را از دست داده بود روی یک موضوع مشخص و مهم برای شاگردانش توضحیاتی ارایه می نمود که آنها یاد داشت بر میداشتند و بگونه آثار مستقل به جا مانده است ، این داشته های گرانبها جلوه های ارزشناکی از علم و عرفان میباشد. علاوه بر این دو گونه آثار برخی آثار دیگر هم وجود دارد که به نام خـــواجه عبدالله انصاری مشهور و منسوب است و  بعضی دانشمندان صاحب نظـــر معترض اند چنـــــدی از این آثار منسوب به خواجه عبدالله انصاری مبتنی بر ضعف نگارش و دگرگونه بودن سبک معلوم می شود که از او نیست. لیکن به نامش چاپ گردیده است.

خواجه عبدالله انصاری ، آثار خود را با نثر زیبای مسجع به زبانهای عربی و دری نوشته است وی چندین کتاب را تالیف نموده که تعداد نوشته هایش به 32 اثر میرسد در این جا چند کتاب از این عالم عارف را معرفی می نمایم.

تفسیر قرآن عظیم اشان

طبقات الصوفیه

منازل السارین

صد میدان

مناجات نامه یا الهی نامه

کتاب القواعد

شرح التعریف المذهب التصوف

مناقب الامام احمد ابن حنبل

ذم الکلام

مذاکرات و غیره

این عارف ، صوفی بزرگ ، عالم دینی ، مبلغ، مدرس ، نویسنده و شاعر در سال 481 هجری قمری فوت نمود و در گازرگاه هرات به خـــاک سپرده شد و تا کنون آرامــگاه این بزرگمرد اندیشه و صفا زیارتگاه سوخته گان معرفت الهی است.

متسفانه باید گفت: که عمارت آرامگاه این عارف نامی شرق با گذشت زمان تمام زیبایی و کاشی هایش فرو ریخته است و در قرن حاضر هیچگونه توجه به باز سازی آن نشده است

و مـــــا خواهشانه از حکومت و مسوولین تقاضا داریم تا در حصه مرهمت و باز سازی این بنا تاریخی و آرامگاه مقدس اهل تصوف توجه جدی مفضول دارند.

نمونه ای از مناجات پیر هرات

الهی! ما را پیراستی چنانکه خواستی

الهی! نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور

الهی ! تا با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم.

بر سه چیز اعتماد مکن، بر دل و بر وقت و بر عمر؛ که دل رنگ گیر است و وقت تغیر پذیرست و عمر همه تقصیر.

توفیق عزیز است و نشان آن دو چیز اولش سعادت و آخرش شهادت.

مست باش و مخروش، گرم باش و مجوش، شکسته باش و خاموش، که سبوی درست را به دست برند و شکسته را به دوش.

دی رفت و باز نیاید، فردا اعتماد را نشاید، امروز را غنمیمت دان که دیر نیاید، که بسی برنیاید که از ما کسی را یاد نیاید.

اگر داری طرب کن، و اگر نداری طلب کن، یار باش  بار مباش، گل باش  خار مباش



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:54 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

شهید بلخی

 

 ابـــوالحسن شهید بن حسین بن جهودانكی بلخی ، او را سهیل و علــــی نیز نوشته ‌انــد. از بزرگـــان، شاعران، متكلمان و حكمـــای عهد خــــود بوده است. عوفی نظم اشعار عــــربی را به او نسبت داده است و قطعه‌ای عــــــربی هم منسوب به او آورده است.

شهید بر حكمت و فلسفه تسلط داشتــــه و این از اصطلاحات و افكـــــاری كه در اشعارش آورده است پیداست. وی با محمد بن زكــــــریای رازی بحث و منــــــاظراتی در مسائل فلسفی از جملــــه لذت، سكون، حركت، معاد و علــــــم خدا داشته است و هر دو در رد و نقض یكدیگـــــر مطالبی نوشته ‌اند.

از ممدوحان او امیر نصرسامانی و ابوعبدالله محمــــد بن احمد جیهانی را ذكـــر كرده ‌اند. شهید جز در شعــــــر و فلسفه در خط هم استاد بود:

خط نویسد كه بنشناسند از خط شهید/ شعر گوید كه بنشناسند از شعر جریر (فرخی)

وفات شهید بلخــــی را به سال 325 نقل كرده اند و رودكی در مرثیه او گفته است:

كاروان شهید رفت از پیش/ آن ما رفته گیر و می اندیش

                           از شمار دو چشم یك تن كم/ وز شمار خرد هزاران بیش



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:49 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

مولانا محمد جامی

 

مـــولانا محمد جامی برادر حضرت مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی عــــارف و شاعر مشهور کشور بود. تاریخ تولدش در دست نیست، و در حیات جامی و در سال 877 هجری قمری از دنیا رفت و در تخت مزار حضرت سعد الدین کـــــاشغری در هرات دفن شد.

مولانا محمد از شاعران درویش مشرب و وارسته زمان خود بوده طبع بلند داشته و اشعار نیکو سروده است چنانچه حضرت جامی که از مرگ برادر سخت دلتنگ شده ترکیب بندی پر درد و سوز به مرثیه وی سروده و غزلی از اشعار مولانا محمد را در آن ترکیب گنجانیده است.

 

من بـــــوده از جـهان و گــــرامی بـرادری

در مشرق کـــــمال درخــــشنده اختــــــری

ز انسان برادری که در اطوار فضل و علم

چــــــون او نزاد مــــــادر ایام دیگـــــــری

در بــــوستــــان فضل ســـــرآینده بـلبـلـــی

بر آسمــــــان عـــــلم درخـــــــشنده اختری

خـــورشـید اوج فضل ( محمد ) که بر دوام

پیش قـــــــدم زنور قــــــــدم داشت رهبری

دردا حسرتـــــــا کـــــه ز باغ جــهان برفت

ناخـــــورده از نهال کمالات خــــــود بـری

یک شمه از شمــایل او گـــــــریبان کنـــــم

جمع آید از مکــــــارم اخـــــلاق دفتـــــری

چـــــــون او نـــــدیده دیـــــدهء ایـــام قرنها

روشنـــدلــــی، دقیقه شنـــــاسی، سخنوری

این نکته گوش دار کـــــه در گـــرانبهاست

نظم بدیع اوست ولـــی حسب حـــال ماست



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:48 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
img/daneshnameh_up/6/67/saeb.jpg

زندگینامه

میرزا محمد علی فرزند میرزا عبدالرحیم بازرگان تبریزی متخلص به صائب و معروف به میرزا صائب بین سالهای 1000-1007 هجری در تبریز به دنیا آمد.

صائب از خاک پاک تبریز است ----- هست سعدی گر از گل شیراز


در 1012 هجری که شاه عباس قلعه تبریز را فتح کرد،پدرش همراه عده ای از بازرگانان ثروتمند از تبریز به اصفهان آمد تا سیاست جدید شاه عباس را که می خواست پایتخت تازه بنیان صفوی را با ثروت و فعالیت بازرگانان رونق
دهد، تحقق یابد. محمد علی در این شهر پرورش یافت و بزرگ شد، در آغاز جوانی به سفر حج مشرف شد و پس از زیارت خانه خدا به آستان بوسی حضرت رضا علیه‌السلامتوفیق پیدا کرد.

شکرالله که بعد از سفر حج صائب ----- عهد خود تازه به سلطان خراسان کردم


وقتی به اصفهان برگشت و مدتی در آنجا اقامت کرد،قصد سفر هند کرد. بر خلاف میل پدر و خانواده پایتخت ایران را ترک و راهی هند شد.

در سال 1034 از اصفهان بیرون رفت. آنچه با خود از وطن می برد دفتر شعری بود که وقتی به کابل رسید ،به خدمت ظفر خان والی آنجا رسید و در سایه دوستی و اکرام او آرامش یافت ،به مرتب کردن آن پرداخت و اولین دیوان اشعار خود را سامان داد.

چو زلف سنبل اوراق من پریشان بود
نداشت طره شیرازه روی دیوانم
تو غنچه ساختی اوراق باد برده من
و گرنه خار نمی ماند از گلستانم


در سال 1042 که ظفرخان به امر شاهجهان به نیابت پدرش حاکم کشمیر شد، هنوز صائب و پدرش در هند بودند و ظفرخان را در کشمیر همراهی می کردند، آنان پس از مدتی اقامت در کشمیر عازم ایران شدند. اقامت او در هند حدود نه سال طول کشید.

صائب شهرهای مشهد، قم، کاشان، اردبیل، تبریز را سیاحت کرد، سفری هم در رکاب شاه عباس ثانی به مازندران رفت و صفای این ناحیه بخصوص شهر اشرف (بهشهر) را ستود. در قم به دیدن مولی عبدالرزاق لاهیجی متخلص به فیاض رفت و این دیدار به دوستی انجامید و در سفر کاشان با ملا محسن فیض کاشانی ملاقات و مشاعره کرد.

سال های عمر او به استناد این بیت هشتاد یا متجاوز از هشتاد سال بود.

دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من
هنوز در خم گردون شراب نیم رسم


سال وفاتش به نقل از محمد بدیع سمرقندی که سه سال پس از وفات او به اصفهان آمده و قبرش را زیارت کرده است 1087 هجری قمری می باشد. قبر صائب در باغچه ای در اصفهان -در خیابانی که به نام او نامگذاری شده است -قرار دارد.

ویژگیهای فردی

صائب مردی دیندار و معتقد به فرایض و سنن اسلامی بوده است. مذهب او شیعه دوازده امامی است. بعیدنیست که به جهت علاقه و ارادت شدید به مولانا جلال الدین بلخی که در حدود صد غزل به استقبال وی رفته است دچارشور و حالی آشکارشده و از مولانا به «ساغر روحانی»، «آدم عشق»، «مرشد روح»، «شمس حقیقت» و امثال اینها تعبیر کرده است. مثل این بیت:

از گفته مولانا مدهوش شدم صائب
این ساغر روحانی صهبای دگر دارد


در اینکه صائب با آن همه ابیات بلند عارفانه مرد روشن بینی است شکی نیست ولی آیا او صوفی بوده و طریقه ای هم داشته است، نمی توان نظری ابراز کرد زیرا سندی در دست نیست. تنها می گوییم که عرفان صائب، عرفان الهی است.
شماره ابیات او را به اختلاف از هشتاد تا سیصد هزار نوشته اند به علاوه که بیست هزار بیت ترکی هم به او منسوب می دانند.

صائب به شهادت اشعار خود و قول معاصرانش مردی فرشته خو، کم آزار و متواضع بوده، تمام تذکره نویسان از محامد او سخن گفته اند. خوش طینتی او بقدری است که همه شعرای معاصر را در اشعار خود به نحوی مورد ستایش و تشویق قرار داده است و در دیوان وی شاید به بیش از نام پنجاه شاعر برسیم که شعرشان را استقبال کرده و از آنان با تجلیل و محبت نام برده است.

صائب از معدود شاعرانی است که در زمان حیات، آوازه ی سخنش قلمرو زبان دری (ایران، هندوستان، عثمانی) را فتح کردو مشتاقان سخنش از دور و نزدیک و برخی پای پیاده به اصفهان می شتافتند تا به دیدار او برسند. نویسندگان تذکره های نصرآبادی، قصص خاقانی، سرو آزاد، کلمات الشعرا همه استادی او را ستوده اند.

ویژگی سخن


صائب تنها شاعری است که پس از حافظ طریقه ای مستقل و ممتاز دارد.او نماینده کامل سبک زمان و زبان مردم خویش است، محال است بتوان جای او را در این سبک- که دویست سال زبان ادبی ایران و هند و عثمانی بود و بر ذوق و حال مردم بسیاری از این سرزمین ها حکومت می کرد- با سبکی دیگر پر کرد، به عبارت دیگر تمام محسنات سخن شعرایی چون نظیری، طالب آملی و کلیم که هر کدام از جهتی مورد توجه اند در صائب یکجا وجود دارد، پس می توانیم اگر او را فرد اعلای سبک هندی یا اصفهانی و مقتدای شعرای این سبکبدانیم.
از این سبک که قبل از او همه جا به طرز تازه برده می شد پس از او به طرز صائب نام برده شد و تذکره نویسان همه شعرای این شیوه را پیروان طرز صائب بشمار آوردند.
در دوره صفویه شاید هیچ شاعری به اندازه صائب تبریزی نتوانسته است در شعر، مضمون آفرینی کند و شیوه ای نو چه از جهت محتوا و چه از لحاظ ترکیب کلمات و شکل ظاهری شعر و تعبیرات و تشبیهات بیافریند. از این رو صائب را می توان نماینده واقعی شعر دوره صفویه و سبک هندی دانست. او در قالبهای گوناگون، شعر می سراید اما غزل را بیش از انواع دیگر می پسندد.
به نظر او در شعر اصالت با معنی است شاعر باید حرفی برای گفتن داشته باشد و این سخن باید همچون کشف تازه ای اعجاب انگیز باشد. آسان نگری و آسان گذری سخن را بی قدر می سازد. برای یافتن مضمون در جهانی که همه چیز کهنه و مکرر است راهی نیست جز اینکه روش نگریستن و برداشتن نو شود، آن وقت است که از هر حقیقت خارجی و هر دریافت وجدانی مضامین متعدد بدست خواهد آمد.

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است


منابع مضمون های صائب انسان است و جهان، خلقیات آدم که خلقت دوگانه دارد، نیمی فرشته و نیمی اهریمن، و جهان که مجموعه ایست از تضادها، جمع نور است و ظلمت و حیات است و ممات، ذهن او مدام می کوشد که نسبتی و رابطه ای بین انسان و طبیعت و طبیعت و انسان برقرار کند. تجربه او در میدان زندگی شخصی و انفرادی نیست تجربه ای کلی است. مثلاً با اینکه آن سیاح تذکره نویس سمرقندی در وصف عمارت و باغ او در عباس آباد اصفهان نوشته است: «رفیع ترین عمارات و وسیع ترین این سراها دولتخانه میرزا صائب است که زبان گفتار از عهده بیان کرد آن بر نمی آید مگر کار شنودن را به دیدن رسد.» سروده است:

دل دشمن به تهی دستی من می سوزد
برق ازین مزرعه با دیده تر می گذرد
چون داغ لاله سوخته نانیست روزیم
آنهم فلک که به خون جگر می دهد مرا


تضادی که در گفته های صائب می بینیم ،حاکی از کوشش او برای یافتن مضامین نو است. این نوع سخن که نمونه کاملش غزل سبک هندی است به سالهای بسیار قبل از صائب حتی به زمانی قبل از خواجه و در حقیقت بعد از سعدی بر می گردد و در عصر صفوی حسن غزل در اختصاص داشتن هر بیت آن یک معنی و اندیشه خاص است.

بیهوده است اگر عشق و شیدایی را در دیوان صائب جستجو کنیم، شور عاشقی سعدی و شیدایی مولانا ابداً در غزل های او نیست.
از موضوعات رایج غزل صائب حسب حال است، حساسیت شدید و بیقراری و شیدایی، مردم گریزی، حیا و نرم خویی، فرار از تقلید و تعریف از خود ،از مشخصه های روحیه صائب است.

img/daneshnameh_up/9/9e/aramgah-saeb2.jpg

آرامگاه صائب تبریزی


عنصر خیال در شعر صائب و شاعران سبک هندی از مهمترین عناصر سبکی است و حضوری گسترده و متنوع در شعر این شاعران دارد.
صورتهای گوناگون بیانی تخیل، همچون تشبیه، استعاره، کنایه و تمثیل به وفور در آثار صائب و ... به چشم می‏خورد.

ارسال المثل از صنایع مورد توجه صائب و شاعران سبک هندی بود. اما نکته جالب این است که بسیاری از مصرعهای برجسته این گروه از شاعران و به ویژه صائب به خاطر دلنشینی و مقبولیت خاصش در بین مردم در زمان شاعر و پس از او به صورت ضرب المثلهای رایج زبانزد مردم می‏شد.
.
تمثیل که از ویژگیهای عمده این سبک به شمار می‏رود، این است که شاعر در یک مصرع، مطلب و مضمونی اخلاقی یا عرفانی است، بیان می‏کند و در مصرع دوم با ذکر مثالی از طبیعت، اشیا و یا آوردن تصویری محسوس، دلیلی برای اثبات آن می‏آورد.

. تمثیلات شعر صائب کلیم و بیدل از معروفترین تمثیلات شعر فارسی است:
من از بی‏قدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی‏گردد از این بالانشینیها
ظالم به ظلم خویش گرفتار می‏شود
از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست
پیش این سیلاب کی دیوار می‏ماند به جا



تعداد بالای ردیفهای اسمی در شعر صائب، از دیگر ممیزات شعر او به سبک هندی است. ردیفهای اسمی از علل عمده توسعه خیال در شعر است؛ چرا که شاعر ناچار می‏شود در هر بیت تصویری بسازد که به نوعی با ردیف ارتباط دارد، ردیفهایی نظیر: رقص، خط، شمع، حرف، گل، صبح، رنگ و آفتاب مکرر مورد استفاده صائب است .


مطالعه آثار متقدمین گاه به نوعی داد و ستد ادبی (و یا گفتگو) منجر می‏شود. جواب دادن به شعر یکدیگر داد و ستدی ازاین نوع بود .

نظری گذرا به دیوان صائب نشان می‏دهد که این شاعر بزرگ چه مقدار تتبع و تأمل در آثار شاعران متقدم و معاصر خود داشته است:
فتاد تا به ره طرز مولوی، صائب
سپند شعله فکرش شده‏ست کوکبها
این جواب آن غزل صائب، که می‏گوید کلیم
هر چه جانکاه است در این راه، دلخواه من است
ز بلبلان خوش الحان این چمن صائب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش
صائب از درد سر هر دو جهان باز رهی
سر اگر در ره عطار نشابور کنی
این غزل را از حکیم غزنوی بشنو تمام
تا بدانی نطق صائب پیش نطقش الکن است



صائب به تماشا و تفریح جهان آمده است و در این تماشا، دیدنیهای طبیعت را با برخی از مفاهیم و مضامین موجود در زندگی انسانی بیان می کند.
شعر وی با عموم مخاطبان ارتباط برقرار می‏کند و این ارتباط به قدری صمیمی است که مخاطب احساس می‏کند به مضمون اندیشه شاعر قبلا ‏اندیشیده ؛ اما توان بیان آن را در خود نمی‏یافته است.


نمونه اثر

از بس مکدرست در این روزگار صبح
از دل نمی‏کشد نفس بی‏غبار صبح
رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده‏اش
از شب کشیده سرمه دنباله‏دار صبح
گلدسته بهشت برین، روی تازه است
برگ شکوفه‏ای است از این شاخسار صبح
تر می‏کند به خون شفق نان آفتاب
از راستی، چه می‏کشد از روزگار صبح


تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:43 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |

زندگینامه مولانا

 

 

زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ  در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان  رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

مولانا و خانواده او

مولانا جلال الدين محمد مولوي  در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر  بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان  وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند  طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او   مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند پرواز به سوي خدا .

موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ  خراسان آنزمان متولد شد.خانواده  اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او  با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك  نموده اند .

او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

پدر مولانا:

پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.

گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

        كرد از بلخ عزم سوي حجاز     زانكه شد كارگر در او آن راز

        بود در رفتن و رسيد و خبر     كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

        كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام                  منهزم   گشت   لشكر   اسلام

        بلخ را بستد و به رازي راز     كشت از آن قوم بيحد و بسيار

        شهرهاي بزرگ كرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب

اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

جواني مولانا:

پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

 

اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال  3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.

يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.

تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده    مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.

دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام  ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.

 در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام  او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟

فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ،      جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی

 به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده  وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او     می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در  آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

 مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه  احتمال یا احساس قریب الوقوع  یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین  پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و        خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد     ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر  احساس می شد  .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه  خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت    می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان  وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

اخلاق وافکار مولانا:

در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

 جان من كوره است و با آتش خوش است

كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

خانه عاشق چنين اولي تر است

اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

منبعد با حريفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

همچو پروانه شرر را نور ديد

احمقانه در فتاد از جان بريد

ليك شمع عشق آن شمع نيست

روشن اندر روشن اندر روشني است

او به عكس شمعهاي آتشي است

مي نمايد آتش و جمله خوشي است

جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.

بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش  برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و  حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

عالم همه مظهر تجلي حق است

مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

نردبان روحاني:

مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.

روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .

تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع  میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.

از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از  تحسین و تملق  آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا  سخن نمی گفت ،نسبت به آنها  مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال  سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .

معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟

با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی  ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..

 

از مقامات تبتل تا فنا

زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله  رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت  و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.

اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.

اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .

دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.

مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن  جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.

خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ  يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.

تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت . 

با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.

مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .

خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی  تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.

رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .

نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته  و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.        

 رحلت مولانا

درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.

اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه ‌او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.

پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.

مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.

بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باغچه مي‌گفتند.

افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌تربت است معلوم مي‌شود».

پس از رحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

تربت و مقبره  مولانا

تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

مدخل بزرگ تربت مولانا:

بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

                       شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان          يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد

                       اولالر   مولويلر   بونده    ساكــــــــــن           اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد

                        گورب  دل  بو  بناي  ديد  تاريــــــــــخ           بيوت   جنت   اسا   اولدي  آباد

تصاویر مقبره مولانا

كتابخانه‌هايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخست‌وزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.

در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دست‌نويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينه‌هاي بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هايي كه‌درآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلي‌مربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلادي‌بودكه‌نسخه‌اول‌مقارن با676هجري‌درقديمترين‌نسخ مثنوي‌كه‌به‌خط خطاطي به نام محمدبن عبدالله مي‌باشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.

دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد مي‌شود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:

           كعبة العشاق آمد اين مقام       هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام

بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبت‌كاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.

   در نقره‌اي:

ازقرائت‌خانه مي‌توان ازدرنقره‌اي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم مي‌شودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيده‌اند. بنا به كتيبه‌اي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.

 

شبستان بارگاه مولانا  

از در نقره‌اي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد مي‌شوند كه آنرا «حضور پير»‌خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبة‌الخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. روي‌صفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسيم مي‌كند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمده‌اند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده مي‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائين‌تركتيبه‌اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهاده‌اندكه برروي‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغليل لقاء‌الخليل».

برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.

 

 

قبة‌الحضراء  

قبة‌الخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاء‌الدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدين‌تبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بام‌هرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبة‌الخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميله‌اي از طلاوجقه‌اي هلالي نصب كرده‌اند. اين گنبد به تعداد ائمه اثني‌عشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه مناره‌هاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.

برديوارشرقي‌زيرپنجره‌گنبدمولاناباخط‌كوفي اين عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشيطان‌الرجيم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم نقشت‌القبة‌الخضراء في ايام دولة‌السلطان‌المؤيد بتابيد الله‌المستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذين‌البيتين :

        هر كه خدمت كرد او مخدوم شد  هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد،

قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.

قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسط‌سلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبت‌كاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسام‌الدين محمد پسر كنك كنده‌كاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است .

کتیبه ها و  نوشتهای مقبره مولانا :

نخست كتيبه‌اي است بر قبر مولانا كه بر آن آية‌الكرسي را نوشته‌اند.

ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبه‌اي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:‌

1ـ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و به نستعين والعاقبة‌للمتقين و لا عدوان الي علي‌الظالمين.

2ـ قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.

3ـ نورالله‌الازهر في‌الغياهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادي.

4ـ الانام الي حضرة عزة‌ذي‌الجلال والاكرام موضع معالم‌الدين بعد.

5ـ اندراس آياتها منير مناهيج‌اليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.

6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.

7ـ نور مقلة‌الكمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلي اعناق.

8ـ عارفي الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارف‌الربانيه.

 

پس ازآن كتيبه‌اي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:

1ـ قطب‌العالمين محيي نفوس.

2ـ العالمين جلال‌الحق والمله.

3ـ والدين وارث‌الانبياء والمرسلين.

4ـ خاتم‌الاولياء‌المكملين ذي‌المراتب.

5ـ والمنازل‌العليه والمناقب والفضائل.

6ـ السنيه محمدبن محمدبن‌الحسين.

7ـ البلخي عليه تحية‌الرحمن وسلامه.

8ـ و قد اتتقل قدس‌الله.

9ـ نفسه ور وح رمسه.

10ـ في خامس جمادي‌الآخر.

11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.

12ـ هذا ضريح من صنعة.

13ـ عبدالرحمن بن سليم.

14ـ المعمار عفاالله عنه.

 

در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:

1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد                          گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

2ـ براي  من  مگري  و مگو دريغ دريغ                         بيوغ  ديو  در  افتي  دريغ  آن  باشد

3ـ جنازه‌ام چو  ببيني  مگو فراق  فراق                          مرا  وصال  ملاقات  آن  زمان  باشد

4ـ مرا بگور  سپاري  مگو  وداع  وداع                         كه  گور  پرده  جمعيت جنان  باشد

5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر                             غروب شمس وقمررا چرازيان باشد

6ـ ترا غروب نمايد  ولي  شروق  بود    لحدچوبحس نمايدخلاص‌جان باشد

7ـ كدام‌دانه‌فرورفت درزمين‌كه نرست                 چرا بدنه  انسانيت  اين  گمان باشد

8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد                             ز چاه  يوسف  جان  را   فغان  آمد

9ـدهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌آن‌طرف‌بگشا               كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد

 

سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير مي‌باشند:

1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد                                       از آن گر نان پزي مستي خزايد

2ـ خمير و نانوا  ديوانه  گردد                                     تنورش   بيت   مستانه   سرايد

3ـ اگر بر گور من آيي زيارت                                      ترا  خر  پشته‌ام  رقصان  نمايد

4ـ ميابي دف بگورم اي برادر                                     كه در بزم  خدا  غمگين نمايد

5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته                                     دهان   افيون  آن  دلدار  خايد 

6ـ بدري‌زان‌كفن برسينه بندي                                     خراباتي  ز  جانت  در  گشايد

7ـ زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستان         ز هر  كاري  بلا  بد  كار  زايد

8ـ مراحق ازمي عشق‌آفريدست            همان عشقم اگر  مرگم  بسايد

9ـ منم مستي واصل‌من‌مي‌عشق           بگو از مي بجز مستي  چه آيد

10ـ زبرج‌روح‌شمس‌الدين‌تبريز                                    بنزد   روح   من   يكدم  بتابد

 

در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:

1ـ چون جان تو مي‌ستاني چون شكرست مردن                  با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن

2ـ بر دار  اين  طبق  را  زيرا   خليل   حق  را                  باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن

                                   3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

 

در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:

1ـ باز  سلطانم   گشتم   نيكو   پيم                    فارغ از مردارم و كركس نيم

2ـ باز  جانم  باز  صد  صورت  تند       زخم بر ناقه نه  بر صالح  زند

3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه         صد چنان ناقه بزايد  متن  كوه

4ـ چشم دولت سحر مطلق  مي‌كند                                 روح شد منصوراناالحق مي‌كند

5ـ صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت                                رفت‌وشدبامعني معشوق جفت

6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست         تا ابد معني بخواهد شادزيست

7ـ آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت                      دوست‌بي‌آزارسوي‌دوست‌رفت

8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال                   مي‌خرامم  در  نهايت  الوصال

9ـ كارگاه گنج حق  در  نيستيست         غره‌هستي‌چه‌داني‌نيست‌چيست

10ـ جمله استادان پي  اظهار  كار                     نيستي جويند و  جاي  انكسار

11ـ لا جرم  استاد  استادان  صمد                                كارگاهش   نيستي   و   لا بود

12ـ هركجااين نيستي‌افزون‌تراست                    كارحق و كارگاهش آن سراست

13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق        بر  همه  بردند  درويشان  سبق

14ـ زانكه كان و  مخزن  سر خدا         نيست   غير   نيستي  در  انجل

15ـ چون‌نه‌شيري‌هين‌منه‌توپاي‌پيش                  كان‌اجل‌گرگست‌وجان‌تست‌ميش

16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد        ايمن آگه  گرگ  تو سر زير شد

17ـ كيست‌ابدال‌آنكه اومبدل شود                       خمرش‌از تبديل يزدان خل‌شود

18ـ هست از روي بقاي ذات  او                                  نيست‌گشته‌وصف اودروصف هو

19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب          نيست‌باشد هست باشددرحساب

20ـ مي‌پرد چون آفتاب اندر افق           باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تتق

21ـ انهم  تحت  قباني   كامنون                                   جز كه  يزدانشان  نداند  آزمون

22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب           ختم  كن  و الله  اعلم  بالصواب

 

در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌كاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همام‌الدين محمدبن كنك‌القنوي».

 

كتيبه‌اي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوة‌الدنيا ولا يغرنكم بالله‌الغرور».

 

كتيبه‌اي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:

1ـ واحد………….

2ـ عليك باخوان……….. علينا

3ـ ان……………….

………… قلنا اذا اموالك من زمانك

در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.

بر روي پنجره‌اي كه آنرا پنجره نياز مي‌خوانند اين اشعار نوشته شده است:

           درها همه  بسته‌اند الا در تو    تا  ره  نبرد  غريب  الا  بر  تو

           اي دركرم عزت نورافشاني      خورشيدو مه‌وستارگان چاكرتو

 

قبور ديگر:

درمغرب قبة‌الخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

1ـ الله‌الباقي.

2ـ انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقية‌الذات.

3ـ مرضية‌الصفات رفيعة‌القدر مشروحة‌الصدر.

4ـ ذي‌الهمة‌العاليه والمناقب‌المعاليه عصمة.

5ـ الدين‌المخصوصه بصفات‌العاملين مريم‌الثاني.

6ـ بحرالمعاني مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.

7ـ صاحبة مولانا قدس‌الله سره.

8ـ كراخاتون رضي‌الله عنها و ارخلها الي.

9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.

10ـ الي جوارالرحمن اخير يوم‌الخميس‌الثالث عشر.

11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.

 

صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:

1ـ الله‌الباقي.

2ـ هذه تربت‌الست‌الزنانيه افتخار مخدرات.

3ـ العالم تاج مستورات بني‌آدم مكله خاتون.

4ـ ابنة سلطان‌المشايخ والعارفين قطب‌الاوتاد.

5ـ والمحققين وارث‌الانبياء والمرسلين.

6ـ جلال‌الحق والملة والدين قدس‌الله.

7ـ سر هما في‌ثاني عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.

 

مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:

1ـ هذه تربة شمس.

2ـ مشارق‌المعالي تاج مفارق‌الاعالي.

3ـ مظفرالدين امير عالم‌بن.

4ـ مولانا سلطان‌المحبوبين جلال.

5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.

6ـ البلخي قدس.

7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.

8ـ الي‌دارالسرور في سادس جمادي.

9ـ الاول سنة ست و سبعين.

10ـ وستمائه غفرالله لهم.

 

ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:

هذه قبر الست

الزاهدة الدار الطاهرة

جلاله خاتون حفيدة سلطان

العلماء والمحققين جلال‌الملة

والدين قدس‌الله روحهما

في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه

 

ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاج‌‌الدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:

الله الباقي

انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة

الشهيدة مقتولة الاولياء تاج‌المخدرات افتخار

المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها

ابنة اقضي القضاة مولانا تاج‌الملة والدين

ادام‌الله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور

ليلة‌الاربعاء سادس عشر جمادي‌الاخر سنة ثلثين و سبعمائه

بالاخره قبر حسام‌الدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:

1- هذه تربة شيخ‌المشايخ قدوة العارفين امام

2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش

3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق

4- حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك

5- رضي‌الله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ

6- واصبحت عربيأ قدس‌الله روحه في تاريخ يوم‌الاربعاء

7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه

 

ديگر صندوق قبر نوه حسام‌الدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:

انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء

حسام‌الدين حسن‌بن صدرالدين محمد

بن‌چلبي حسام‌الحق والملة والدين نورالله

مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين

شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه

 

قبورعده‌اي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده مي‌شود:

بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شده‌است:

الله الباقي

هذه تربة مولانا و سيدنا

صدرالشريعة منبع الحكمه

محي‌السنة قامع‌البدعه و قدوة

العالم العالم‌العامل الرباني سلطان العلماء

مفتي‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدين

شيخ‌الاسلام والمسلمين محمدبن

الحسين‌بن احمد البلخي رضي‌الله عنه و عن

اسلافه توفي في ضحوة يوم‌الجمعه الثامن

10-  غشر شهر ربيع‌الاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه

 

شيخ صلاح‌الدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:

الله الباقي هذه تربة شيخنا

شمس‌العارفين علم‌الهدي و اليقين ملك‌الابدال كامل‌الحال و

القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم

سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز

لعيبة امام‌التقوي محرم عرائب‌النجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان

صلاح‌الحق والدين ابوالمفاخر فريدون‌بن ياعيبسان

القونوي الذهبي قدس‌الله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه

 

شيخ كريم‌الدين بكتيمور‌اوعلو يكي از‌مريدان مولانا كه استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:

هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين

الفائق‌العاشق والصادق شيخ كريم‌الدين

ابن‌الحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه

قي تاريخ شهر ذي‌الحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه

 

ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:

الله الباقي هذه تربة

الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخ‌المشايخ

سلطان‌العلماء والعارفين جلا‌الحق والدين محمد

ين‌محمدبن الحسين البلخي افاض‌الله بركاته

علي‌المسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية

اواخر شوال سنة ستين و ستمائه

 

دیگر شمس‌الدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:

تربة امير شمس‌الدين يحيي

بن‌محمد شاه برادر مادري يا او

لاد مولانا قدس‌الله سره العزيز

در تاريخ هفتم ربيع‌الاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه

ديگر قبور نجم‌الدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمس‌الدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.

رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامه‌اي گذاشته‌اند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهاده‌اندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماع‌خانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت.



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:37 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.

نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.

عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.

پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد.

عطار علاوه بر دارو فروشی به کار طبابت هم مشغول بود و خود در این مورد می گوید:

به داروخانه پانصد شخص بودند ----- که در هر روز نبضم می نمودند



تصویر
آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.

در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .

درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟

عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.

عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.

او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.

عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.

در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.

آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.

تصویر


ویژگی های آثار


عطار شاعری است که شیفته عرفان و تصوف است. کلام عطار ساده گیر است. او با سوز و گداز سخن می گوید و اگر چه در فن شاعری به پای استادانی چون سنایی نمی رسد ولی سادگی گفتار او وقتی با دل سوختگی همراه می شود بسیار تأثیرگذار است.

عطار در مثنوی "منطق الطیر" با بیان رموز عرفان، سالک این راه را قدم به قدم تا مقصود می برد.

عطار در سرودن غزل های عرفانی نیز بسیار توانا است و اندیشه ژرف او به بهترین شکل در این اشعار نمود یافته است.

عطار برای بیان مقصود خود از همه چیز از جمله تمثیلات و حکایت هایی که حیوانات قهرمان آن هستند بهره جسته است و امروزه می توان مثنوی "منطق الطیر" را یکی از مهمترین فابل ها در ادب فارسی دانست.

بدون شک عطار سرمایه های عرفانی شعر فارسی را - که سنایی آغازگر آن است- به کمال رساند و به راستی می توان گفت که عطار راه را برای کسانی چون مولوی باز کرده است.

عطار از معدود شاعرانی است که در طول زندگی خود هرگز زبان به مدح کسی نگشود و هیچ شعری از او که در آن امیر پادشاهی را ستوده باشد یافت نمی شود.

آثار


دیوان اشعار:

1- مجموعه قصاید و غزلیات عطار، که بیشتر آنها عرفانی و دارای مضمونهای بلند صوفیانه است به نام "دیوان عطار" چند بار چاپ شده است.

از میان مثنویهایی که بی گمان از اوست می توان به این آثار اشاره کرد:



تصویر
2- منطق الطیر

این مثنوی، که حدود 4600 بیت دارد مهم ترین و برجسته ترین مثنوی عطار و یکی از مشهورترین مثنویهای تمثیلی فارسی است.

این کتاب که در واقع می توان آن را "حماسه ای عرفانی" نامید، عبارت است از داستان گروهی از مرغان که برای جستن و یافتن سیمرغ – که پادشاه آنهاست- به راهنمایی هدهد به راه می افتند و در راه از هفت مرحله سهمگین می گذرند.

در هر مرحله گروهی از مرغان از راه باز می مانند و به بهانه هایی یا پس می کشند تا این که، پس از عبور از این مراحل هفتگانه که بی شباهت به هفت خان در داستان "رستم" نیست، سرانجام از این گروه انبوه مرغان که در جستجوی "سیمرغ" بودند تنها "سی مرغ" باقی می مانند و چون به خود می نگرند در می یابند که آنچه بیرون از خود می جسته اند- سیمرغ- اینک در وجود خود آنهاست.

منظور عطار از مرغان، سالکان راه و از "سی مرغ" مردان خدا جویی است که پس از عبور از مراحل هفت گانه سلوک – یعنی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر و فنا- سرانجام حقیقت را در وجود خویش کشف می کنند.

3- الهی نامه

این منظورمه در واقع مجموعه ای است از قصه های گوناگون کوتاه و مبتنی بر گفت و شنود پدری با پسران جوان خود که بیهود در جستجوی چیزهایی برآمده اند که حقیقت آن با آنچه عامه مردم از آن می فهمند تفاوت دارد.

4- مصیبت نامه

از دیگر منظومه های مهم عطار مصیبت نامه است که در بیان مصیبت ها و گرفتاری های روحانی سالک و مشتمل است بر حکایت های فرعی بسیار که هر کدام از آنها جذاب و خواندنی است.

در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را توجه می دهد که فریفته ظاهر نشود و از ورای لفظ و ظواهر امر، به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد.

5- مختار نامه

عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه مشهور بوده است.

رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به ثبت برسانند.

همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است.

6- تذکرة الاولیا

عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی داشته است.

همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند.

بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند ولی تذکرة الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.

-------------

نمونه آثار


نمونه ای از شعر عطار

دریغا

ندارد درد ما درمان دریغا ----- بماندم بی سرو سامان دریغا

در این حیرت فلک ها نیز دیری است----- که میگردند سرگردان دریغا

رهی بس دور میبینم در این ره----- نه سر پیدا و نه پایان دریغا

چو نه جانان بخواهد ماند و نه جان----- ز جان دردا و از جانان دریغا

پس از وصلی که همچون یاد بگذشت ----- در آمد این غم هجران دریغا

***

نمونه ای از نثر عطار از "تذکرة الاولیاء"

حکایتی از ذوالنون مصری

نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی.
یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن".
انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند".
شیخ گفت: "پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.

حکایتی از بایزید بسطامی

نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
حالی بیامد و مسلمان شد.


تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 5:10 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
حکیم ابوالمجد مجدود‌بن آدم سنایی غزنوی، و نیز حکیم سنایی از بزرگ‌ترین شاعران زبان پارسی در سدۀ ششم هجری‌ست. او در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان امروزی) دیده به‌جهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. نصایح و اندرز‌های حکیم سنایی دلاویز و پر‌تنوّع، شعرش روان و پر‌شور و خوش بیان، و خود او، در زمرۀ پایه‌گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی به‌شمار‌آمده است (صفحۀ ۴۲، حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ.) او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است. سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت می‌کند. مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلۀ روح و چشم خود می‌دانست‌:

عطار، روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم

از آثار او، غیر از دیوان اشعار‌ش، می‌توان به مثنوی حدیقه‌الحقیقه، مثنوی طریق‌التّحقیق، مثنوی سیر‌العباد الی‌المعاد، کارنامۀ بلخ، عشق‌نامه و عقل‌نامه اشاره کرد.



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 4:57 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |
ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم‌بن عبدالرحمن‌بن آدم رودکی از شاعران ایرانی دورهٔ سامانی در قرن چهارم هجری قمری‌ست. وی در تاریخ (۳۲۹ هجری قمری) درگذشت. او استاد شاعران آغاز قرن چهار هجری قمری ایران است. از کودکی نابینا بوده است و به‌روایتی بعدها کور شد. رودکی در روستایی به‌نام رودک در نزدیکی نخشب که امروزه با نام قرشی در ازبکستان است به‌دنیا آمده است

رودکی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب شد و ثروت بسیاری به دست آورد. می‌گویند رودکی در حدود یک میلیون و سیصدهزار بیت شعر سروده است و درموسیقی، ترجمه و آواز نیز دستی داشته است.

وی اسماعیلی بود و نصر نیز نخستین امیری بود که این مذهب را پذیرفت و به‌مبلغین اسماعیلی اجازه داد تا در قلمروش آزادانه مذهب خود را تبلیغ کنند.

پس از خلع نصر سامانی، عده‌ای در پی آزار و اذیت رودکی و سایر اسماعیلیان برآمدند، رودکی از دربار طرد شد و در فقر درگذشت.

می‌گویند قدرت و تسلط رودکی در شعر و موسیقی به اندازه‌ای بوده است که نیروی افسونگری شعر و نوازندگی وی در ابو نصر سامانی چنان تأثیر گذاشت که وی پس از شنیدن شعر «بوی جوی مولیان» بدون کفش، هرات را به‌مقصد بخارا ترک کرد.

بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی
:ريگ آموی و درُشتی‌های او زيرپايم پرنيان آيد همی
آب جيحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا ميان آيد همی
ای بخارا ، شاد باش و دير زی مير زی تو شادمان آيد همی
مير سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آيد همی
مير ماه ست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آيد همی

مهمترین اثر او کلیله‌ودمنه منظوم است. جز آن سه مثنوی از او به‌ما رسیده و از بقیه اشعارش جز اندکی نمانده است.



تاريخ : سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 4:44 قبل از ظهر | نویسنده : سعید شه بخش |